غزالیات

روحِ من کم‌سال است

میترسم از اون لحظه که دیوونه نباشی

 
مدتیست من و دوسته جان‌جانیم میخواهیم سر به بیابان بگذاریم!
بخدا جدی عرض کردم!
کمی هوای گرم بر مغزمان بخورد و قطره‌های عرق بماسد بر فرق سرمان...!
کمی جیغ بکشیم،حنجره‌مان خشک شود و تیر بکشد و آبی نباشد که گلو تازه شود...!
کمی بدوییم،روی ماسه‌ها با سر به زمین بخوریم و حالمان جا بیاید...!
کمی به گفته‌ی امروزی‌ها ساقه‌طلایی با خودمان ببریم،بخوریم و حس خفگی بهمان دست دهد...!
حال این حس‌های عجیب از کجا می‌آید،بماند.ما خودمان هم نمیدانیم!
شاید بگویید از شکم سیری این حس‌های مسخره به ذهنتان رسیده!
یعنی ممکن است؟!!
شاید انقدر زندگی یکنواخت جلو میرود که آدم دوست دارد به چهار‌پنج‌ تا دست‌اندازِ جادویی برخورد کند و بالا و پایین بپرد و همه چیزهایی که میخواهد،خیلی ناگهانی،سریعتر از آنچه تصور کند،اتفاق بیفتد!
به هر حال مشکلات زیاد هستند...
کسی هست که مشکل نداشته باشد؟
من میگویم دیوانه‌ها!
کاش حداقل همین اندک دیوانگی از سرمان نپرد!
#غزالیــات🍀

جردآ
۲۰ مهر ۹۵ , ۱۰:۳۶
کمی دیوانگی برای همه لازم است ...

پاسخ :

واقعا یکی از ملزوماتِ زندگیه
مجتبی مطوری
۲۰ مهر ۹۵ , ۱۱:۱۷
جالب بود دمت گرم ((:

پاسخ :

ممنون 😊
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
👣 پرسه در حوالی احوالم...
🍀 من آن شبدر چهـار پـرم...
Designed By Erfan Powered by Bayan