غزالیات🍀

🌱 روحِ من کم‌سال است🌱

غزالیات🍀

🌱 روحِ من کم‌سال است🌱

غزالیات🍀

👣پَــرسه در حَـوالـیِ احـوالـم...
🍀من آن شبدر چهـار پـَـرم...
🎑عکس‌های من در اینستاگرام : Ghazaaliat.z

این حرف‌ها دیگر چیست؟!
 چرا دختری که موهایش را کوتاه میکند ترسناک است؟!
مگر با چیدنِ موهایش،موشک‌های جنگی روی زمین سقوط میکنند؟
مگر میخواهد به خود بمب ببندد و خود را یک‌آن در میان همه منفجر کند؟!
مگر مین‌ در لابه‌لای موهای بلندش پنهان بود که با چیدن و با به زمین افتادن، میترکد و همه را متلاشی میکند؟!
بیایید دست بکشید از این حرف‌های بی‌اساس!
دخترها آنقدرها هم سطحی‌بین و نازنازی نیستند! آنقدرها هم لوس و بی‌فکر نیستند!
دخترهای قدیم الآن یک خانواده را میچرخانند،بچه بزرگ میکنند،به مردهای بچه‌تر از بچه‌‌هایشان رسیدگی میکنند،بیرون کار میکنند و میسازند و میسوزند و...
چه کسی گفته است که کوتاه کردن موهای یک دختر نشانه‌ی ناراحتی و ضعف اوست؟!
خیر! من خودم به چشم دیدم دخترانی را که موهایشان را کوتاه کردند و شادی از چشم‌هایشان بیرون میجهد!
دخترانی که هنوز خنده‌هایشان جذاب است،دلشان آرام است و برق نگاهشان زبان‌زد است!
دخترانی که موهای کوتاهشان را دوست دارند.شکست عشقی نخوردند.دل‌مُردگی به سراغشان نیامده و هنوز میدانند که قوی هستند و ضعف برای یک ثانیه‌شان است و می‌آید و میرود...
من خودم دخترانی را دیدم که کوتاهی مو‌ برایش جز یک تنوعِ دلپذیر و یا به‌ناچار در تحمل یک بیماری ،معنای نداشته است!
و من دیدم دخترانی که در لحظات دل‌آشوب چگونه شانه به گیسوانِ کمندشان میزدند و به فکرِ کوتاهی موهایشان نبودند و هنوز هم نیستند!
شما چه فکری کردید؟! فکر کردید دخترها آنقدر ضعیف‌اند که در برابر مشکلات سر خم کنند و موهایشان را از بیخ‌و‌بُن بزنند و حرصشان را روی موهای بلندشان خالی کنند؟!
خیر جانم! مو روی شانه نمیلغزد که نمیلغزد! حال خوب نیست که نیست!
ما را بَد تعریف کردند!
ما دختران ساده‌ای نیستیم که نوشته‌های احمقانه را باور کنیم!
#غزالیـــات🍀

  • 🍁 غزاله زند

گاهی چقدر خوبه آدم جوگیر باشه!
اصلا نمیدونم چرا بعضی‌ها میگن جوگیر بودن بده؟
اگه دوران جوگیر بودن‌هامون رو مرور کنیم،میبینیم اگه همونطور جوگیر میموندیم خیلی موفق میشدیم!
مثلا جوگیر میشیم و دیگه شام نمیخوریم و به خورد و خوراکمون اهمیت میدیم و هله‌هوله و خوردنی‌های مُضر رو کنار میزاریم و به شدت ورزش میکنیم تا لاغر شیم...!
جوگیر میشیم و تمام شبکه‌های مجازی و پل‌های ارتباطی با دوست و اقوام رو قطع میکنیم تا درس بخونیم و برای بار سیصدوپنجاه‌وهفتمین بار،برنامه‌ریزی میکنیم و بعد بلند میگیم من میتونم...!
جوگیر میشیم و برای دخترِ گُلِ خونه شدن،به مادرجان میگیم من از این به بعد کارهای خونه رو انجام میدم،شما فقط غذا درست کن ولی سختته اون هم بده من...!
جوگیر میشیم و دیگه ساعت‌ها چشممون رو نمیدوزیم به تلویزیون و تکرارِ سریالای دیشب و راز بقا و مستندات روستایی کاهْ‌گِلی با فلان اسم رو هم نگاه نمیکنیم...!
جوگیر میشیم و شب‌ها آلارم رو روی ۵ صبح تنظیم میکنیم و قول میدیم دیگه مثله صبح‌های دیگه ساعت ۱/۳۰ ظهر بیدار نشیم و شروع نکنیم به ناهار خوردن  و...!
بیایم یه مدت جوگیر شیم..! البته از این جوگیری‌های خوب‌ :)
#غزالیـــات🍀

