غزالیات

روحِ من کم‌سال است

بچگی‌هامون

داشتم به این فکر میکردم که چقدر بچگی‌های شیرینی داشتیم...
چقدر مهربونی و دل‌نشکستن برامون مهم بود،چقدر محبت از تک‌تک سلول‌های بدنمون ترشح میشد، چقدر عاشق گِل بازی بودیم،عاشقه اون ماشین کوچولو پلاستیکی‌ها که دست میگرفتیم و میگفتیم قان قااااان!چقدر عاشقه خاله بازی بودیم با اون قابلمه و ملاقه پلاستیکی‌ها،چقدر ذوق میکردیم که غروب شه و بدووییم توی حیاط و همدیگر رو با آبِ توی اون شلنگ زرد‌ها خیس کنیم یا چندتا گوجه‌فرنگی برداریم و روی چندتا چوبی که آتش زدیم، استنبلی دودیِ بدون سیب‌زمینی درست کنیم!چقدر حیاط خونه‌ی مادربزرگ برامون یادآورِ دوچرخه سواری و آب‌پاشی و گُل کاشتن بود.ما اون دستشویی توی حیاط رو هم تجربه کردیم!
حتی فصل‌هاش هم خوش آب‌و‌رنگ‌تر بود.بهارش پر بود از بوی چمن و سبزه،تابستوناش جلوی آفتاب زغال‌تر میشدیم،پاییزاش برگ‌های‌رنگارنگ جمع میکردیم و زیر بارونی که اسیدی نبود میخندیدم و صفایی میکردیم،زمستوناش تا کمر توی برفا میرفتیم.
ما بچه‌هایی بودیم که تیپ و شیک بودن برامون اهمیت خاصی نداشت،از همون اول خاکی بودیم و مامانمون رو با لباسی که بوی غذایی که پخته بود و بابایی که دستاش، سرکارش روغنی و مردونه‌‌تر شده بود ،دوست داشتیم و همونجوری هم عاشقشون بودیم و هستیم و خواهیم بود...
ما خیلی کارها کردیم...چقدر حال‌ها خوب بود،چقدر سبز میشدیم و شکوفه میکردیم،چقدر نفس‌هامون بوی آلبالو مَلَس و تمشک‌آبی میداد و چشم‌هامون رنگِ رنگین‌کمون بود!
اما حالا کافیه یه چشم بچرخونیم! انگار یه بمب هسته‌ای خورده وسط اون دوران و هیچ نشونی جز دوتا عکس برای این نسل جدید نمونده که بخوان تجربه‌ش کنن ...! با اینکه ما از درون پُر از حس‌های خوبِ بچگی‌هامونیم که تا ابد می‌مونه توی صندوقچه‌ی خاطرات قلب و ذهنمون...
حالا بچه‌هایی رو میبینیم که محبت‌ها و مهربونی‌هاشون زیر خط فقره!
که خودشون رو با طناب گره زدن به این تبلت‌ها و بازی‌های رایانه‌ایِ وقت‌تلف‌کُن و خشن!
بچه‌هایی که میگن باهوشن ولی نمیگن انقدر توی رفاه و توجه و امکاناتن که اگه باهوش نباشن غیرعادین!
بچه‌هایی که چیزایی رو میدونن که ما اون موقع‌ها گذرش هم به ذهنمون نمی‌افتاد و به قول قدیمی‌ها گوش و چشم بسته بودیم چون یه بچه بودیم و بچه‌ها هم باید بچه باشن!
اصلا خیلی قدیم‌تر‌ از این‌ها، بچه‌ها خیلی کم اهمیت‌تر از این حرفا بودن! تقریبا میشه گفت، بود و نبودشون،نظراشون،شیرین‌کاری‌هاشون انقدرا هم جذاب یا مهم نبود!
ولی در آخر باید گفت نه به آن شوری شور نه به این بی‌نمکی!
هنوزم فکر میکنم دوران ما با اون بی‌امکاناتیه نصفه‌و‌نیمه‌ش،با اون جنب و جوش‌ها و نرفتن به کلاس‌های آموزشی رنگارنگ، یه حاله خوب دیگه‌ای داشت...
هنوزم فکر میکنم نسل من و کمی قبل‌تر از من باهوش‌تر بودن.چون توی بی‌امکاناتی‌ها اول بودن!
ولی آخرش نمیتونم بفهمم چرا اینجوری شده و چرا ما داریم از اون حال‌های خوب،از اون بچگی‌های ساده و بی‌ریا،دور و دورتر میشیم.
میترسم دیگه اون بچگی‌ها بره توی افسانه‌ها،توی قصه‌ها...!
ولی این ما هستیم که باید بگیم : افسانه‌ها از حقیقت منشأ میگیرن...
#غزالیـــات🍀

حوا بانو
۰۳ فروردين ۹۶ , ۱۸:۴۵
دوس داشتم نوشتتونو...منم دهه هفتادی ام :)
قشنگ بود.ممنون.

