غزالیات🍀

🌱 روحِ من کم‌سال است🌱

غزالیات🍀

🌱 روحِ من کم‌سال است🌱

پَــرسه در حَـوالـیِ احـوالـم...
🎑عکس‌های من در اینستاگرام : Ghazaaliat.z

آخرین نظرات

فال حافظ

قالب وبلاگ

من هیچوقت مثلِ این دخترهای مثلا روشن‌فکر و یا شاید خیلی امروزی و شیک رفتار نکردم.
هیچوقت در زمان کودکی،از رفتار و حرکاتِ شیرینم فیلم گرفته نشد و عکس‌هایی جذاب در آتولیه‌های رنگارنگ با دکور‌های روی مُد و خاص نینداختم.
هیچوقت در دوران نوجوانی از خود‌بی‌خود نشدم و بین خودم و پدر و مادرم خطِ درک‌نشدن‌ها را نکشیدم.حتی جوش‌های غرور نوجوانی در صورتم بیرون نزدند!
هیچوقت در طولِ مدارس مانتوام را کوتاه‌تر و شلوارم را تنگ‌تر نکردم و موهایم را فشن نکردم و هیچوقت هم به مدرسه‌ی غیر‌انتفاعی نرفتم...
هیچوقت بعد از رسیدن به سنِ قانونی،یک کیفِ آرایش با انواع رنگ‌ها و اقسام رژ و ریمل و کرم‌پودرهای آنچنانی نخریدم...
هیچوقت بعد از فارغ‌التحصیلی‌ام بلافاصله دغدغه‌ی برداشتنِ ابرو یا اصلاح کردن صورت و بزک‌دوزک کردن را نداشتم و نخواستم با آرایش‌های غلیظ صورتِ واقعی‌یم را بپوشانم و زنانگی به صورتم بنشانم و خود را در نظر مردم با نامِ لنگِ‌شوهر یا به قوله بعضی‌ها الهه‌ی زیبایی‌ها توصیف کنم!
هیچوقت در قیدوبَند مانتو‌های پُرزرق و برق و کیف‌های ورنی و کفش‌های پاشنه بلند نبودم و هنوز هم نیستم و روی مُد نمیچرخیدم.اعتقاد دارم چیزی که میخواهم بخرم باید به ظاهرم بیاید و به دلم بنشیند.مُد برود کشکش را بسابد!
هیچوقت دائماً با دوستانم در کافه‌ها یا رستوران‌ها قرار نگذاشتم و حرفمان سرِ سینگل بودن یا رِل زدن نبوده و اگر موقعیت دیداری هم پیش می‌آمد، تمامِ حرفهایمان یا درمورده آینده‌‌ و یا درمورده کشوری که دیوانه‌وار دوستش داریم،خلاصه میشد...
من این باکلاس بودن‌های عجیب را،این کشش‌های عجیب‌تر و بعضی از افکارهایی که در نظرم گاهی به شکلِ علامت تعجب ظاهر میشوند را نمی‌فهمم!
نمیدانم ولی بعضی از این کارها انگار به گروه خونی من نمیخورد!
البته همیشه بعضی چیزها به اندازه،معقول و به موقعش،خیلی زیاد به دل مینشیند.
سادگی‌هایی که شاید خیلی ساده بیایند!
و شاید هیچ خودنمایی‌ِ غلیظی در ظاهرش نباشد.
من به همین سادگی‌های شیرین راضی هستم...
#غزالیـــات🍀

  • 🍁 غزاله زند

شروع کن !

۰۷
اسفند

باید یه روزی به خودت بیای
بیای و ببینی دقیقا کجای زندگی هستی؟
ببینی به چند تا از اون آرزوهات حتی با چنگ و دندون رسیدی؟
ببینی اصلا همونی هستی که میخوای؟
بعد بشینی به خودت بگی باید یه زمان شروع کنی..
اون یه زمان میتونه حالا باشه.
حالا شروع کن...
همین حالا از هرجایی که هستی،با تمام کاستی‌ها،با همه‌ی استرس‌ها شروع کن.
بلند شو و با ترس شروع کن..
با ناامیدی شروع کن..
با درد و غمی که داری شروع کن..
 با شک‌ها و تردید‌هایی که دارن تو رو اشتباهی نشون میدن شروع کن..
بیا انقدر خودت رو دست کم نگیر.
به خودت بیا،به توانایی‌هایی که توی وجودته ولی هنوز کشفشون نکردی..
هر جور میخوای شروع کن اما شروع کن و توقف نکن.مکث نکن...
از هرجایی که هستی شروع کن..
با هرچیزی که داری شروع کن...
شروع کن و کم نیار و به خودت ثابت کن که تو قوی‌تر از این حرفایی...
 فَـقَـطـ شُـروع کُـن . . . !
 #غزالیـــات🍀

