غزالیات

روحِ من کم‌سال است

دنیا دقیقا داری چیکار میکنی؟

تا جایی که یادم می‌آید،دنیا معکوس میراند.دنیا کج میرفت اگر من راست میرفتم،دنیا شلوغ میکرد اگر من ساکت میبودم.
هر دقیقه،ثانیه‌های طلایی درونش را بیرون میریزد.دنیا هم شادی‌هایی که میتوانست به ما بدهد را بیرون ریخت.
دنیا و زندگی،واژه‌‌‌ی غریبی هستند.
این دو،هیچ رغبتی برای رقصاندن من نداشتند چون هیچ سازی در دستانشان نبود.
و دنیا خیاطِ افتضاحی‌ست! به نظرِ مشتری‌هایش کاری ندارد.اصلا انتظارِ مردم برایش بی‌معناست!
دنیا،حتی یک بازی شطرنج است.یک بازی شطرنج دونفره که هر طرفش خوده دنیاست که بازی میکند و ما آن مهره‌های فلک‌زده‌ای هستیم که ناخداگاه حرکت داده میشویم،بیرون انداخته میشویم و شکست میخوریم...
دنیا یک جنگجوی قهار است.خوب تو را به زمین می‌زند یا به درون چاله‌های توخالی پرتت میکند.جوری که از تمام چاله‌چوله‌های زندگی‌ات بدت بیاید.جوری که بترسی.جوری که حرکتی نکنی...
زندگی و این دنیا من را دارند به کجا میکشانند؟
انگار هر چه لبخندت را گشادتر کنی،هر چه مثبت‌ترین افکار را راهیِ ذهنِ پیچ‌خورده‌ات کنی،هر چه زره‌ی امید و خوش‌بینی به تن کنی و روز شب با آن بخوابی و بیدار شوی،باز میبینی همانی میشود که دنیا میخواست و این زندگی تحمیلی بیش نبوده و بعضی لحظات را به زور به خوردت دادند و تو تقلیٰ کردی و فقط دست و پا زدی...
گاهی به بی‌اختیاری خود ایمان پیدا میکنم.
وقتی عملکردم، جز بازی گل‌یا‌پوچ در دستان دنیا نیست و من دوباره همان پوچِ بی‌معنا را تجربه میکنم...
تلاشم در بعضی موضوعات مهم بی‌اثر است.
وقتی گره‌ای به دستانم باز نمیشود و فقط در موجی از مشکلات غرق شده‌ام و تنها کارم دیدن و عذاب کشیدن است...
طاقت می‌آورم،مثل تمام لحظات سختی که جانم به لبم رسید و دَم نزدم...
بیا دنیا،تو بیا،زندگیم را به استهزا‌ء بگیر و بخند به حال ناخواسته‌ام،به لباس زاری که برایم دوختی،به سربازی که من بودم و از صفحه‌ی شطرنج بیرون انداختی و به چاله‌هایی که نصف عمرم را درونش افتادم ولی دوباره لنگان‌تر از همیشه،از آن بیرون آمدم...
من با همین دلِ پرخون،ادامه میدهم و خنده بر لبانم میدوزم!
#غزالیـــات🍀

ویروس‌های سرماخوردگی من

ویروس‌های کوچک و بی‌خانمانی دارند تمام سعی‌شان را میکنند که در گلوی من خوش‌ بگذرانند!
حتما الآن برای همدیگر ویسکی باز میکنند و پارتی‌ویروسی گرفتند و با رقص‌نورهایی که گوشه‌های گلو نصب کردند،تانگو میرقصند...!
حتما یکی از آن ویرو‌س‌های شر و بی‌ملاحظه توی حلق و بینی من،ترن‌هوایی ساخته و دارد دیگر ویروس‌های بیکار و وِلو شده در سطح گلویم را تشویق میکند که بیایند امتحانی کنند و حتما چند بچه ویروسِ کج و کوله با عرو‌سک‌های زشت و کثیفی که احتمالا چندین بار توی دهانشان کردند و درآوردند،جیغ میزنند و توی ترن‌هوایی مینشینند و کمربند ایمنی خود را نمیبنند و چندتاییشان با سر درون بینی من پرتاب میشوند و جیغ‌های سردرد‌ ایجاد‌کُن راه می‌اندازند و آخرش آرام در حالیکه از درد گریه میکنند،خنده‌های شیطانی سر میدهند،آخر به یک ناحیه‌ی جدید دست پیدا کردند!
بعضی‌هایشان نمیدانم چگونه به هیپوتالاموس ییچاره من رسیدند و دمای بدن من را مسخره‌ی خودشان کردند و از حال زار من برای همنوعانشان جوک میسازند !آخر بدنی سرد و پیشانی گرم؟!
حالا بماند بعضی‌هایشان نامردی کردند و صدایم را به گرفته‌ترین حالت‌ممکن عوض کردند!
چند گروه از داعش‌های‌ویروسی هم عملیات انهدام بعضی از اندام‌ها را انجام میدهند.یک گروه می‌آیند و در چشم‌ها،بمب‌اشک‌آور میترکانند،گروهی دیگر میروند و بعضی اندام‌ها را تهدید میکنند که درد بگیرند وگرنه موشک‌های انتحاری بسمتشان شلیک میشود و یک گروه دیگر نارنجکی بسمت زبان‌کوچک پرت میکنند تا با یک عطسه،تمامشان را به میزبانانی سالم تحویل دهم...!
و اما من!در اوایل راه هستم...
ماسک زده‌ام و حتی شال‌گردن را سه دور،دور گردنم پیچاندم و یک گره‌ی محکم زده‌ام.به گمانم با اینکار راهشان را مسدود کردم و البته حس خفگی به‌ظاهر خوش‌آیندی به من دست میدهد!
چای و گاهی آبلیمو عسل به سمتشان روانه میکنم تا بشوید و ببرتشان!امیدوارم غذاهای آب‌پز،سوپ،میوه و هر گونه مایعات گرم و داروهای خانگی حالشان را بگیرد!
قرص آموکسی‌سیلین را هر هشت ساعت یکبار قورت میدهم و با یک سری اقدامات ویژه به زندگی‌ام ادامه میدهم...!
قرص احتمالا خیلی کارهای احتمالی را انجام میدهد!
#غزالیـــات🍀

