غزالیات

روحِ من کم‌سال است

دوست جان ولنتاین مبارک!

یادمه اولین دیدارمون فقط یک نگاه معمولی بود.
اون دختر آرومی بود و تهِ کلاس،ردیف وسط مینشست.
صدای قشنگی داشت.میشه گفت بعد از صدای خودم که برای همه عجیب میزد ، اون دومین آدمی بود که صداش برام یه جوره خاص بود و به دلم مینشست.اصلا فرق داشت،حال‌خوب میکرد،رنگ داشت!
آخرای سال طی یه سری جریانات بهم نزدیک شدیم.هیچوقت یادم نمیره یه روز توی حیاط مدرسه،اون روی یک سکو نشسته بود،منم کنارش،سرم رو گذاشته بودم روی کیفم و داشتم به آسمون آبی نگاه میکردم و باهم حرف میزدیم...
اون موقع‌ها بود که یواشکی توی چشمای درشتش خیره میشدم و توی دلم میگفتم:اگه قراره دوست صمیمیم بشی،دیگه تمومه!
خیلی روزها گذشت،من و اون هر چیزی که باعث میشد ما رو بیشتر بهم وصل کنه نگه‌میداشتیم.از خُرده‌سنگ‌ها بگیر تا دُرنا، کادوها، نقاشی‌ها و نامک‌هایی که برای همدیگه مینوشتیم...
ما حتی بعد از دعواهایی که میکردیم،خیلی خوشحال بودیم.چون بین این دعواها،اخلاقیات همدیگه دستمون میومد و انگار بهم نزدیک‌تر میشدیم و چی بهتر از این؟!
خیلی از علایق و رفتارهامون تغییر کرد و بهتر شد.توی خیلی از کارها با هم ذوق کردیم،خیلی وقت‌ها تلپاتی داشتیم.
آره!دل به دل راه داره،خیلی درست میگن!
و اما نامک‌ها!حس‌های خیلی خوبی توش هست.حال خوبی به آدم میده،دوست داری بازش کنی،جیغ بزنی و بگی وای!یه دونه دیگه!
دربرابر روزهای خوش زیادی که داشتیم و بلند خندیدیم،روزهایی هم بود که غمبرک زدیم یه گوشه.از ناراحتی‌هامون بهم گفتیم.از چیزایی که باید باشه ولی خب نیست و...آخرشم حالمون بهتر شده،چون حضور همدیگه رو حس میکردیم.توی قلبمون،چه از راه دور،چه از نزدیک.
حس میکنم گفتن خاطرات و اتفاقات_چه خوب و چه بد_ که با یک دوست صمیمی ساخته شده،میتونه یکی از هیجان‌انگیزترین اتفاق دنیا باشه! من وسط این همه پُر‌حرفی،هیجان‌انگیز‌ترین لحظات روزم رو سپری کردم...
روز ولنتاین رو هم میشه با یک دوست که مهربونی و دوست‌داشتنش بدجور توی دله من ریشه‌ کرده،شروع کنم.
میشه جزو بهترین‌هایی باشه که ولنتاین_این رسم شاید در نظر بعضی‌ها غرب‌زده ولی حال‌شاد‌کُن_رو بهش تبریک بگم.
دوستم،ولنتاین مبارک!
بیا و یه کاری کن،همیشه‌ دوستم بمون...
#غزالیـــات🍀

مریم صاد
۲۵ بهمن ۹۵ , ۱۴:۱۴
من یه دونه ازین دوستها داشتم. وقتی 13 سالم بود. مکمل من بود. شرو شیطون و پر سروصدا و شلخته و درسسسس خون و باحال. ازم 6 روز بزرگتر بود.
الآن در انتهای 31 سالگی، هنوز با هم دوستیم. 
اون الآن منتظر یه نی نی کوچولو هست و من یه نی نی کوچولو روی پام داره روزگار می گذرونه و خاله شدیم برای بچه های همدیگه.
ایشالا که دوستیتون ماندگار باشه.

پاسخ :

وای چقدر هیجان‌انگیز.ایشالاه دوستیتون همیشه گرم و پایدار باشه ;) 
ممنون (∩_∩)
fatemeh
۲۵ بهمن ۹۵ , ۱۸:۴۸
فدات بشم من نازگلم😘💗عاشقتم که خواهری مهربونم🍀🌸بهترینی برام💋😇 عشق جان روزت مبارک💞💖

پاسخ :

واااااای .من فدای تو بشم چینگو 😻🙈
مهربونی‌هات سر کشیده به فلک 😇 از بس که تو خوبی💓💓💓
انگور ...
۲۵ بهمن ۹۵ , ۱۹:۲۹
من این حس رو با خیلی از دوستام داشتم .... توی برهه های خاص و متفاوت..
هر جا هستن سلامت باشن :) :(

پاسخ :

آمین :) 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
👣 پرسه در حوالی احوالم...
🍀 من آن شبدر چهـار پـرم...
Designed By Erfan Powered by Bayan