  • 🍁 غزاله زند

بعضی‌وقت‌ها آدم یه سری حالت‌های خاص رو تجربه میکنه.
یه سری تحولات که شاید دقیقا ندونی از کجا شروع شده و چه فلسفه‌ای پشتشه...
یه سری اتفاقات که مثله آتیش زیرِ خاکستر،یه نوع امید به روشنایی رو توی دلت زنده میکنه...
یه سری عوض‌شدن‌ها که دلیلِ محکمی براش نیست و نمیخوای هم دلیل و برهانی داشته باشه،فقط میخوای باشه!
یکی از همین تحولات خاص رو چند روز پیش تجربه کردم.
انگار یه قدرت ویژه‌ای توی خودم حس کنم.
یه حالِ خیلی خوب،یه انرژی ماندگار،ذوق و شوق برای جنگیدن،برای رسیدن به خواسته‌ها،برای رسیدن به اهدافم...
جونه‌‌های سبزی که همه جای سلول‌های خاکستری مغزم درحال رشد کردن‌ هستن!
یه صدای کوبنده که میگه دیگه بسه، بلند شو!
آرزوهات رو گردگیری کن و دوباره بزارشون روی طاقچه‌ی دلت و هر روز ببینش و جوونِ تازه بگیر.
میگه با تمام حس و حالی که داری تلاش کن،از پوسته‌ی خاک خوده‌ی ناامیدی و ترس بیا بیرون. بیا و برو لبه‌ی پرتگاه و خودت رو از تمومِ ترس‌هات پرت کن پایین.
ریسک کن،سرمایه‌گذاری کن.روی خودت!
یه حسی بهم میگه این حس موندگاره...
این حس،تحولات،ذوق و شوق و یا هرچیزی که شما اسمش رو میزارید،تا رسیدن به هدفم،مثله‌ یه فانوس راهم رو روشن میکنه.میمونه تا آخر راه و انگیزه‌هام رو بیشتر و پررنگ‌تر میکنه.میمونه و میگه بهونه نیار،قوی باش و تا جوون داری موانع رو بشکن و بسمتِ هدف‌هات بدو!
امیدوارم توی دل و ذهنتون این جور حس‌ها فعال شه،روشن شه و با اون‌ حالِ خوب سرزندگی رو توی تک‌تک لحظه‌هاتون لمس کنید (。♥‿♥。)

#غزالیـــات🍀

  • 🍁 غزاله زند

تا جایی که یادم می‌آید،دنیا معکوس میراند.دنیا کج میرفت اگر من راست میرفتم،دنیا شلوغ میکرد اگر من ساکت میبودم.
هر دقیقه،ثانیه‌های طلایی درونش را بیرون میریزد.دنیا هم شادی‌هایی که میتوانست به ما بدهد را بیرون ریخت.
دنیا و زندگی،واژه‌‌‌ی غریبی هستند.
این دو،هیچ رغبتی برای رقصاندن من نداشتند چون هیچ سازی در دستانشان نبود.
و دنیا خیاطِ افتضاحی‌ست! به نظرِ مشتری‌هایش کاری ندارد.اصلا انتظارِ مردم برایش بی‌معناست!
دنیا،حتی یک بازی شطرنج است.یک بازی شطرنج دونفره که هر طرفش خوده دنیاست که بازی میکند و ما آن مهره‌های فلک‌زده‌ای هستیم که ناخداگاه حرکت داده میشویم،بیرون انداخته میشویم و شکست میخوریم...
دنیا یک جنگجوی قهار است.خوب تو را به زمین می‌زند یا به درون چاله‌های توخالی پرتت میکند.جوری که از تمام چاله‌چوله‌های زندگی‌ات بدت بیاید.جوری که بترسی.جوری که حرکتی نکنی...
زندگی و این دنیا من را دارند به کجا میکشانند؟
انگار هر چه لبخندت را گشادتر کنی،هر چه مثبت‌ترین افکار را راهیِ ذهنِ پیچ‌خورده‌ات کنی،هر چه زره‌ی امید و خوش‌بینی به تن کنی و روز شب با آن بخوابی و بیدار شوی،باز میبینی همانی میشود که دنیا میخواست و این زندگی تحمیلی بیش نبوده و بعضی لحظات را به زور به خوردت دادند و تو تقلیٰ کردی و فقط دست و پا زدی...
گاهی به بی‌اختیاری خود ایمان پیدا میکنم.
وقتی عملکردم، جز بازی گل‌یا‌پوچ در دستان دنیا نیست و من دوباره همان پوچِ بی‌معنا را تجربه میکنم...
تلاشم در بعضی موضوعات مهم بی‌اثر است.
وقتی گره‌ای به دستانم باز نمیشود و فقط در موجی از مشکلات غرق شده‌ام و تنها کارم دیدن و عذاب کشیدن است...
طاقت می‌آورم،مثل تمام لحظات سختی که جانم به لبم رسید و دَم نزدم...
بیا دنیا،تو بیا،زندگیم را به استهزا‌ء بگیر و بخند به حال ناخواسته‌ام،به لباس زاری که برایم دوختی،به سربازی که من بودم و از صفحه‌ی شطرنج بیرون انداختی و به چاله‌هایی که نصف عمرم را درونش افتادم ولی دوباره لنگان‌تر از همیشه،از آن بیرون آمدم...
من با همین دلِ پرخون،ادامه میدهم و خنده بر لبانم میدوزم!
#غزالیـــات🍀

