غزالیات

روحِ من کم‌سال است

حس میکردم کافیه...

همیشه فکر میکردم همین کافیه که همیشه به یادتم،همیشه وجودت رو حس میکنم،همیشه توی همه چیز تو رو میبینم...
ولی این فقط یه حسِ اشتباه بود!
نه! این‌ها برای من کافی نبود.خیلی وقت بود دست کشیده بودم. من دست کشیده بودم تا با یه دلیلِ محکم برگردم.یه انگیزه که باعث شه من هیچوقت اون کار رو ترک نکنم،از انجامش لذت ببرم و با جون و دل انجامش بدم.
ولی من احمق بودم! احمق بودم و حسِ خوبش رو درک نکردم! احمق بودم و نفهمیدم که همچین کاری دلیل نمیخواد. احمق بودم و پشتِ پا زدم به خودم!و کسی هم که افتاد من بودم...
نمیدونم چجوری شروع شد ولی مطمئنم خودش خواست. وقتی خودش بخواد حتی کوه‌ها جابه‌جا میشن،حتی آسمون و زمین زیر و رو میشن و آدم‌ها عوض میشن...
و من خوشبختم که او خواست!
خواست که بیشتر بسمتش برم.خودش بهتر میدونست من مالِ رفتن و برنگشتن نیستم! خودش حالِ من رو میدونست که با یه اشاره راه رو روشن کرد،جوری که با چشمِ دل هم بشه دید...
من حتی الان هم دارم اشک میریزم! از این همه دوری،از این همه بی‌خیالی،از این همه راهِ رفته‌ی اشتباهِ به ظاهر درست!
وقتی کسی رو واقعا دوست داشته باشی،هر چی بخواد میگی چشم! حتی خواسته‌ی خودت هم به چشم نمیاد! اصلا مگه میشه بگی دوستش داری ولی کاری که خودت میخوای رو انجام میدی و خواسته‌ی او مهم نباشه؟!
تو چیزی ازم خواستی که سبکی و حالِ خوبِ خودم رو سبب میشه...
از اون لحظه که نیت میکنی و صدایش میزنی،امکان نداره که نگاهش رو نفهمی و خودت رو در آغوشش حس نکنی...
آرامشِ الآنم رو با هیچ چیز عوض نمیکنم و نمیزارم کسی این آرامشِ دلگرم‌کننده رو بهم بزنه...
#غزالیـــات🍀

👣 پرسه در حوالی احوالم...
🍀 من آن شبدر چهـار پـرم...
📷 اینستاگرام : Ghazaaliat.z
Designed By Erfan Powered by Bayan