غزالیات

روحِ من کم‌سال است

خوابت را دیدم

میدانی من و تو واقعا شبیه هم بودیم اما من شیفته‌تر...
هر دو شوخ‌طبعی‌هایمان،خوش زبانی‌هایمان،برورو داشتن‌هایمان،سادگی،مهربان وسربه‌زیر بودن و حتی نوع انتخابِ واژه‌هایمان، سرزبان‌ها بود.
حتی دیشب که داشتم خوابت را میدیدم_با همان لبخند همیشگی ولی برای کسی بجز من _دوباره دلم ضعف رفت.
تو خودت شاید نفهمیدی پشتِ هر لبخندِ محسور‌کننده‌ات،چالِ کوچکی از جادو،روی لپ‌هایت کمین کرده است!
شاید تو نفهمیدی و نگاه من هم تو را به وجد نیاورد.
در هر صورت،حتی بخواهیم از ظاهرمان هم چشم‌پوشی کنیم،این قلبِ من بود که یواشکی برایت می‌تپید.خیلی تند اما یواشکی!جوری که حس کردم تپش‌قلب دارم،قرص خوردم،برطرف نشد.من یک ساده‌لوحِ عاشقی بودم که فکر میکردیم این حال یک مرض است...!
دیشب بعد از آنکه به سختی پلک‌هایم روی یکدیگر قفل شدند،تو را دیدم.
به دنباله یارت بودی اما ناگاه مرا دیدی!
مثلِ همیشه با ذوق لبخند برلب کشیدی و گفتی خانمم را ندیدی؟
من به ظاهر شاد ،گفتم نه!
کمی مکث کردی،یک نفس عمیق کشیدی،با همان ذوق که از من سوال پرسیدی گفتی نگاه کن!خب تو اینجا هستی!من به تو حرفهایم را میگویم،تو به او بگو! تو او را میشناسی...
راست گفته بودی.متأسفانه منِ لعنتی در پشتِ رابطه‌تان مخفی بودم.در لباس یک فامیل،در لباس یک دوست،یک همکلاسی.
من،برای آنکه در خواب همنشینی‌ات از دستم نپرد،برای آنکه صدایت را در قلب و ذهنم دوباره ذخیره کنم،برای آنکه بتوانم به صورتت خیره شوم،عطرت را نفس بکشم، واژه‌هایی را که برایش کنارهم چیده بودی،از سرِ ناچار تحمل کردم!
فقط بخاطرِ تو،بخاطرِ تویی که هیچگاه حس شرم،لجبازی و نگاه‌های زل‌زده‌ام را نفهمیدی.........
#غزالیــات🍀

👣 پرسه در حوالی احوالم...
🍀 من آن شبدر چهـار پـرم...
Designed By Erfan Powered by Bayan