  • ۸ نظر
  • ۲۸ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۳۸
  • ۸۰ نمایش
  • 🍁 غزاله زند

ویروس‌های کوچک و بی‌خانمانی دارند تمام سعی‌شان را میکنند که در گلوی من خوش‌ بگذرانند!
حتما الآن برای همدیگر ویسکی باز میکنند و پارتی‌ویروسی گرفتند و با رقص‌نورهایی که گوشه‌های گلو نصب کردند،تانگو میرقصند...!
حتما یکی از آن ویرو‌س‌های شر و بی‌ملاحظه توی حلق و بینی من،ترن‌هوایی ساخته و دارد دیگر ویروس‌های بیکار و وِلو شده در سطح گلویم را تشویق میکند که بیایند امتحانی کنند و حتما چند بچه ویروسِ کج و کوله با عرو‌سک‌های زشت و کثیفی که احتمالا چندین بار توی دهانشان کردند و درآوردند،جیغ میزنند و توی ترن‌هوایی مینشینند و کمربند ایمنی خود را نمیبنند و چندتاییشان با سر درون بینی من پرتاب میشوند و جیغ‌های سردرد‌ ایجاد‌کُن راه می‌اندازند و آخرش آرام در حالیکه از درد گریه میکنند،خنده‌های شیطانی سر میدهند،آخر به یک ناحیه‌ی جدید دست پیدا کردند!
بعضی‌هایشان نمیدانم چگونه به هیپوتالاموس ییچاره من رسیدند و دمای بدن من را مسخره‌ی خودشان کردند و از حال زار من برای همنوعانشان جوک میسازند !آخر بدنی سرد و پیشانی گرم؟!
حالا بماند بعضی‌هایشان نامردی کردند و صدایم را به گرفته‌ترین حالت‌ممکن عوض کردند!
چند گروه از داعش‌های‌ویروسی هم عملیات انهدام بعضی از اندام‌ها را انجام میدهند.یک گروه می‌آیند و در چشم‌ها،بمب‌اشک‌آور میترکانند،گروهی دیگر میروند و بعضی اندام‌ها را تهدید میکنند که درد بگیرند وگرنه موشک‌های انتحاری بسمتشان شلیک میشود و یک گروه دیگر نارنجکی بسمت زبان‌کوچک پرت میکنند تا با یک عطسه،تمامشان را به میزبانانی سالم تحویل دهم...!
و اما من!در اوایل راه هستم...
ماسک زده‌ام و حتی شال‌گردن را سه دور،دور گردنم پیچاندم و یک گره‌ی محکم زده‌ام.به گمانم با اینکار راهشان را مسدود کردم و البته حس خفگی به‌ظاهر خوش‌آیندی به من دست میدهد!
چای و گاهی آبلیمو عسل به سمتشان روانه میکنم تا بشوید و ببرتشان!امیدوارم غذاهای آب‌پز،سوپ،میوه و هر گونه مایعات گرم و داروهای خانگی حالشان را بگیرد!
قرص آموکسی‌سیلین را هر هشت ساعت یکبار قورت میدهم و با یک سری اقدامات ویژه به زندگی‌ام ادامه میدهم...!
قرص احتمالا خیلی کارهای احتمالی را انجام میدهد!
#غزالیـــات🍀

