غزالیات

روحِ من کم‌سال است

حالِ موهایتان خوب است؟

یادم است وقتی بچه بودم،موهایم گاهی مصری،گاهی قارچی ولی همیشه کوتاه بود.همیشه کوتاه بودن به معنای واقعی!
خب راستش را بخواهید آن موقع‌ها عمه‌ی بزرگم در حاله یادگیریِ کوتاهی مو بود و من همیشه مدلِ کوتاهی او بودم! همیشه همینطور بود! با آنکه گریه میکردم،با آنکه من هم دلم موهای بلند و دلبرانه و دخترانه میخواست اما همیشه کوتاه و بسیار لخت بود!
وقتی آلبوم عکس‌های دوستان و حتی مادر و خاله و عمه‌های خودم را میبنم یک بی‌رحمی در تمام آن‌ها موج میزند و آن موهای بلندیست که همه‌شان داشتند! انگار زورشان به من رسیده بود و کوتاه بودن موها را بر من زنجیر کرده بودند!
یادم است این کوتاه بودن تا ورود به سوم دبستان،بدون هیچگونه حرفی ادامه داشت! تا آنکه نمیدانم چه شد و موهایم به آن کوتاهی همیشگی نشد.حالا هم بلند وپرپُشت بود،هم لَخت!
یادم است آن دوران بچگی که موهایم همیشه کوتاه بود، یکی از خانم‌های فامیل باردار بود.به من نگاه کرد و گفت : «غزاله چقدر دوست دارم موهای دخترم مثله تو اینقدر لَخت و پُر باشه!» و من یک لبخند نثارش کردم و رفتم!
هر چند که موهای دختربچه‌‌اش به شدت فرفری شد و آن خانم متاسفانه به آرزویش نرسید!
البته آن موقع‌ها گاهی دلم موهای فِـر خورده‌ای را میخواست که شانه در آن موها بشکند! موهایی که فِرگونه بپرد بالا! موهای زیادی فِرفِری!
اما حالا هیچ علاقه‌ای به فِر بودن موهایم ندارم.لَخت بودنش حالم را خوب میکند،انگار به سادگی‌اش،به نرم و لطیف بودنش عادت کردم،انس گرفتم...!
بعد از آن بلند بودن‌های گاهی تا پایینِ کمر و گاهی تا بازو،فقط یکبارِ دیگر موهایم به شدت کوتاه شد،آن هم موقع امتحانات نهایی سال سوم دبیرستان بود! و امروز هم کوتاه خواهد شد بخاطره دلایل زیادی که به حتم حوصله‌ سَر میبرد! 
در تمام این مدت،بدون خودشیفتگی میتوانم بگویم که هم کوتاه و هم بلند به من می‌آید و این را همه به من میگویند!
پس میتوانم دلم را خوش کنم! امروز هم قرار است موهایم کوتاه شود.شاید خوشحال،شاید ناراحت اما قطعی!
باید حالِ موهایمان خوب باشد چه بلند و چه کوتاه!حالِ موهایتان خوب است؟ :)
#غزالیـــات🍀

باباها روزتون مبارکــ ❤

روز پدر،شاید دلیلی باشه که برید پدرهاتون رو ببیند،سفت و محکم بغلشون کنید،بوسشون کنید،براشون هدیه‌ای بخرید،روزشون رو تبریک بگید و...
ولی کاش هر روز،روزِ پدر باشه..!
نه اینکه هر روز براشون جشن و هدیه بگیرید! نه!
همینکه هر روز ببینیدشون حتی اگه سرتون شلوغه،اینکه هر روز بوسشون کنید،یه وقت از روزتون رو باهم بنشینید،گل بگید،بخندید،دستشون رو نوازش کنید و بزارید از بچگی‌هاتون بگن.زمانی که میخوردین زمین ،دستاتون رو میگرفتن و  با چه غلظتی میگفتن یاعلی...!
امروز شاید بهانه‌ای باشه برای بودن در کنارشون ولی تا هستن پیششون باشیم،نزاریم دلتنگ شن یا ازمون برنجند و آزرده خاطر شن...
خاطره‌هایی که با خانواده‌مون میسازیم،هیچ‌جای دیگه ساخته نمیشه اگه خودمون بخوایم...!
روز تمام پدرهای مهربون مبارک :)
#غزالیـــات🍀