پاسخ :

چقدر عالی:)  به‌به یه دهه هفتادی گُــل
خواهش میکنم عزیزم :* 
لیمو ...
۰۳ فروردين ۹۶ , ۱۹:۴۶
اونقدر قشنگ گفتی دیگه نمیدونم چی بگم:((

پاسخ :

عزیزه‌دلمی لیمو جانم ;) 
هلما ...
۰۳ فروردين ۹۶ , ۲۱:۲۳
ما دهه هفتادیا انصافا کودکی و حتی نوجوانی جذابی داشتیم ولی نمیدونم چرا دوست داریم جوونیمون رو تاریک نشون بدیم ...
پستت حال و هوای خوب داره و بهتره بگم تداعی کننده خاطراته ..

پاسخ :

البته من خیلی کودکی دلچسبی نداشتم ولی دوستش داشتم :) 
اصلا هم دوست ندارم جووونیم رو تاریک نشون بدم.چرا تاریک آخه؟! :) 
خاطرات کودکی برنگردد ;) 
آرزو ﴿ッ﴾
۰۳ فروردين ۹۶ , ۲۳:۴۳
دلم می‌خواست اگه در آینده‌ای بچه‌ای داشته‌باشم، توی اون حال و هوا بزرگ میشد. حس و حال خوبی که مادرش داشته رو درمی‌یافت و اون خاطرلت لذت‌بخشی رو که ممکنه براش تعریف کنم، خودش تجربه می‌کرد. ولی حیف که نمیشه.

پاسخ :

شدن که میشه ولی سخته! حال و هوای دوران ما یه چیزه دیگه بود واقعا :) 
مداد رنگی
۰۴ فروردين ۹۶ , ۰۹:۲۰
سلام غزاله جون:)
کاملادرک میکنم نوشتتو:)
واقعادنیاداره ازبازی های حرکتی روبه بازی های ثابتی(یعنی بی حرکتی)میاره
که بده
یعنی چی بچه 6-7ساله بشینه پاتبلت
یکی بهش بگه بچه توالان وقت بازی های حرکتیه
تبلت براتواینده نمیشه
این بازی هابرات زندگی میشن
شادباش:)))

پاسخ :

سلام مداد رنگی ;)
چه خوبه که درک میکنی :) 
شاااااااادم ;)  تو هم شاد باشی رنگی‌رنگی ;)  
علیـ ــر ضــا
۰۴ فروردين ۹۶ , ۱۶:۴۶
🙂

پاسخ :

:) 
حوا ...
۰۴ فروردين ۹۶ , ۱۸:۱۲
دلم به شدت واسه اون دوران تنگ شده :'((

پاسخ :

الهی! منم گاهی به همین شدت دلم تنگ میشه ;) 
گیسو ..
۰۵ فروردين ۹۶ , ۱۶:۰۷
خیلی خوب نوشتی:)
واقعاروزهای خیلی خوبی بودن...

پاسخ :

ممنون گیسو جان :) 
آره واقعا ...
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۰۵ فروردين ۹۶ , ۱۷:۰۳
می رفتیم خونه داییم و شروع میکردیم به شستن کلی ظرف و ظروف پلاستیکی خاله بازی، بعداز شستن که میخواستیم بازی رو شروع کنیم، مامانم می گفت بریم خونمون:((

پاسخ :

عی بابا :|  حالا چرا ظرفا رو اول میشستین؟؟ 😂
درک نمیکردن بچه‌ها رو :))
گیره 📎📎
۰۵ فروردين ۹۶ , ۲۰:۵۲
دنیای بچها فارغ از مشکله

هر چ بزرگتر میشیم مسئولیت بیشتری رو دوشمون هست

:)

پاسخ :

دقیقا همینطوره که شما گفاین متاسفانه :( 
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۰۶ فروردين ۹۶ , ۱۷:۱۹
می خواستیم حین خاله بازی تو همون ظرف ها خوراکی هامون رو بریزیم دی:

پاسخ :

الهی 😇
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
👣 پرسه در حوالی احوالم...
🍀 من آن شبدر چهـار پـرم...
Designed By Erfan Powered by Bayan