  • ۹ نظر
  • ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۱۸
  • ۵۹ نمایش
  • 🍁 غزاله زند

یادمه اولین دیدارمون فقط یک نگاه معمولی بود.
اون دختر آرومی بود و تهِ کلاس،ردیف وسط مینشست.
صدای قشنگی داشت.میشه گفت بعد از صدای خودم که برای همه عجیب میزد ، اون دومین آدمی بود که صداش برام یه جوره خاص بود و به دلم مینشست.اصلا فرق داشت،حال‌خوب میکرد،رنگ داشت!
آخرای سال طی یه سری جریانات بهم نزدیک شدیم.هیچوقت یادم نمیره یه روز توی حیاط مدرسه،اون روی یک سکو نشسته بود،منم کنارش،سرم رو گذاشته بودم روی کیفم و داشتم به آسمون آبی نگاه میکردم و باهم حرف میزدیم...
اون موقع‌ها بود که یواشکی توی چشمای درشتش خیره میشدم و توی دلم میگفتم:اگه قراره دوست صمیمیم بشی،دیگه تمومه!
خیلی روزها گذشت،من و اون هر چیزی که باعث میشد ما رو بیشتر بهم وصل کنه نگه‌میداشتیم.از خُرده‌سنگ‌ها بگیر تا دُرنا، کادوها، نقاشی‌ها و نامک‌هایی که برای همدیگه مینوشتیم...
ما حتی بعد از دعواهایی که میکردیم،خیلی خوشحال بودیم.چون بین این دعواها،اخلاقیات همدیگه دستمون میومد و انگار بهم نزدیک‌تر میشدیم و چی بهتر از این؟!
خیلی از علایق و رفتارهامون تغییر کرد و بهتر شد.توی خیلی از کارها با هم ذوق کردیم،خیلی وقت‌ها تلپاتی داشتیم.
آره!دل به دل راه داره،خیلی درست میگن!
و اما نامک‌ها!حس‌های خیلی خوبی توش هست.حال خوبی به آدم میده،دوست داری بازش کنی،جیغ بزنی و بگی وای!یه دونه دیگه!
دربرابر روزهای خوش زیادی که داشتیم و بلند خندیدیم،روزهایی هم بود که غمبرک زدیم یه گوشه.از ناراحتی‌هامون بهم گفتیم.از چیزایی که باید باشه ولی خب نیست و...آخرشم حالمون بهتر شده،چون حضور همدیگه رو حس میکردیم.توی قلبمون،چه از راه دور،چه از نزدیک.
حس میکنم گفتن خاطرات و اتفاقات_چه خوب و چه بد_ که با یک دوست صمیمی ساخته شده،میتونه یکی از هیجان‌انگیزترین اتفاق دنیا باشه! من وسط این همه پُر‌حرفی،هیجان‌انگیز‌ترین لحظات روزم رو سپری کردم...
روز ولنتاین رو هم میشه با یک دوست که مهربونی و دوست‌داشتنش بدجور توی دله من ریشه‌ کرده،شروع کنم.
میشه جزو بهترین‌هایی باشه که ولنتاین_این رسم شاید در نظر بعضی‌ها غرب‌زده ولی حال‌شاد‌کُن_رو بهش تبریک بگم.
دوستم،ولنتاین مبارک!
بیا و یه کاری کن،همیشه‌ دوستم بمون...
#غزالیـــات🍀

  • 🍁 غزاله زند

یکی دو سالی است که به یک موضوع درباره‌ی تولد‌ها فکر میکنم.

به این فکر میکنم که چقدر خوب‌تر میشد اگر به جای جشن گرفتن‌ها،کادوهای بسته‌بندی شده در کاغذکادوها و پول‌های تا شده در پاکت‌های گُل‌گُلی و صدالبته خوردن و خوردن،میشد یک آرزوی کوچک برآورده شود.

مثلا من به عنوان کادوی تولد دوست دارم به یک مسافرت بروم.هوایی بخورد لابه‌لای ذهنم،شوقی بِجَهد میانِ چشمانم و نفس بکِشم در کنار ساحلی پُر از صدف...

الان،با تمام سرما و یخ‌بندان‌هایش،با همه‌ی مِه‌هایی که موهایم را ژولیده میکند و برفهایی که روی کوه‌ها جا خوش کرده،به یک سفر نیاز دارم...