آدم‌های درون آلبوم‌های عکس

یادم است هر وقت آلبوم عکس‌های خودمان یا آدم‌های دیگر را میدیدم با خودم میگفتم: یعنی این شخص یک روز فکر میکرد این‌جایی که الان هست باشد؟!
چرا راه دور بروم!مثلا همیشه وقتی آلبوم خانوادگی را باز میکنیم،یک دختربچه‌ی پنج ساله‌ با موهای لخت و خرمایی‌روشن و چشمان درشت و صورتی گرد که خیلی مظلومانه به دوربین نگاه میکند و کنار پسرعمه‌ی دوازده‌ ساله‌‌اش که شیطنت از درون آن چشمان دورنگش بیرون میزند و قدش نسبت به او بلندتر است را میبینم و با خودم میگویم آیا آن دختربچه‌ی ریزه‌میزه فکرش را میکرد که با پسرعمه‌ی بازیگوشش ازدواج کند و حاصل آن ازدواج دختری بشود که آن دختر من باشم؟!
بله!من، یک دختر حاصل از ازدواج فامیلی!
و یا مثلا آن پسر جوان با آن صورت نسبتا گرد و چشمان طوسی و تیپی که جزئی از مُد و فشن‌های جذاب سال‌های قدیم بود و در تمام عکس‌هایش لبخندی جذاب‌تر بر روی لب‌هایش سوار است!آیا او اصلا فکرش را میکرد ماشین‌ْسنگین و راندنش در آن بیابان‌های تشنه را رها کند و بخاطر شغل پدرش به کشاورزی روی‌ آورد و با دختری دود چراغ خورده و ریزنقش، باحیا با آن چادرِ گُل‌گُلی و لُپ‌های سرخ ازدواج کند و در دوران میانسالی به او بگوید که حتی با چین‌و‌چروک‌های صورت و دست‌هایش زیباست و دل میبرد؟! اصلا آن دو فکرش را میکردند که نوه‌ی بزرگشان من باشم و اسم مرا آن دخترِ چادر‌گُل‌گُلی که حالا مادربزرگم است،انتخاب خواهد کرد؟!
و یا آن زن که موهایش را مصری زده،لبخند کِش‌دار اما زیبایی دارد و گوشواره‌های مروارید و گِردی به گوش آویزان کرده و گونه‌های برجسته‌اش روی صورت کشیده‌اش خودنمایی میکند با آن مرد که سبیل‌های به قولِ قدیمی‌‌ها چَخماقی و چشمان سیاه و قدی بلند که خیلی مردانه در عکس‌ها نگاه میکند،دارد!کسانی که هیچوقت ندیده‌مشان و خاطره‌ای از آنها در ذهنم نقش نبسته و صدایی از آنها در گوشم تداعی نمیشود و آنها نیز بزرگ شدن و راه‌رفتن‌ها و حرف زدن‌ها و... مرا ندیدند اما با این همه گاهی دلم برایشان تنگ میشود،قلبم تیر میکشد و اشکم پایین میریزد. شاید فکرش را هم نمیکردند که نوه‌‌ی پسری‌شان را ندیده از دنیا دل بِکَنند و بسوی آغوش دوست پَر بکشند...
هرچند ناگفته نماند همه میگویند پدربزرگم در دوران خردسالیِ من،مرا روی پا‌های خود میگذاشت و آرام تکانم میداد و تنها خردسالی مرا دید.شاید من نیز در ضمیرناخودآگاهم تکان‌های آرامش‌بخش او را به یاد داشته باشم...
نمیدانم چرا ولی هنوز هم که هنوز است،وقتی چشمانم به چشمان آدم‌های درون عکس می‌افتد،حتی آن‌هایی که شاید نشناسم،تمام این حرفها ذهنم را پُر میکنند و بیشتر به آن‌ها خیره میشوم...! آن‌ها هیچوقت نمیدانستند سال‌ها بعد برایشان چه اتفاقی خواهد افتاد . . . !
#غزالیـــات🍀

