غزالیات

روحِ من کم‌سال است

حسِ خوبِ خونه‌ی مادربزرگ

یه وقتا از خونه دور میشی و برای چندین روز به خونه‌ی قدیمیِ همیشه خاصِ زندگیت میری ولی چون خونه‌‌ی خودت نیست،اولاش سخت میره جلو...
بعد کم‌کم عادت میکنی.مخصوصاً وقتی یه همزبون هم داشته باشی و مهم هم نباشه که چقدر با اون همزبونت اختلاف سنی داری..‌.
بعد از چند روز آروم آروم میبینی نه واقعا داره جای خوبی میشه!انگار حال و هواش از این خونه‌های آپارتمانی هم بهتره!
سقف‌ش بلندتره،حیاط داره و وقتی بارون میاد میتونی بری توی حیاط و زیر بارون خیس شی. بعدازظهر‌هاش همه چرت ظهرگاهی میزنن و غروب‌هاش اگه تابستون باشه فرش میندازن توی حیاط و تخمه،آجیل و پفک و بستنی میخورن.. سر ظهر هم که صدای بَق‌بَقوی کفترها مثله یه لالایی آدم رو آروم میکنه و چشم‌ها رو سنگین.البته گاهی اوقات هم بچه‌های توی کوچه موقع بازی‌کردن‌هاشون انقدر جیغ و داد میکنن که باید چادر سر کنی و بری دَم در و بهشون تذکر بدی که "هیس! سرِ ظهره!مَردم خوابن‌ها! اصلا برید دَم خونه‌ی خودتون بازی کنید.عِــه!" و چقدر هم سرحالی برای خوندن درس و حفظ کردن واکنش‌های شیمی و واژگان انگلیسی و فارسی.انگار هر وقت گیر میاری میشینی،کتاب باز میکنی و شروع میکنی به خوندن.البته اگه بچه‌های کوچیک لولیدن اطرافت رو کنار بزارن،میبینی چقدر هم روی درس‌ها تمرکز داری و داره همه چیز بهت میچسبه! هیچ وای‌فای یا آنتنی هم نیست و موبایلت برای چندین روز بی‌استفاده میفته یه گوشه و حداقل هفتاد درصد شارژ باتریت دست نخورده باقی‌میمونه و اصلا ممکنه روی میز خاک بخوره و آلارمش هم موقع صبح برای بیدار کردنت زنگ نزنه چون دیگه عادت کردی به زود بیدار شدن و سحرخیزی و خوردن صبحونه با نون‌بربری تازه و پنیر لیقوان و‌ چای داغ.حتی گاهی خوردنِ ته‌مونده‌ی مخلوطِ سیب‌زمینی،گوشت چرخ‌کرده، رب‌ و قارچِ شامِ دیشب که موقع صبحونه دوباره داغ شده،بهت مزه میده! روزها هم انقدر زرنگ و کارکُن هستی که نگو و نپرس!گردگیری میکنی،سرامیک‌ها رو طی میکشی،گُل‌ها رو آب میدی،برای درست کردن غذا به خوش‌پختِ‌خونه کمک میکنی و لباس‌ها رو میریزی روی بند‌لباس‌ها و حیاط رو آب‌وجارو میکنی و کلاً چیزی بنام تنبلی و بی‌حوصلگی وجود نداره...هر جمعه هم که رادیو رو روشن میکنی و صداش رو تا آخر زیاد میکنی و میبینی داره چه حالِ وصف‌نشدنی و خوبی به حالِ اهالی خونه واریز میشه! شب‌هاش هم که انقدر آسمونش تمیز و صافه که راحت ستاره‌های بزرگ و کوچیک رو میبینی که بعضی‌هاشون دارن بهت چشمک میزنن و بعضی‌هاشون با چه ترتیب معروفی کنارهم جمع شدن و برق میزنن!اصلا میدونی،همین‌هایی که گفتم، نصف اون حالِ خوب هم نمیشه و بیشتر از این حرف‌هاست.این حال و احوال کِیف داره،عشق داره،صمیمیت داره!ولی آخرش وقتش میرسه که دلت برای خانواده‌ت تنگ میشه و برمیگردی به خونه‌ای که هیچ کدوم از اون حال‌های خوب رو نداره ولی خب خانواده‌ت با یه دنیا عشق منتظرت هستن... ولی شاید وقتی برمیگردی،یه حالِ غم و کرختی تو رو مچاله کنه...! یه حالی که میگه حالا که برگشتی، تنبل باش و بیفت جلوی اینترنت یا تلویزیون و اصلا مهم نیست که چقدر از کار و سرزندگی بیفتی!فقط تا میتونی بی‌هدف و خسته باش! و دوباره به همون خونه‌ی آپارتمانیِ دل‌مُرده برمیگردی! بعدش هم به همین وضع مثلا قابله‌قبول عادت میکنی و ناچار دوباره همین سبک زندگی بی‌تحرک و غم‌باد کرده رو ادامه میدی!

کاش زندگی‌های آپارتمانی‌مون،رنگ و لعابِ خونه‌های حیاط‌دار و سرسبزِ قدیم رو داشته باشه :)
#غزالیـــات🍀

👣 پرسه در حوالی احوالم...
🍀 من آن شبدر چهـار پـرم
🍃 دانشجوی روانشناسی
Designed By Erfan Powered by Bayan