  • 🍁 غزاله زند

این روزها مردم سخت مشغوله جمع کردن رأی برای کاندید‌های مورد نظرشون هستند،دستمال بنفش و سبز و ... میبیندد به دست و گردن و کمرشون،شربت و شیرینی میدن،و بلند جیغ میزنن و اتفاقات آنچنانی که خودتون بهتر از من در جریانید...
وسطِ این همه شعار و هیاهو و جبهه‌گیری‌های بی‌فایده،وسطِ این همه کثیفی شهر و خستگی مفرطی که به دوش رفتگران زحمت‌کش افتاده،وسط این همه بَنر‌های تبلیغاتی کاندید‌های شهرها که بیشتر جنبه‌ی فشن و شو داشته،من گوشه‌ی اتاقِ دنج و ساکتم،دور از همه‌ی دستمال‌گردن‌های رنگیِ سیاسی، شربت‌های سیاسی،عکس و بنرهای تبلیغاتیِ سیاسی،شلوغی‌های سیاسی و از خودبی‌خودشدگی‌های سیاسی،نشسته‌ام و درس میخونم!
شاید این بودن و نبودن‌های سیاست مهم باشه، ولی در حاله حاضر برای من یک چیز خیلی مهم‌تره!
شانزدهم تیر! با لبخندی گشاد،وجدانی آروم،و ایده‌هایی که باید اجرا بشن!
و روزهای گرفتن نتیجه و اشک شوقِ نشسته بر چشمانِ ذوق‌زده...
توی زندگی کارها رو اولویت‌‌بندی کنیم، انتخاب‌های درستی بگریم و آینده‌نگر باشیم...                                        روزهای انتخاباتی براتون چجوری میگذره؟ ;)
#غزالیـــات🍀

  • 🍁 غزاله زند

آدم‌ها وقتی چشمشون مثله چشمِ عقابه،وقتی با دو پاشون میتونن به راحتی راه برن و بالا و پایین بپرن،وقتی با دستاهاشون چیزهایی رو جابه‌جا میکنن و انگشت‌هاشون رو به آسونی تکون میدن،وقتی کلیه‌هاشون سالم و قوی کار میکنه،کبدشون خوب از پسِ سم‌زدایی‌ها بَرمیاد و معده‌ و روده‌‌ی کوچک و بزرگشون نمیسوزه یا درد نمیکنه یا بهم گره نمیخوره یا مژک و تاژک‌های ریه‌هاشون سالم و شفاشن و کلی اکسیژن جذب شش‌ها میشه ،وقتی قلبشون خون رو بدون درد پمپاژ میکنه،وقتی صداشون به راحتی از تَه حنجره‌شون بیرون میاد و وقتی رگِ سیاتیکشون نمیگیره و کمردرد و پادرد رو حس نمیکنن،حتی وقتی سقف دهنشون با چای داغ نسوخته و باد نکرده و یا وقتی توی گوششون صدای وزوز نمیشنون و گوش‌هاشون نیاز به شست‌و‌شو نداره،دندون‌درد به سراغشون نیومده، زمان‌هایی که بیماری‌های سخت یا ساده و یا ترسناک‌ و قوی‌تر به سراغشون نیومده،نمیتونن قدرِ سلامتی‌شون رو بدونن...
قدرِ اون نفس‌ها،اون توانی که توی دست و پاهاشونه... 
قدر اون طبیعت‌های بکر و جذابی که با چشم‌هاشون میبینن و قدر اون حال‌های خوبی که راحت میشه حس کرد...
آره! درست گفتن...
وقتی قدر میدونیم که یه چیزی رو از دست بدیم و یا بعد از مدت‌ها به دستش بیاریم...
قدرِ سلامتیتون رو بدونید و مواظبش باشید!
تن‌تون همیشه سلامت . . .
#غزالیـــات🍀


