غزالیات

روحِ من کم‌سال است

همسران هنرمند

آن‌هایی که همسرانشان هنرمند است،چه زندگی جالبی دارند‌ها!
یک لحظه دلم خواست،در آینده‌های دور،همسرم یک هنرمند باشد.
مثلا دوست دارم یک عکاس باشد با سلیقه‌ها و ایده‌های بینظیر.
یا یک موسیقی دان،با آن نت‌هایی که عاشقانه و با احساس روی کاغذ میدوند.
یا یک نویسنده باشد با تخیلی بی‌مانند.
حتی اگر یک نقاشِ چیره‌دست هم باشد دوستش خواهم داشت.
با آن دست‌های کارِسخت نکرده و ظریفش...
بگذار درآمدش نصف درآمدی باشد که یک مهندس در ماه در‌می‌آورد!
بگذار بلد نباشد یک واشر عوض کند.
یا اصلا نتواند فرش‌ها را لوله کند و روی کولش بیندازد و ببردش حیاط و بشورتش!
عوضش میدانم شب‌ها انقدر دیر و بدون تماس به خانه برنخواهد گشت که قلبم آشوب شود،نگرانش شوم...
میدانم آنقدر احساسش را قوی پرورش داده که میتواند تمام حرف‌های پنهان شده در چشمانم را بخواند.
من میدانم وقتی در خیابان با هم قدم میزنیم،دستم را میگیرد،به خنده‌های بلند من کاری ندارد چون فقط من و خودش را میبیند.
او نمیگوید موهایت را این‌رنگی کن یا وقتی با من بیرون می‌آیی،آن مانتو‌ات را بپوش یا آن کفشت را بپوش تا هم قد من شوی!مرا با قیافه‌ی بی‌آرایش،موهای پریشان و لباس‌های چروک هم میخواهد.
من مطمئن هستم او کوچکترین تغییراتِ مرا میفهمد.
مثلا روزی اگر موهایم را کوتاه کنم،اگر ناخن‌هایم را لاک بزنم،اگر شلوار جدیدی بخرم یا حتی اگر عطرم را عوض کنم،او میفهمد...
میدانم مرا در قفس نمیکند تا خودش با خیالی راحت به کارهایش برسد.
او میگذارد با دوستانم ارتباطی نزدیک داشته باشم،میگذارد صبح‌ها کلاس‌‌زبان فرانسه بروم و حتی مرا تشویق میکند که به یک هنر روی بیاورم.او خوب میداند من چقدر خوب نقاشی میکشم،گه‌گاهی مینویسم،پیانو زدن را دوست دارم و عکاسی هیجان مرا برمی‌انگیزد.
او میگذارد من در مطبم کار کنم و برای بیماران مَرد غیرتی نمیشود چون میداند من همانی هستم که او میخواهد،همان دختر ساده و مهربانی که فقط او را میبیند...
او هر روز غروب‌ می‌آید و مرا با خود بیرون میبرد.
هر روز،حتی اگر خسته باشد،حتی اگر کلافه باشد،حتی اگر برف و بارون و طوفان بیاید.
یعنی هنرمندها انقدر خوب هستن؟! مثله چیزهایی که گفتم و شاید فوق‌العاده‌تر از آن!؟
#غزالیـــات🍀

سکوت

دوست دارم یکی از همین روزها ،یک ساک بردارم، خرت و پرت‌های ضروری‌ام را درونش بچپانم و صبح زود،وقتی همه در خواب‌هایشان پرسه میزنند، یک تاکسی بگیرم و دل را بزنم به همان مقصدی که خودش میخواهد...
حالا هر کجا باشد.فقط ساکت باشد.
صدای مته و دریل بر زمین و دیوار، مخم را سوراخ نکند و کارگرها داد نزنند هووووی!ممد پس این سیمان چه شد؟!
این راننده‌های بی‌درد برای ده دقیقه پشت چراغ قرمز ماندن،دستانشان را روی بوق نگذارند و هی برای هم فحش‌های آبدار نفرستند!
بچه‌ی همسایه هر لحظه نق نزند،جیغ‌هایش پرده‌ی گوش را پاره میکند،آن هم پنج بار در روز!
بخدا اگر قرص بود،تا الان عمل کرده بود!
یک خروس هم که نمیدانم برای کدام خانه‌ی حیاط‌دار اطراف است،نه فقط کله‌ی صبح،بلکه ظهر،عصر و نصف شب هم قوقولی‌هایش خواب از چشمانمان میپراند.جوری زار میزند انگار مرغِ دلبرش را از چنگش درآوردی و با آن زرشت‌پلو درست کردی!
و البته این گنجشک‌ها و کبوترها که پشت پنجره می‌آیند و آنقدر بغ‌بغو میکنند که دلم میخواهد بروم بغ‌بغویشان را در بیاورم!
نمیدانم حالا من بی‌اعصاب شدم یا این دنیا بی‌اعصاب است؟!
فقط یک جا باشد که این‌ها نباشد کافیست!
#غزالیـــات🍀

