غزالیات

روحِ من کم‌سال است

دو جفت دندان‌ عقل

دندان عقل،از همان دندان‌هایی که ناگهان میلش میکشد بیرون بیاید! از همان‌ها که وقتی وارده مهمانی میشوند سروصدا به راه می‌اندازند،مثلا خیلی خوش‌مشرب ،شوخ و صمیمی‌اند!
شاید باورتان نشود اما من دردش را از شانزده سالگی با خود به هرجا میبرم و حالا که بیست سال دارم،دندان‌های عقلم فقط کمی بیرون آمده و همین «فقط کمی» با کلی درد و بی‌خوابی همراه بوده...
من هم آدمی نیستم که قرص مصرف کنم مگر آنکه دردی زورکی و از توان خارج به جانم بیفتد.بطور کلی قرص را فقط در موارده خیلی خاص و ضروری مصرف میکنم و مثل نقل‌و‌نبات بالا نمی‌اندازم  و نخواهم انداخت! مثل همان سسِ‌سفید و قند و شکری که دو ماه است ترکشان کردم و آنها هم به ظاهر ترکم کردند و الان هم مشکلی نداریم...!
حالا از قرص‌های شیمیایی و قند و سس بگذریم!
اصلا موضوع چیز دیگریست که هِی ربط پیدا میکند به هر موضوعِ بی‌ربطی(شاید)!
این دندان عقل،خیلی هم عاقل نیست!
کج در می‌آید و لُپِ داخل را زخم میکند!
میزند بقیه‌ی دندان‌های مرتب و به صف شده‌ی جلو را کج‌و‌کوله میکند!
یا اصلا لجبازی میکند،در نمی‌آید!
اصلا نمیدانم مشکلش چیست؟!
دکتر هم که میگوید لثه‌ات محکم است! سخت در می‌آید،باید صبر کنی. حالا من نمی‌دانم این محکم بودن ِ لثه را خوب بدانم یا بد؟!
دوستانِ دیگرم هم تحملِ این دندانِ خاص را نداشتند و درد جراحی را به بودن با چهار دندانِ بی‌عقل ترجیح دادند و الان خوش و خرم‌اند و اتفاقا چند کیلویی هم وزن کم کردند!
یکی دیگر از دوستانِ صمیمی‌ام هم که میگوید چهار دندان‌عقل،دستانِ شما را میطلبد! زودتر دندان‌پزشک شود...!
من هم میخواهم در آینده دندانِ دوستم را بی‌عقل کنم!
#غزالیــات🍀

زندگی یک کنکوری

داشتم به زندگی یک ساله‌ی یک کنکوریِ از همه‌جا بی‌خبر فکر میکردم!
مثلا صبحِ خروس‌خوان،با اینکه هوای اتاق از هوای بیرون سردتر است و دستهایت به علته بیرون ماندن از پتو کاملا بی‌حس است،از خواب بیدار میشوی و صبحانه خورده یا نخورده،میچسبی به درسهایت و انقدر میخوانیشان که یادت برود وقت ناهار است و باید کمی به خودت استراحت بدهی!
بعدترش،یعنی بعد از بلعِ فوری ناهار،به اتاق پناه میبری و چون خیمه،خم میشوی روی کتاب‌هایت و انقدر در بطنِ درس فرو میروی که حتی با کثیف‌ شدنِ شیشه‌ی عینکت هم آزرده نشوی و به احتمالِ زیاد اصلا متوجه‌اش هم نشوی!
غروب هم که میشود کمی خودت را کش‌و‌قوس میدهی و حس کنی دیگر نمیتوانی ادامه دهی و قلنجی نابهنگام به سراغت آمده...
بعد از آنکه با خودت سروکله میزنی و قلنجِ مذکور را به در میکنی،میشینی و دوباره به همان غلظت به کتابهایت میچسبی و دوباره شروع میکنی!
آخر شب هم همان طور چمباتمه زده بر روی کتاب‌ها،در حالیکه نصف صورتت از خستگی با کتاب‌ها یکی شده است،به خواب میروی و مادرت می‌آید مهربانانه،پتو رویت می‌اندازد و قربان صدقه‌ات میرود و...!
این هم میشود زندگی یک کنکوریِ تجربی که فقط دندان‌پزشکی میخواهد نه چیزِ دیگر!
#غزالیــات🍀

