غزالیات

روحِ من کم‌سال است

شاید روزی بتواند فرار کند...

نمیدانم ولی شاید او دارد فرار میکند!
از تمام آن نگاه‌های مشتاقی که هر بار جانش را که دیگر هیچوقت جانِ او نمیشود،جستجو میکند ولی هر دَم میبیند که نیست!اما یک روز ناگهان او را میبیند و عضلاتِ صورتش خشک میماند و مردمک چشمانش روی حرکات و چرخشِ دست‌های سبزه‌اش در هوا،روی موهای سیاه و چشم‌های افسون‌گونه‌اش و آن لبخندِ جذابِ اعتیاد‌آور زوم میشود و هر دَم زوم‌تر! اما او حضور هیچکس و هیچ‌چیز را حس نمیکند.شاید یک نبودِ همگانیِ مبهم در اطراف!
شاید فرار میکند.نه! او قطعاً درحالِ فرار است! از فکرِ فکر‌هایی که در فکرش دیوانه‌وار میچرخد،خسته است.از دیدن‌هایی که باید دیده نشوند و از قبولِ نشدن‌های همیشگی و ناخواسته!
شاید روزی بتواند کامل کنار بکشد،کامل فرار کند!از جنونِ حس‌های حس‌برانگیز و شاید بتواند روزی از روزهای آینده‌اش،وقتی در مقابل او پرسه میزند و جهتِ نگاه‌ کردن و زُل زدنش را هیچ عینک‌آفتابی پنهان نکرده،بدنش کرخت نشده و ذهنش او را هدف نگرفته،بدونِ فشار دادنِ مشتش و کوبیدنِ مجنون‌گونه‌ی قلبش که او را خجالت میدهد و گونه‌هایش را سرخ‌تر میکند،با خیالی بی‌خیال همراه با اعتمادبنفسی که جذابیتش آدم را کور میکند،از مقابلش رد شود و او را برای همیشه نشناسد!
#غزالیـــات🍀

👣 پرسه در حوالی احوالم...
🍀 من آن شبدر چهـار پـرم...
Designed By Erfan Powered by Bayan