پیتزا مخلوطِ مخصوص زندگی

بیایم باطن زندگیمون رو با ظاهر زندگی کسی مقایسه نکنیم...
چون نمیدونی اون ظاهرِ زندگیِ دلفریبی که داری توی عکس‌ها،توی فیلم‌ها،لابه‌لای نوشته‌ها میبینی و میخونی واقعا همونقدر دلفریبه یا فقط از دور دل میبره؟!
هر چند ممکنه بدونی همه‌ی اون زندگی‌های دلربایی که گاهی بدجور دوست داری داشتیش،فقط با لبخندها و خوشی‌هاش تو رو جذب کرده و تو نیمه‌ی پنهان و غم‌زده‌ش رو ندیدی.تو غصه‌ها،دل‌نگرانی‌ها و استرس داشتن‌هاش رو ندیدی! تو صدای هق‌هق‌ها و گوشه‌نشینی‌هاش رو نشنیدی...
هیچ زندگی بدون دغدغه و سرشار از خوشی نیست ...
زندگی بالا و پایین داره،هر چند شاید من یا شما تا حالا بیشتر پایین بودیم تا بالا!
ولی آخرش همینه دیگه! تو بیا و بپذیر!
مثله یک پیتزا مخلوط!
خوشی‌های زندگی همون نون پیتزا و خمیرشه که پایه و اساسِ حال خوب و زندگیه و دردها و سختی‌هاش همون گوجه فرنگی‌ها،قارچ‌ها،فلفل‌سبز‌ها و سوسیس‌ها و ادویه‌هاشه که پاشیده میشن روی نون!
بعدش هم روش پنیر موزارلا میریزی و میزاریش توی فـِر تا پخته شه و خوب کِش بیاد!
گاهی هم درد‌ها و سختی‌ها یهویی پاشیده میشن توی زندگیمون و ما آروم آروم باهاشون پخته میشیم تا اینکه دیگه میشن جزئی از زندگیمون،جزئی از وجودمون...
اون موقع‌ست که ورزیده شدیم،مقاوم شدیم و دیگه راحت‌تر خودمون رو با اوضاع وفق میدیم و کِش میایم!
پیتزا‌ی ما با اون سختی‌ها کامل و خوشمزه‌‌‌ست و میشه پیتزا مخلوط مخصوص...!
#غزالیـــات🍀

مجازی‌های بی‌سر‌و‌ته!

بیایید چند روز از این مجازی‌های بی‌سروته بیایید بیرون...
میبینید چقدر توی مرداب دست و پا میزدید!
میبینید چقدر دنیای حقیقیِ‌مان حقیقی‌تر از آن دنیای مجازیست!
میشود اشک‌ها را دید،دردودل‌ها را شنید،
نصیحت‌ها را گفت،در جامعه چرخید،
دست‌های کمک‌خواسته را گرفت،
رفتن‌ها را با دو چشم دنبال کرد و پذیرفت،
در کافه‌ها با دوستانِ جان‌جانی نشست و شیرین‌ترین لبخندها را زد،
و حتی میتوان گفت میشود خوشبخت بود.....
و حتما میشود پابه‌پای همه به دنباله هدفی دوید...
و تنها اینطوری میتوان هیچ‌کدام را تایپ نکرد و ایموجی نگذاشت و یا تهِ تهش ویس نفرستاد!
و همه چیز را لمس کرد...........
حسِ لامسه‌مان دارد از کار می‌افتد!
زودتر اقدام کنید...!
#غزالیـــات🍀