دوست جان ولنتاین مبارک!

یادمه اولین دیدارمون فقط یک نگاه معمولی بود.
اون دختر آرومی بود و تهِ کلاس،ردیف وسط مینشست.
صدای قشنگی داشت.میشه گفت بعد از صدای خودم که برای همه عجیب میزد ، اون دومین آدمی بود که صداش برام یه جوره خاص بود و به دلم مینشست.اصلا فرق داشت،حال‌خوب میکرد،رنگ داشت!
آخرای سال طی یه سری جریانات بهم نزدیک شدیم.هیچوقت یادم نمیره یه روز توی حیاط مدرسه،اون روی یک سکو نشسته بود،منم کنارش،سرم رو گذاشته بودم روی کیفم و داشتم به آسمون آبی نگاه میکردم و باهم حرف میزدیم...
اون موقع‌ها بود که یواشکی توی چشمای درشتش خیره میشدم و توی دلم میگفتم:اگه قراره دوست صمیمیم بشی،دیگه تمومه!
خیلی روزها گذشت،من و اون هر چیزی که باعث میشد ما رو بیشتر بهم وصل کنه نگه‌میداشتیم.از خُرده‌سنگ‌ها بگیر تا دُرنا، کادوها، نقاشی‌ها و نامک‌هایی که برای همدیگه مینوشتیم...
ما حتی بعد از دعواهایی که میکردیم،خیلی خوشحال بودیم.چون بین این دعواها،اخلاقیات همدیگه دستمون میومد و انگار بهم نزدیک‌تر میشدیم و چی بهتر از این؟!
خیلی از علایق و رفتارهامون تغییر کرد و بهتر شد.توی خیلی از کارها با هم ذوق کردیم،خیلی وقت‌ها تلپاتی داشتیم.
آره!دل به دل راه داره،خیلی درست میگن!
و اما نامک‌ها!حس‌های خیلی خوبی توش هست.حال خوبی به آدم میده،دوست داری بازش کنی،جیغ بزنی و بگی وای!یه دونه دیگه!
دربرابر روزهای خوش زیادی که داشتیم و بلند خندیدیم،روزهایی هم بود که غمبرک زدیم یه گوشه.از ناراحتی‌هامون بهم گفتیم.از چیزایی که باید باشه ولی خب نیست و...آخرشم حالمون بهتر شده،چون حضور همدیگه رو حس میکردیم.توی قلبمون،چه از راه دور،چه از نزدیک.
حس میکنم گفتن خاطرات و اتفاقات_چه خوب و چه بد_ که با یک دوست صمیمی ساخته شده،میتونه یکی از هیجان‌انگیزترین اتفاق دنیا باشه! من وسط این همه پُر‌حرفی،هیجان‌انگیز‌ترین لحظات روزم رو سپری کردم...
روز ولنتاین رو هم میشه با یک دوست که مهربونی و دوست‌داشتنش بدجور توی دله من ریشه‌ کرده،شروع کنم.
میشه جزو بهترین‌هایی باشه که ولنتاین_این رسم شاید در نظر بعضی‌ها غرب‌زده ولی حال‌شاد‌کُن_رو بهش تبریک بگم.
دوستم،ولنتاین مبارک!
بیا و یه کاری کن،همیشه‌ دوستم بمون...
#غزالیـــات🍀