یواشکی‌های باقی‌مانده


نمیدانم من اشتباه کردم؟!
این همه بغض را چند ماه با خودم به هرجا بردم،زار زدم،حتی ترسیدم حرف‌هایِ دلِ آزرده‌ام را با خودم مرور کنم...
حرفش که میشد،عکس‌هایش که دست‌به‌دست میچرخید،همه‌شان انگار تزریقِ آرامی از سمِ احساساتی بود که چند سالی خودم کشفش کرده بودم.خودم رشدش دادم،خودم قربان صدقه‌اش رفته بودم...
وقتی حرف تو و ,او, شد،زدم کاسه‌ی دوست‌داشتن‌های یواشکی‌ام را شکاندم.
دوست‌داشتن‌هایم از کاسه‌ی قلبم چکید،پخشِ زمین شد...
حالا فقط یواشکی‌هایم مانده...
این یواشکی‌های لعنتی،کاش یک شب یواشکی بروند...
#غزالیـــات🍀

این عاشورای به ظاهر عاشورا هم گذشت

این عاشورا هم گذشت...
طبل‌ها میروند انبار و خاک میخورند.
زنجیرها هم به کمدتان بازمیگردد.
آن پیشانی بندهای یاحسین،یا ابوالفضل هم تا میشوند و میروند به همان کِشویی که بودند.
همه چیز میشود همان سابق،همانی که بودند،شاید کمی کهنه‌تر بشوند ولی همان میمانند.
این مـردم هم مثلِ وسایلهای عزاداریشان،محرم را نیز یک گوشه می‌اندازند.
این کارِ همیشگیمان است.
انگار این عزاداری‌های امروزی فقط بهانه‌ایست که کنارهم جمع شویم،خودنمایی کنیم،برای همدیگر غش و ضعف برویم و نهایتش یک قطره اشک از چشمانمان بچکد پایین و برای بهتر دیده شدنمان زیرِ علم برویم تا مردم بگویند ببین چه زوری داره! و آخر دربه‌در به دنباله نذری،از آن کوچه به آن کوچه و از آن مسجد به مساجد دیگر سرکی بکشیم تا یک وقت نکند خانه‌هایمان با دَه پُرس غذا پُر نباشد.واگر بتوانیم هرچه بیشتر نذری بگیریم اسممان را میگذاریم زرنگ!
بی‌احترامی نشود ولی این یک واقعیته محض است.
مگر میشود کسی بگوید همه‌ی حرفهایت اشتباه است؟!
در مقابل کسانی را هم دیدیم که چه خالصانه سینه زدند،زیارت عاشورا خواندند،هنوز انگار عاشورایی‌انـد...
این‌ها خود را با قَمِه زخم و زیلی نکردند،
روزها نرفتند آرایشگاه تا شب‌ها سالنِ بازِ فشن راه بیندازند،
حتی انقدر محکم طبل نزدند که یا طبل پاره شود یا گوشِ مردم،یا شیشه‌ها بلرزد و مریضی را بیازارد برای آنکه حسینی بودنشان را نشان دهند!
راستش را بخواهید این دومین سالی بود که خانه را به این خیابان‌های به ظاهر عذادار ترجیح دادم...
این عاشورا که گذشت،
سالِ دیگر عاشوراییِ واقعی باشیم!
#غزالیــات🍀

گربه دوستی‌های من!