بچگی‌هامون

داشتم به این فکر میکردم که چقدر بچگی‌های شیرینی داشتیم...
چقدر مهربونی و دل‌نشکستن برامون مهم بود،چقدر محبت از تک‌تک سلول‌های بدنمون ترشح میشد، چقدر عاشق گِل بازی بودیم،عاشقه اون ماشین کوچولو پلاستیکی‌ها که دست میگرفتیم و میگفتیم قان قااااان!چقدر عاشقه خاله بازی بودیم با اون قابلمه و ملاقه پلاستیکی‌ها،چقدر ذوق میکردیم که غروب شه و بدووییم توی حیاط و همدیگر رو با آبِ توی اون شلنگ زرد‌ها خیس کنیم یا چندتا گوجه‌فرنگی برداریم و روی چندتا چوبی که آتش زدیم، استنبلی دودیِ بدون سیب‌زمینی درست کنیم!چقدر حیاط خونه‌ی مادربزرگ برامون یادآورِ دوچرخه سواری و آب‌پاشی و گُل کاشتن بود.ما اون دستشویی توی حیاط رو هم تجربه کردیم!
حتی فصل‌هاش هم خوش آب‌و‌رنگ‌تر بود.بهارش پر بود از بوی چمن و سبزه،تابستوناش جلوی آفتاب زغال‌تر میشدیم،پاییزاش برگ‌های‌رنگارنگ جمع میکردیم و زیر بارونی که اسیدی نبود میخندیدم و صفایی میکردیم،زمستوناش تا کمر توی برفا میرفتیم.
ما بچه‌هایی بودیم که تیپ و شیک بودن برامون اهمیت خاصی نداشت،از همون اول خاکی بودیم و مامانمون رو با لباسی که بوی غذایی که پخته بود و بابایی که دستاش، سرکارش روغنی و مردونه‌‌تر شده بود ،دوست داشتیم و همونجوری هم عاشقشون بودیم و هستیم و خواهیم بود...
ما خیلی کارها کردیم...چقدر حال‌ها خوب بود،چقدر سبز میشدیم و شکوفه میکردیم،چقدر نفس‌هامون بوی آلبالو مَلَس و تمشک‌آبی میداد و چشم‌هامون رنگِ رنگین‌کمون بود!
اما حالا کافیه یه چشم بچرخونیم! انگار یه بمب هسته‌ای خورده وسط اون دوران و هیچ نشونی جز دوتا عکس برای این نسل جدید نمونده که بخوان تجربه‌ش کنن ...! با اینکه ما از درون پُر از حس‌های خوبِ بچگی‌هامونیم که تا ابد می‌مونه توی صندوقچه‌ی خاطرات قلب و ذهنمون...
حالا بچه‌هایی رو میبینیم که محبت‌ها و مهربونی‌هاشون زیر خط فقره!
که خودشون رو با طناب گره زدن به این تبلت‌ها و بازی‌های رایانه‌ایِ وقت‌تلف‌کُن و خشن!
بچه‌هایی که میگن باهوشن ولی نمیگن انقدر توی رفاه و توجه و امکاناتن که اگه باهوش نباشن غیرعادین!
بچه‌هایی که چیزایی رو میدونن که ما اون موقع‌ها گذرش هم به ذهنمون نمی‌افتاد و به قول قدیمی‌ها گوش و چشم بسته بودیم چون یه بچه بودیم و بچه‌ها هم باید بچه باشن!
اصلا خیلی قدیم‌تر‌ از این‌ها، بچه‌ها خیلی کم اهمیت‌تر از این حرفا بودن! تقریبا میشه گفت، بود و نبودشون،نظراشون،شیرین‌کاری‌هاشون انقدرا هم جذاب یا مهم نبود!
ولی در آخر باید گفت نه به آن شوری شور نه به این بی‌نمکی!
هنوزم فکر میکنم دوران ما با اون بی‌امکاناتیه نصفه‌و‌نیمه‌ش،با اون جنب و جوش‌ها و نرفتن به کلاس‌های آموزشی رنگارنگ، یه حاله خوب دیگه‌ای داشت...
هنوزم فکر میکنم نسل من و کمی قبل‌تر از من باهوش‌تر بودن.چون توی بی‌امکاناتی‌ها اول بودن!
ولی آخرش نمیتونم بفهمم چرا اینجوری شده و چرا ما داریم از اون حال‌های خوب،از اون بچگی‌های ساده و بی‌ریا،دور و دورتر میشیم.
میترسم دیگه اون بچگی‌ها بره توی افسانه‌ها،توی قصه‌ها...!
ولی این ما هستیم که باید بگیم : افسانه‌ها از حقیقت منشأ میگیرن...
#غزالیـــات🍀

👣 پرسه در حوالی احوالم...
🍀 من آن شبدر چهـار پـرم...
Designed By Erfan Powered by Bayan