  • 🍁 غزاله زند

توی زندگی گاهی بعضی دردهای سنگین یا پشتِ سرِهم و شاید یهویی باعث شن ما بی‌اعصاب‌ترین حالت‌های منفورمون رو به دیگران و حتی خودمون نشون بدیم...!
یه جور مثله سیر شدن از همه‌ی دردهایی که ناخواسته چ‍َـپیدن توی زندگیمون و حالا باید اعصابمون رو بیشتر سرشون خرج کنیم و ممکنه وسط‌هاش ببینیم داریم کم‌کم بی‌اعصاب‌ میشیم و ممکن‌تر از همیشه با صدای بلند به خودمون یا اطرافیانمون بگیم : آدم خسته میشه از این زندگی...!
میترسم از یه سری خستگی‌ها که باعث میشن ما آزرده شیم و یه سری حرف‌ها رو نه از ته دل،بلکه سرْزبونی و از همون خستگی‌های لعنتی بزنیم و شاید اون وسط‌ها حواسمون نباشه و یه دلی رو هم بشکونیم...
گاهی هم مِنت‌های زیادی پشتِ اون همه کارِ دلچسب خوابیده که از سرِ درد و یا دوباره خستگی ،اون منت‌ها رو بیدار میکنیم! شاید خودمون هم نفهمیم داریم منت میزاریم.انگار در نظرمون فقط یه یادآوریِ از خودگذشتن‌ها و مهربونی‌ها باشه که البته نیازی به گفتنش نیست چون میشه از شنیدن جملاتی مثله : دستت سلامت_ممنون و متشکرم_الهی خدا هر چی میخوای بهت بده و... فهمید که چقدر اون محبت‌ها و کمک‌ها یادش مونده...
الهی از خستگی‌های زندگی عصبی نشیم و سنگِ سفتِ منتِ مهربونی‌هامون رو سر کسی نشکونیم و سعی کنیم توی هر شرایطی که شده کسی رو از خودمون دور نکنیم جوری که طرف با خودش بگه : اشتباه کردم که ازش کمک خواستم...!
با همه‌ی سختی‌ها،کنار هم بمونید.سختی‌ها با دردهاشون بلاخره میرن.این محبت و بودن‌هاست که توی قلب‌ها و ذهن‌ها میمونه‌.
خستگی‌های زندگیتون دربه‌در :)
#غزالیـــات🍀

  • 🍁 غزاله زند

این دو ماه آخر...