خوابت را دیدم

میدانی من و تو واقعا شبیه هم بودیم اما من شیفته‌تر...
هر دو شوخ‌طبعی‌هایمان،خوش زبانی‌هایمان،برورو داشتن‌هایمان،سادگی،مهربان وسربه‌زیر بودن و حتی نوع انتخابِ واژه‌هایمان، سرزبان‌ها بود.
حتی دیشب که داشتم خوابت را میدیدم_با همان لبخند همیشگی ولی برای کسی بجز من _دوباره دلم ضعف رفت.
تو خودت شاید نفهمیدی پشتِ هر لبخندِ محسور‌کننده‌ات،چالِ کوچکی از جادو،روی لپ‌هایت کمین کرده است!
شاید تو نفهمیدی و نگاه من هم تو را به وجد نیاورد.
در هر صورت،حتی بخواهیم از ظاهرمان هم چشم‌پوشی کنیم،این قلبِ من بود که یواشکی برایت می‌تپید.خیلی تند اما یواشکی!جوری که حس کردم تپش‌قلب دارم،قرص خوردم،برطرف نشد.من یک ساده‌لوحِ عاشقی بودم که فکر میکردیم این حال یک مرض است...!
دیشب بعد از آنکه به سختی پلک‌هایم روی یکدیگر قفل شدند،تو را دیدم.
به دنباله یارت بودی اما ناگاه مرا دیدی!
مثلِ همیشه با ذوق لبخند برلب کشیدی و گفتی خانمم را ندیدی؟
من به ظاهر شاد ،گفتم نه!
کمی مکث کردی،یک نفس عمیق کشیدی،با همان ذوق که از من سوال پرسیدی گفتی نگاه کن!خب تو اینجا هستی!من به تو حرفهایم را میگویم،تو به او بگو! تو او را میشناسی...
راست گفته بودی.متأسفانه منِ لعنتی در پشتِ رابطه‌تان مخفی بودم.در لباس یک فامیل،در لباس یک دوست،یک همکلاسی.
من،برای آنکه در خواب همنشینی‌ات از دستم نپرد،برای آنکه صدایت را در قلب و ذهنم دوباره ذخیره کنم،برای آنکه بتوانم به صورتت خیره شوم،عطرت را نفس بکشم، واژه‌هایی را که برایش کنارهم چیده بودی،از سرِ ناچار تحمل کردم!
فقط بخاطرِ تو،بخاطرِ تویی که هیچگاه حس شرم،لجبازی و نگاه‌های زل‌زده‌ام را نفهمیدی.........
#غزالیــات🍀

من نباید اینجا می‌بودم

میدانید
من نباید اینجا می‌بودم...
من باید دانشجوی دندان‌پزشکی بودم
باید الان کلاس زبان فرانسه و انگلیسی میرفتم
باید یک پیانوی شیشه‌ای با معلم خصوصی برای آموزشش داشتم
باید غروب‌ها برای دوبله‌ی کارتون‌های کودک و نوجوان به مرکز دوبله‌تهران میرفتم
باید رقص عربی‌ام را ادامه میدادم و الان مربی میشدم
باید توی تیم‌بسکتبال میماندم و مدال میگرفتم
باید شطرنج‌بازی کردنم را جدی‌تر میگرفتم چون خیلی در آن مهارت دارم
باید کتاب‌های مشهوری که همه خواندند را میخواندم،نقدشان میکردم
باید در مجله‌ی همشهری،بخش داستان، شرکت میکردم و نوشته‌ها و قلمم را منتشر میکردم
باید نقاشی روی بوم را دنبال میکردم و چند تابلو از خودم می‌داشتم
باید وقتی بافتنی بافتن را شروع کردم،وقت برایش میگذاشتم و از در رفتن‌های کاموا ناامید نمیشدم
باید زمانیکه استادِ گیتارم به من گفت گیتار زدنت عالیست و تو استعدادش را داری که طی دوسال یک گیتاریست حرفه‌ای شوی،گیتار را ول نمیکردم
باید وقتی عکس میگرفتم و همه میگفتند که تو ذوق عکاسی داری،عکاسی را در وجودم حل میکردم...
من باید خیلی کارها را انجام میدادم
خیلی کارها را ادامه ندادم و رهایشان کردم
الان منِ درونم دارد گریه میکند
او خسته شده است از وضعش
من مسئولِ سرنوشتم هستم
اگر بخواهم بمیرم،خیلی از کارهایی که در انجامش بی‌مانند میشدم و استعدادش را داشتم،عملی نشده باقی‌ می‌ماند و من میمانم و حسرتشان...
پس من در این بیست سال چکار کردم؟
من،خیلی عصبی‌ شده‌ام،من باید خیلی‌ کارها میکردم...
میشود از الان برای همه‌شان تلاش کنم؟ دوباره؟
#غزالیــات🍀