کادویی بنام سفر

یکی دو سالی است که به یک موضوع درباره‌ی تولد‌ها فکر میکنم.
به این فکر میکنم که چقدر خوب‌تر میشد اگر به جای جشن گرفتن‌ها،کادوهای بسته‌بندی شده در کاغذکادوها و پول‌های تا شده در پاکت‌های گُل‌گُلی و صدالبته خوردن و خوردن،میشد یک آرزوی کوچک برآورده شود.
مثلا من به عنوان کادوی تولد دوست دارم به یک مسافرت بروم.هوایی بخورد لابه‌لای ذهنم،شوقی بِجَهد میانِ چشمانم و نفس بکِشم در کنار ساحلی پُر از صدف...
الان،با تمام سرما و یخ‌بندان‌هایش،با همه‌ی مِه‌هایی که موهایم را ژولیده میکند و برفهایی که روی کوه‌ها جا خوش کرده،به یک سفر نیاز دارم...
میدانم استخوان‌هایم از فرطِ سرما ممکن است بترکند و شاید صدبار خود را لعنت کنم که چرا این فصل از سال،چمدان بستم و دل به سفری سرد زدم، اما میخواهم!
برایم جشن تولد بگیرید،به من کادوی سفر بدهید!
البته بحث بی‌فایده‌ست.آخر من دخترِ پاییزم!
عاشق‌تر میشوم اگر همان پاییز سفرم را به من بدهند و مجنون‌تر اگر چشمانم به برگ‌های رنگارنگِ پاییز گره بخورد..!
در آخر باید بگویم سال‌هایی هم شده که تولدم به یک جمله‌ی«مبارک باشد و تمام» خلاصه شده.حتی آن تولدهای بی‌نمک را هم دوست داشتم چون عزیزانم کنارم بودند.انگار وقتی پایت را از نوجوانی بیرون میکشی،تولد گرفتن‌ها کم‌کم محو میشود.....
#غزالیـــات🍀

کاکتوس‌های درون!

کاکتوس‌ها،این جانداران پُر تیغی که اگر به روی‌شان دست بکِشید،دستتان را سریع پَس میزند تا زخمی نشوید...
گیاهان کوچکی که گوشه‌ی حیاط،کنار پنجره یا روی میز جا خوش کرده‌اند و کاری به هیچ چیز ندارند.
هیچوقت از هیچ‌چیز شکایت نمیکنند و شاید اینطور بنظر میرسد.
خیلی دیر گُل میدهند یا اصلا نمیدهند.میدانید حوصله‌شان نمیکشد،در خودشانند و فکرشان جلب‌توجه نیست!
لوس‌بازی در نمی‌آورند.بی آبی را تحمل میکنند و حتی اگر آفتاب جِزغاله‌شان کند،باز در چشمان خورشید زل میزنند و سینه سپر میکنند!
این همه مقاومتشان،ما را بی‌تفاوت میکند.
اما کاکتوس‌ها هم توجه میخواهند،موسیقی میخواهند،لبخندمان را میخواهند!
از کاکتوس‌ها توقع داریم.میخواهیم همیشه محکم باشند و سپر بلا و هروقت دلمان گرفت ناله‌هایمان را،غُر زدن‌هایمان را گوش دهند...
ولی میدانید،کاکتوس‌ها آنقدر میریزند توی خودشان که بلاخره روزی از تمامِ آن سکوت‌ها و دَم نزدن‌ها و سنگ‌صبور بودن‌ها ‌می‌گَندند...!
هوای کاکتوس‌های درونِ اطرافیانمان را داشته باشیم.
آخر خودمان هم یک کاکتوسِ درون داریم!
#غزالیـــات🍀

گاهی هم به حرف دل گوش دهیم

زمان‌هایی هم بوده که ما آدم‌ها،با تمام غصه‌ها،مَشغله‌ها و مشکلات،محکم‌تر لبخند زدیم،مهربون‌تر شدیم و دلمون رو به شادی‌ها قفل زدیم و کلیدش رو انداختیم اون دوردورا تا دستِ هیچ غمی بهش نرسه...
زمان‌هایی هم بوده که با تمام خواستن‌ها و نبودن‌ها،بجای گریه کردن و یه گوشه چمبر زدن،یک روز رو دیوونه‌وار گذروندیم و خواستیم یه راه جدید برای اوضاع نابه‌سامان و غم‌زده‌مون پیدا کنیم...
اون روز قهوه‌مون رو شیرین‌تر کردیم،کارتون‌های زیادی دیدیم،آهنگ‌هایی که گوش دادیم رو با خواننده‌ش بلند خوندیم،اون لباس خال‌خالی که توی کُمد خاک میخورد رو بیرون آوردیم و پوشیدیم،موهامون رو موشی کردیم،توی حیاط مادربزرگ چرخیدیم و عکس گرفتیم و از همون چند دقیقه برفی که بارید ذوق کردیم و یخ زدیم و برای کاکتوس‌های پُر از تیغِ گوشه‌ی اتاق آهنگ گذاشتیم و رقصیدیم و...
زمان‌هایی هم بوده که هرچی دلمون خواسته،گفتیم چشم!
انگار بد نیست گاهی هم به حرفِ دل گوش بدیم!
#غزالیـــات🍀

👣 پرسه در حوالی احوالم...
🍀 من آن شبدر چهـار پـرم...
Designed By Erfan Powered by Bayan