۰۱
ارديبهشت

خواستم وبلاگم را برای مدتی با جمله‌ی : "تا فردای کنکور خدانگه‌دار !" ببندم که دیدم خیر! من آدمش نیستم! اهلش نیستم! اگر من ننویسم کجا جملاتی که روی صفحه تایپ‌گونه میرقصند و من هِی مینویسم و مینویسم را پیاده کنم؟
آخر خودمان را بهتر میشناسیم! مثلا من میدانم که گاهی سینوسی رفتار میکنم! قبلاً‌ها جوگیر میشدم و تمام پُل‌های ارتباطی‌ام را از بین میبردم تا مثلاً نکند چشمم بخورد به وبلاگ‌های ستاره‌داری که برایم چشمک میزنند تا بخوانمشان،یا پیام فلان دوستِ مهم که اگر جوابش را ندهم ممکن است دلخور شود یا حتی خودم کنجکاوتر شوم....!
در جهتِ قطبی بودن‌هایم که درحالِ کنترل کردنش هستم،خواستم بگویم اگر ننوشتم،کم نوشتم و اصلا بد نوشتم،بگذارید به حسابِ پُرخوانی‌های این دو ماه و ۱۵ روزِ باقی‌مانده تا آن آزمونِ پُر استرس و اگر نوشته‌هایتان را نمیخوانم یا دیر میخوانم،بدانید از قصد نیست!
گاهی اوقات بیاییم،بنویسیم و برویم!
شاید آن گاهی اوقات‌ها، این روزهایم باشد...
برایشان دعا میکنید؟ کنکوری‌ها را میگویم! :)
#غزالیـــات🍀

👣راستی! الهی این اردیبهشت سنجاق شه روی خاطرات خوش و حال‌خوب‌کُن‌تـون ;) 

  • 🍁 غزاله زند

یادم است وقتی بچه بودم،موهایم گاهی مصری،گاهی قارچی ولی همیشه کوتاه بود.همیشه کوتاه بودن به معنای واقعی!
خب راستش را بخواهید آن موقع‌ها عمه‌ی بزرگم در حاله یادگیریِ کوتاهی مو بود و من همیشه مدلِ کوتاهی او بودم! همیشه همینطور بود! با آنکه گریه میکردم،با آنکه من هم دلم موهای بلند و دلبرانه و دخترانه میخواست اما همیشه کوتاه و بسیار لخت بود!
وقتی آلبوم عکس‌های دوستان و حتی مادر و خاله و عمه‌های خودم را میبنم یک بی‌رحمی در تمام آن‌ها موج میزند و آن موهای بلندیست که همه‌شان داشتند! انگار زورشان به من رسیده بود و کوتاه بودن موها را بر من زنجیر کرده بودند!
یادم است این کوتاه بودن تا ورود به سوم دبستان،بدون هیچگونه حرفی ادامه داشت! تا آنکه نمیدانم چه شد و موهایم به آن کوتاهی همیشگی نشد.حالا هم بلند وپرپُشت بود،هم لَخت!
یادم است آن دوران بچگی که موهایم همیشه کوتاه بود، یکی از خانم‌های فامیل باردار بود.به من نگاه کرد و گفت : «غزاله چقدر دوست دارم موهای دخترم مثله تو اینقدر لَخت و پُر باشه!» و من یک لبخند نثارش کردم و رفتم!
هر چند که موهای دختربچه‌‌اش به شدت فرفری شد و آن خانم متاسفانه به آرزویش نرسید!
البته آن موقع‌ها گاهی دلم موهای فِـر خورده‌ای را میخواست که شانه در آن موها بشکند! موهایی که فِرگونه بپرد بالا! موهای زیادی فِرفِری!
اما حالا هیچ علاقه‌ای به فِر بودن موهایم ندارم.لَخت بودنش حالم را خوب میکند،انگار به سادگی‌اش،به نرم و لطیف بودنش عادت کردم،انس گرفتم...!
بعد از آن بلند بودن‌های گاهی تا پایینِ کمر و گاهی تا بازو،فقط یکبارِ دیگر موهایم به شدت کوتاه شد،آن هم موقع امتحانات نهایی سال سوم دبیرستان بود! و امروز هم کوتاه خواهد شد بخاطره دلایل زیادی که به حتم حوصله‌ سَر میبرد! 
در تمام این مدت،بدون خودشیفتگی میتوانم بگویم که هم کوتاه و هم بلند به من می‌آید و این را همه به من میگویند!
پس میتوانم دلم را خوش کنم! امروز هم قرار است موهایم کوتاه شود.شاید خوشحال،شاید ناراحت اما قطعی!
باید حالِ موهایمان خوب باشد چه بلند و چه کوتاه!حالِ موهایتان خوب است؟ :)
#غزالیـــات🍀

