غزالیات

روحِ من کم‌سال است

آدم‌های درون آلبوم‌های عکس

یادم است هر وقت آلبوم عکس‌های خودمان یا آدم‌های دیگر را میدیدم با خودم میگفتم: یعنی این شخص یک روز فکر میکرد این‌جایی که الان هست باشد؟!
چرا راه دور بروم!مثلا همیشه وقتی آلبوم خانوادگی را باز میکنیم،یک دختربچه‌ی پنج ساله‌ با موهای لخت و خرمایی‌روشن و چشمان درشت و صورتی گرد که خیلی مظلومانه به دوربین نگاه میکند و کنار پسرعمه‌ی دوازده‌ ساله‌‌اش که شیطنت از درون آن چشمان دورنگش بیرون میزند و قدش نسبت به او بلندتر است را میبینم و با خودم میگویم آیا آن دختربچه‌ی ریزه‌میزه فکرش را میکرد که با پسرعمه‌ی بازیگوشش ازدواج کند و حاصل آن ازدواج دختری بشود که آن دختر من باشم؟!
بله!من، یک دختر حاصل از ازدواج فامیلی!
و یا مثلا آن پسر جوان با آن صورت نسبتا گرد و چشمان طوسی و تیپی که جزئی از مُد و فشن‌های جذاب سال‌های قدیم بود و در تمام عکس‌هایش لبخندی جذاب‌تر بر روی لب‌هایش سوار است!آیا او اصلا فکرش را میکرد ماشین‌ْسنگین و راندنش در آن بیابان‌های تشنه را رها کند و بخاطر شغل پدرش به کشاورزی روی‌ آورد و با دختری دود چراغ خورده و ریزنقش، باحیا با آن چادرِ گُل‌گُلی و لُپ‌های سرخ ازدواج کند و در دوران میانسالی به او بگوید که حتی با چین‌و‌چروک‌های صورت و دست‌هایش زیباست و دل میبرد؟! اصلا آن دو فکرش را میکردند که نوه‌ی بزرگشان من باشم و اسم مرا آن دخترِ چادر‌گُل‌گُلی که حالا مادربزرگم است،انتخاب خواهد کرد؟!
و یا آن زن که موهایش را مصری زده،لبخند کِش‌دار اما زیبایی دارد و گوشواره‌های مروارید و گِردی به گوش آویزان کرده و گونه‌های برجسته‌اش روی صورت کشیده‌اش خودنمایی میکند با آن مرد که سبیل‌های به قولِ قدیمی‌‌ها چَخماقی و چشمان سیاه و قدی بلند که خیلی مردانه در عکس‌ها نگاه میکند،دارد!کسانی که هیچوقت ندیده‌مشان و خاطره‌ای از آنها در ذهنم نقش نبسته و صدایی از آنها در گوشم تداعی نمیشود و آنها نیز بزرگ شدن و راه‌رفتن‌ها و حرف زدن‌ها و... مرا ندیدند اما با این همه گاهی دلم برایشان تنگ میشود،قلبم تیر میکشد و اشکم پایین میریزد. شاید فکرش را هم نمیکردند که نوه‌‌ی پسری‌شان را ندیده از دنیا دل بِکَنند و بسوی آغوش دوست پَر بکشند...
هرچند ناگفته نماند همه میگویند پدربزرگم در دوران خردسالیِ من،مرا روی پا‌های خود میگذاشت و آرام تکانم میداد و تنها خردسالی مرا دید.شاید من نیز در ضمیرناخودآگاهم تکان‌های آرامش‌بخش او را به یاد داشته باشم...
نمیدانم چرا ولی هنوز هم که هنوز است،وقتی چشمانم به چشمان آدم‌های درون عکس می‌افتد،حتی آن‌هایی که شاید نشناسم،تمام این حرفها ذهنم را پُر میکنند و بیشتر به آن‌ها خیره میشوم...! آن‌ها هیچوقت نمیدانستند سال‌ها بعد برایشان چه اتفاقی خواهد افتاد . . . !
#غزالیـــات🍀

آرزو ﴿ッ﴾
۱۶ فروردين ۹۶ , ۱۸:۴۷
چه توصیفات زیبایی! :))
من به بچگیام که نگاه می‌کنم باورم نمیشه اون دختر جیغ‌جیغو و شیطون من باشم! 
فکر کردن به آینده هیجان‌انگیزه :)

پاسخ :

ممنون آرزو جونم...
آره واقعا منم همچین حسی دارم :) 
حوا بانو
۱۶ فروردين ۹۶ , ۲۱:۱۶
قشنگ بود...به دلم نشست..ممنونم.
واقعا هیچ کس از چیزایی که قراره براش اتفاق بیفته خبر نداره...هعی...

پاسخ :

ممنون حوا بانو جان :) 
بله ،روزگار همینه دیگه... 
مــ. مشرقی
۱۶ فروردين ۹۶ , ۲۱:۵۳
چقد قشنگ بود.:)
عکسها خوبن ادمو میبرن به لحظه های گذشته!