حالا یک گربه‌ی کوچک بیاید وَرِ دلِ من،چه میشود؟!
خودم مواظبش باشم،غذایش را سرِ هر میومیو‌های طولانی بدهم،جای خوابش را کنارِ تختِ خودم درست کنم و...
اصلا چه میشود یه موجودِ کوچک بیاید همنشینِ روزهای من شود؟
اینجوری هر روز در کاسه‌اش شیر میریزم تا بخورد ، با کاموا‌های رنگی‌ای که گوشه‌ی کُمد خاک میخورد،بازی میکنیم،یک قلاده‌ی کوچولویِ پیشی‌دار برایش بگیرم و...
یه وقتایی واقعا به این خارجکی‌ها حسادت میکنم!
همان خارجکی‌هایی که از بچگی یک گربه یا سگ بغل دستشان بزرگ میشود و باهم چه صفایی میکنند.
من از اون بچه‌هایی نبودم که فوبیای گربه داشته باشم یا از دست زدن به گربه‌ها مو روی تنم سیخ شود و حتی اگر از سه متری ،گربه‌ای فلک‌زده از کنارم عبور کند،جیغ بزنم و فرار کنم که نکند میکروب‌هایش از سه متر پرواز کنند و روی سر و صورتم هجوم ببرند و تصور کنم حتما با این ویروسِ گربه‌ای میمیرم!
البته خانواده‌م هم از آن خانواده‌های راحت نیستند...
وقتی بچه‌تر بودم یک گربه داشتم که اسمش بماند(اسمش را بگویم تا صبح میخندید!)،فقط حق داشتم توی حیاط با او بازی کنم و بعد از بازی کردن هم یک راست حمام بودم...!
الان هم همان است،پدر و مادرم که همیشه مخالف بودن برای آوردن یک گربه، چاشنیِ کارشان است.
حالا من اصرار کنم،آب از آب تکان نمیخورد!
مراقبت از یک حیوانِ کوچکِ خانگی همراه با بردنِ آن پیشِ دکترِ حیوانات،خیلی خوب است.
آدم نه سل میگیرد،نه التهابِ پنجه‌ی گربه به سراغش می‌آید،نه موهایش کفِ سرامیک‌ها پخش و پلا میشود...
من حتی حرفش را هم میزنم،هورمون‌های اکسی‌توسین در خونم پخش میشود و قلقلکم میدهد...!
حتما وسطِ این حرفها میگویید وای چه دلش خوش است،کی گربه توی خانه نگه‌دار میدارد،اصلا گربه!!!!!
باید بگویم همه‌ی این خواستن‌ها ناگهانی می‌آیند،انگار دسته خودم هم نیست!سن و سال هم نمیشناسد!
خیلی از شماها هم هستید که یک پیشیِ ملوس کنارتان دارید...
خوشبحالتان،مواظبش باشید!
#غزالیـــات🍀

میترسم از اون لحظه که دیوونه نباشی

 
مدتیست من و دوسته جان‌جانیم میخواهیم سر به بیابان بگذاریم!
بخدا جدی عرض کردم!
کمی هوای گرم بر مغزمان بخورد و قطره‌های عرق بماسد بر فرق سرمان...!
کمی جیغ بکشیم،حنجره‌مان خشک شود و تیر بکشد و آبی نباشد که گلو تازه شود...!
کمی بدوییم،روی ماسه‌ها با سر به زمین بخوریم و حالمان جا بیاید...!
کمی به گفته‌ی امروزی‌ها ساقه‌طلایی با خودمان ببریم،بخوریم و حس خفگی بهمان دست دهد...!
حال این حس‌های عجیب از کجا می‌آید،بماند.ما خودمان هم نمیدانیم!
شاید بگویید از شکم سیری این حس‌های مسخره به ذهنتان رسیده!
یعنی ممکن است؟!!
شاید انقدر زندگی یکنواخت جلو میرود که آدم دوست دارد به چهار‌پنج‌ تا دست‌اندازِ جادویی برخورد کند و بالا و پایین بپرد و همه چیزهایی که میخواهد،خیلی ناگهانی،سریعتر از آنچه تصور کند،اتفاق بیفتد!
به هر حال مشکلات زیاد هستند...
کسی هست که مشکل نداشته باشد؟
من میگویم دیوانه‌ها!
کاش حداقل همین اندک دیوانگی از سرمان نپرد!
#غزالیــات🍀

👣 پرسه در حوالی احوالم...
🍀 من آن شبدر چهـار پـرم
🍃 دانشجوی روانشناسی
Designed By Erfan Powered by Bayan