  • 🍁 غزاله زند

روز پدر،شاید دلیلی باشه که برید پدرهاتون رو ببیند،سفت و محکم بغلشون کنید،بوسشون کنید،براشون هدیه‌ای بخرید،روزشون رو تبریک بگید و...
ولی کاش هر روز،روزِ پدر باشه..!
نه اینکه هر روز براشون جشن و هدیه بگیرید! نه!
همینکه هر روز ببینیدشون حتی اگه سرتون شلوغه،اینکه هر روز بوسشون کنید،یه وقت از روزتون رو باهم بنشینید،گل بگید،بخندید،دستشون رو نوازش کنید و بزارید از بچگی‌هاتون بگن.زمانی که میخوردین زمین ،دستاتون رو میگرفتن و  با چه غلظتی میگفتن یاعلی...!
امروز شاید بهانه‌ای باشه برای بودن در کنارشون ولی تا هستن پیششون باشیم،نزاریم دلتنگ شن یا ازمون برنجند و آزرده خاطر شن...
خاطره‌هایی که با خانواده‌مون میسازیم،هیچ‌جای دیگه ساخته نمیشه اگه خودمون بخوایم...!
روز تمام پدرهای مهربون مبارک :)
#غزالیـــات🍀

  • 🍁 غزاله زند

یادم است هر وقت آلبوم عکس‌های خودمان یا آدم‌های دیگر را میدیدم با خودم میگفتم: یعنی این شخص یک روز فکر میکرد این‌جایی که الان هست باشد؟!
چرا راه دور بروم!مثلا همیشه وقتی آلبوم خانوادگی را باز میکنیم،یک دختربچه‌ی پنج ساله‌ با موهای لخت و خرمایی‌روشن و چشمان درشت و صورتی گرد که خیلی مظلومانه به دوربین نگاه میکند و کنار پسرعمه‌ی دوازده‌ ساله‌‌اش که شیطنت از درون آن چشمان دورنگش بیرون میزند و قدش نسبت به او بلندتر است را میبینم و با خودم میگویم آیا آن دختربچه‌ی ریزه‌میزه فکرش را میکرد که با پسرعمه‌ی بازیگوشش ازدواج کند و حاصل آن ازدواج دختری بشود که آن دختر من باشم؟!
بله!من، یک دختر حاصل از ازدواج فامیلی!
و یا مثلا آن پسر جوان با آن صورت نسبتا گرد و چشمان طوسی و تیپی که جزئی از مُد و فشن‌های جذاب سال‌های قدیم بود و در تمام عکس‌هایش لبخندی جذاب‌تر بر روی لب‌هایش سوار است!آیا او اصلا فکرش را میکرد ماشین‌ْسنگین و راندنش در آن بیابان‌های تشنه را رها کند و بخاطر شغل پدرش به کشاورزی روی‌ آورد و با دختری دود چراغ خورده و ریزنقش، باحیا با آن چادرِ گُل‌گُلی و لُپ‌های سرخ ازدواج کند و در دوران میانسالی به او بگوید که حتی با چین‌و‌چروک‌های صورت و دست‌هایش زیباست و دل میبرد؟! اصلا آن دو فکرش را میکردند که نوه‌ی بزرگشان من باشم و اسم مرا آن دخترِ چادر‌گُل‌گُلی که حالا مادربزرگم است،انتخاب خواهد کرد؟!
و یا آن زن که موهایش را مصری زده،لبخند کِش‌دار اما زیبایی دارد و گوشواره‌های مروارید و گِردی به گوش آویزان کرده و گونه‌های برجسته‌اش روی صورت کشیده‌اش خودنمایی میکند با آن مرد که سبیل‌های به قولِ قدیمی‌‌ها چَخماقی و چشمان سیاه و قدی بلند که خیلی مردانه در عکس‌ها نگاه میکند،دارد!کسانی که هیچوقت ندیده‌مشان و خاطره‌ای از آنها در ذهنم نقش نبسته و صدایی از آنها در گوشم تداعی نمیشود و آنها نیز بزرگ شدن و راه‌رفتن‌ها و حرف زدن‌ها و... مرا ندیدند اما با این همه گاهی دلم برایشان تنگ میشود،قلبم تیر میکشد و اشکم پایین میریزد. شاید فکرش را هم نمیکردند که نوه‌‌ی پسری‌شان را ندیده از دنیا دل بِکَنند و بسوی آغوش دوست پَر بکشند...
هرچند ناگفته نماند همه میگویند پدربزرگم در دوران خردسالیِ من،مرا روی پا‌های خود میگذاشت و آرام تکانم میداد و تنها خردسالی مرا دید.شاید من نیز در ضمیرناخودآگاهم تکان‌های آرامش‌بخش او را به یاد داشته باشم...
نمیدانم چرا ولی هنوز هم که هنوز است،وقتی چشمانم به چشمان آدم‌های درون عکس می‌افتد،حتی آن‌هایی که شاید نشناسم،تمام این حرفها ذهنم را پُر میکنند و بیشتر به آن‌ها خیره میشوم...! آن‌ها هیچوقت نمیدانستند سال‌ها بعد برایشان چه اتفاقی خواهد افتاد . . . !
#غزالیـــات🍀

