غزالیات

روحِ من کم‌سال است

بی‌ذوقی‌های مادرانه

می‌ترسم در آینده مادری شوم همانند مادران قدیم و شاید مادری از همین چند دهه قبل...
میترسم صبح‌ها ،وقتی بچه‌ام از خواب بیدار میشود و با هیجان از خواب‌هایش میگوید ،من در حالیکه لقمه میگیرم و در دهانش میگذارم،خیلی بی‌خیال بگویم خواب بوده و واقعی نیست...
یا وقتی از مدرسه برمی‌گردد،با شادی از نمره‌ی بیستِ املایش بگوید و من درحالیکه بشقاب‌ها را روی میز میچینم،با کلمه‌ی آفرین به شادی‌اش پایان دهم...
می‌ترسم نوجوان شود،بگوید بیا غروب‌ها با همدیگر برویم پیاده روی و من پاهایم را بیندازم روی هم و بگویم باشد برای وقتی‌ دیگر و خوب میدانم که هیچوقت وقتش را پیدا نمیکنم...
من می‌ترسم از زمانیکه از دوستِ صمیمی‌اش که اتفاقا دختری ساکت و مهربانی نیز هست،حرف بزند و بگوید که دوستم فلان است،بهمان است ولی من هیچ نگویم و در آن لحظه به همه چیز فکر کنم جز فرزندم و دوستش...
من میترسم شب‌ها بگوید بیا یک داستان بگو،به یادِ بچگی‌هایم اما من چراغِ اتاقش را خاموش کنم،بگویم من داستانی بلد نیستم و اینگونه خودم را خلاص کنم...
من خیلی ترسو شده‌ام!
میدانید،آخر مادرم اینگونه است،اما نه به این شدت...
من میترسم این مرضِ بی‌ذوقی درونم شدت یابد...!
#غزالیــات🍀

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
👣 پرسه در حوالی احوالم...
🍀 من آن شبدر چهـار پـرم...
Designed By Erfan Powered by Bayan