بی‌ذوقی‌های مادرانه

می‌ترسم در آینده مادری شوم همانند مادران قدیم و شاید مادری از همین چند دهه قبل...
میترسم صبح‌ها ،وقتی بچه‌ام از خواب بیدار میشود و با هیجان از خواب‌هایش میگوید ،من در حالیکه لقمه میگیرم و در دهانش میگذارم،خیلی بی‌خیال بگویم خواب بوده و واقعی نیست...
یا وقتی از مدرسه برمی‌گردد،با شادی از نمره‌ی بیستِ املایش بگوید و من درحالیکه بشقاب‌ها را روی میز میچینم،با کلمه‌ی آفرین به شادی‌اش پایان دهم...
می‌ترسم نوجوان شود،بگوید بیا غروب‌ها با همدیگر برویم پیاده روی و من پاهایم را بیندازم روی هم و بگویم باشد برای وقتی‌ دیگر و خوب میدانم که هیچوقت وقتش را پیدا نمیکنم...
من می‌ترسم از زمانیکه از دوستِ صمیمی‌اش که اتفاقا دختری ساکت و مهربانی نیز هست،حرف بزند و بگوید که دوستم فلان است،بهمان است ولی من هیچ نگویم و در آن لحظه به همه چیز فکر کنم جز فرزندم و دوستش...
من میترسم شب‌ها بگوید بیا یک داستان بگو،به یادِ بچگی‌هایم اما من چراغِ اتاقش را خاموش کنم،بگویم من داستانی بلد نیستم و اینگونه خودم را خلاص کنم...
من خیلی ترسو شده‌ام!
میدانید،آخر مادرم اینگونه است،اما نه به این شدت...
من میترسم این مرضِ بی‌ذوقی درونم شدت یابد...!
#غزالیــات🍀

شکست نخورید


همه گفتند شکست خوب است...
گفتند تجربه میشود...
گفتند قدمی به سمت پیروزیست..
اما برای خودشان گفتند،اشتباه گفتند.
شکست همیشه باعث سرخوردگی میشود.
نگاه مردمانی که برایت دلسوزی میکنند.
تحقیرِ آدم‌های حسودی که با شکستت شاد میشوند.
شکست آدم را قوی نمیکند.
ضعیف میکند،ترسو و مضطرب میکند.
من آن جملات زیبای نویسندگان را به شما نمیگویم.
فقط میگویم شکست نخورید.نگذارید که شکستتان دهند.
شکست ضعف شماست،بخدا هیچ سودی ندارد.
انقدر تلاش کنید تا ضعف‌هایتان معلوم نشود،تا آن شکست لعنتی را تجربه نکنید.
من امروز به این نتیجه رسیدم.
شکست باعث پیشرفتتان نمیشود.
پیروزیست که شما را به آنچه میخواهید میرساند نه آن شکستِ منفور...
#غزالیــات🍀

👣 پرسه در حوالی احوالم...
🍀 من آن شبدر چهـار پـرم
🍃 دانشجوی روانشناسی
Designed By Erfan Powered by Bayan