  • 🍁 غزاله زند

بیایم باطن زندگیمون رو با ظاهر زندگی کسی مقایسه نکنیم...
چون نمیدونی اون ظاهرِ زندگیِ دلفریبی که داری توی عکس‌ها،توی فیلم‌ها،لابه‌لای نوشته‌ها میبینی و میخونی واقعا همونقدر دلفریبه یا فقط از دور دل میبره؟!
هر چند ممکنه بدونی همه‌ی اون زندگی‌های دلربایی که گاهی بدجور دوست داری داشتیش،فقط با لبخندها و خوشی‌هاش تو رو جذب کرده و تو نیمه‌ی پنهان و غم‌زده‌ش رو ندیدی.تو غصه‌ها،دل‌نگرانی‌ها و استرس داشتن‌هاش رو ندیدی! تو صدای هق‌هق‌ها و گوشه‌نشینی‌هاش رو نشنیدی...
هیچ زندگی بدون دغدغه و سرشار از خوشی نیست ...
زندگی بالا و پایین داره،هر چند شاید من یا شما تا حالا بیشتر پایین بودیم تا بالا!
ولی آخرش همینه دیگه! تو بیا و بپذیر!
مثله یک پیتزا مخلوط!
خوشی‌های زندگی همون نون پیتزا و خمیرشه که پایه و اساسِ حال خوب و زندگیه و دردها و سختی‌هاش همون گوجه فرنگی‌ها،قارچ‌ها،فلفل‌سبز‌ها و سوسیس‌ها و ادویه‌هاشه که پاشیده میشن روی نون!
بعدش هم روش پنیر موزارلا میریزی و میزاریش توی فـِر تا پخته شه و خوب کِش بیاد!
گاهی هم درد‌ها و سختی‌ها یهویی پاشیده میشن توی زندگیمون و ما آروم آروم باهاشون پخته میشیم تا اینکه دیگه میشن جزئی از زندگیمون،جزئی از وجودمون...
اون موقع‌ست که ورزیده شدیم،مقاوم شدیم و دیگه راحت‌تر خودمون رو با اوضاع وفق میدیم و کِش میایم!
پیتزا‌ی ما با اون سختی‌ها کامل و خوشمزه‌‌‌ست و میشه پیتزا مخلوط مخصوص...!
#غزالیـــات🍀

  • 🍁 غزاله زند