پاسخ :

ممنون نظرتون :) 
بله دقیقا ... 
هلما ...
۱۶ فروردين ۹۶ , ۲۲:۳۵
منم حاصل ازدواج فامیلی ام :) مامان بابا از نوع دختر عمو پسر عمو هستن. ..
و شاید چندی بعد وقتی نوه ات رو روی پایت آرام تکان میدهی با دیدن عکسهای امروزت مجدد این سوالها در ذهنت نقش خواهند بست ..

پاسخ :

وای چقدر عالی،یه عزیزه دل مثله خودم :) 
انشالله،تا ببینیم آینده چی میشه ;)  ایشالله پر از اتفاقات دل شادکننده 😇
محمود بنائی
۱۷ فروردين ۹۶ , ۰۰:۵۳
من عاشق آلبوم های قدیمی ام،  اونموقع عکسها با ارزش بود،  یک فیلم دوربین 32 تا عکس میگرفت و کمتر عکسی بود که زیر دو نفر توی کادر باشن. 
خنده دار بود کسی دوربین را بگیره سمت خودش و یک ژست و لبخند ساختگی و تکراری بزنه و یک عکس یادگاری بگیره. 
خدا رفتگان را بیامرزه و به شما عزیزانتون طول عمر و سلامتی بده. 

پاسخ :

آره واقعا،حتی عکاسی هم شور و حال دیگه‌ای داشت.قیافه‌هاشون همه واقعی بود نه فقط یه لبخند تصنعی کنجِ لب :) 
من یادمه چقدر برای چاپ شدنه عکس‌ها لحظه‌شماری میکردم 😊 عکس گرفتن‌ها محدود بود...
الهی آمین 🙏 همچنین برای شما و دیگر عزیزان 💞
نی لو
۱۷ فروردين ۹۶ , ۰۲:۴۷
من آلبوم میبینم خیلی دلم میگیره ولی، اینکه پیر شدن آدما رو میبینم، این که زمان چقدر بی رحمه واقعن عذاب آوره برام... اما این دفعه با نگاه تو آلبوم ورق میزنم :)

پاسخ :

برای خودمم این گذر زمان‌ها،پیر شدن‌ها و از دست دادن‌ها خیلی عذاب‌آوره ولی بلاخره دنیا همینه...
خیلی هم خوب،امیدوارم دلت نگیره ;) 
گیره 📎📎
۱۷ فروردين ۹۶ , ۰۶:۲۵
ای جانم.چند سال دیگه خودت هم جزء سوالها میشی ازدواج و بچه دار شدن و ...
کی میدونه قسمتش چیه یا بچهاش چی میشن دخترن... پسرن.. ^_^

پاسخ :

واقعا هیچکس از آینده خبر نداره،خیلی مبهم و عجیبه :) 
الهی هر چی صلاحمونه پیش بیاد ;) 
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۱۷ فروردين ۹۶ , ۱۷:۲۴
و الان کی میدونه که قراره چی بشه؟!

پاسخ :

واقعا کی میدونه؟؟!! :) 
انگور ...
۱۸ فروردين ۹۶ , ۱۸:۰۳
منم به همچین چیزایی فک میکنم وقت دیدن عکسای قدیمی... اما برام عجیب تر اون روزیه که میرسه و ما به الانمون فک میکنیم و میگیم واقعا من اینجوری بودم؟؟؟ چقدر الکی غصه خوردم مثلا ... یا هر چیز دیگه ای... چقدر به الانمون بخندیم

پاسخ :

چقدر جالب :)  آره واقعا،روزا خیلی زود سپری میشه و سختی‌ها هم بلاخره تموم میشه و میره پیِ کارش ;) 
لیمو ترش🍋
۲۰ فروردين ۹۶ , ۱۵:۲۳
عاشق مقایسه کردن قیافه کودکی ملت با بچگی هاشونم...
بعضی هارو خدا انگار هر سال سایزشونو بزرگ کرده:))

پاسخ :

آره واقعا :)))
بعضیا همونجوری بیبی فیس موندن :) 
شارمین
۲۰ فروردين ۹۶ , ۱۷:۰۷
سلام
منم عاشق عکس دیدنم و قصه هایی که تو هر عکس هست

پاسخ :

سلام :) 
آره واقعا جالب و پیش‌بینی نشده هستن B-) 
گیسو ..
۲۰ فروردين ۹۶ , ۱۸:۰۷
خیلی خوب:))
چ ارامشی گرفتم البته توام بادلتنگی

پاسخ :

چقدر خوب‌تر :) 
آرامشت فراوان ;) 
دلتنگی که همیشه لای عکس‌ها هست :) 
المیرا شاهان
۲۳ فروردين ۹۶ , ۱۰:۴۳
خیلی قشنگ نوشتی ... :)

پاسخ :

ممنون المیرا جان :) 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
👣 پرسه در حوالی احوالم...
🍀 من آن شبدر چهـار پـرم...
Designed By Erfan Powered by Bayan