میدانم استخوان‌هایم از فرطِ سرما ممکن است بترکند و شاید صدبار خود را لعنت کنم که چرا این فصل از سال،چمدان بستم و دل به سفری سرد زدم، اما میخواهم!

برایم جشن تولد بگیرید،به من کادوی سفر بدهید!

البته بحث بی‌فایده‌ست.آخر من دخترِ پاییزم!

عاشق‌تر میشوم اگر همان پاییز سفرم را به من بدهند و مجنون‌تر اگر چشمانم به برگ‌های رنگارنگِ پاییز گره بخورد..!

در آخر باید بگویم سال‌هایی هم شده که تولدم به یک جمله‌ی«مبارک باشد و تمام» خلاصه شده.حتی آن تولدهای بی‌نمک را هم دوست داشتم چون عزیزانم کنارم بودند.انگار وقتی پایت را از نوجوانی بیرون میکشی،تولد گرفتن‌ها کم‌کم محو میشود.....

#غزالیـــات🍀

  • 🍁 غزاله زند

کاکتوس‌ها،این جانداران پُر تیغی که اگر به روی‌شان دست بکِشید،دستتان را سریع پَس میزند تا زخمی نشوید...

گیاهان کوچکی که گوشه‌ی حیاط،کنار پنجره یا روی میز جا خوش کرده‌اند و کاری به هیچ چیز ندارند.

هیچوقت از هیچ‌چیز شکایت نمیکنند و شاید اینطور بنظر میرسد.

خیلی دیر گُل میدهند یا اصلا نمیدهند.میدانید حوصله‌شان نمیکشد،در خودشانند و فکرشان جلب‌توجه نیست!

لوس‌بازی در نمی‌آورند.بی آبی را تحمل میکنند و حتی اگر آفتاب جِزغاله‌شان کند،باز در چشمان خورشید زل میزنند و سینه سپر میکنند!

این همه مقاومتشان،ما را بی‌تفاوت میکند.

اما کاکتوس‌ها هم توجه میخواهند،موسیقی میخواهند،لبخندمان را میخواهند!

از کاکتوس‌ها توقع داریم.میخواهیم همیشه محکم باشند و سپر بلا و هروقت دلمان گرفت ناله‌هایمان را،غُر زدن‌هایمان را گوش دهند...

ولی میدانید،کاکتوس‌ها آنقدر میریزند توی خودشان که بلاخره روزی از تمامِ آن سکوت‌ها و دَم نزدن‌ها و سنگ‌صبور بودن‌ها ‌می‌گَندند...!

هوای کاکتوس‌های درونِ اطرافیانمان را داشته باشیم.

آخر خودمان هم یک کاکتوسِ درون داریم!

#غزالیـــات🍀

  • 🍁 غزاله زند

زمان‌هایی هم بوده که ما آدم‌ها،با تمام غصه‌ها،مَشغله‌ها و مشکلات،محکم‌تر لبخند زدیم،مهربون‌تر شدیم و دلمون رو به شادی‌ها قفل زدیم و کلیدش رو انداختیم اون دوردورا تا دستِ هیچ غمی بهش نرسه...

زمان‌هایی هم بوده که با تمام خواستن‌ها و نبودن‌ها،بجای گریه کردن و یه گوشه چمبر زدن،یک روز رو دیوونه‌وار گذروندیم و خواستیم یه راه جدید برای اوضاع نابه‌سامان و غم‌زده‌مون پیدا کنیم...

اون روز قهوه‌مون رو شیرین‌تر کردیم،کارتون‌های زیادی دیدیم،آهنگ‌هایی که گوش دادیم رو با خواننده‌ش بلند خوندیم،اون لباس خال‌خالی که توی کُمد خاک میخورد رو بیرون آوردیم و پوشیدیم،موهامون رو موشی کردیم،توی حیاط مادربزرگ چرخیدیم و عکس گرفتیم و از همون چند دقیقه برفی که بارید ذوق کردیم و یخ زدیم و برای کاکتوس‌های پُر از تیغِ گوشه‌ی اتاق آهنگ گذاشتیم و رقصیدیم و...

زمان‌هایی هم بوده که هرچی دلمون خواسته،گفتیم چشم!

انگار بد نیست گاهی هم به حرفِ دل گوش بدیم!

#غزالیـــات🍀

  • 🍁 غزاله زند

چه رازی در اعماقِ وجود موسیقی بی‌کلام وجود دارد؟

انقدر قدرت دارد که در ذهنت معجزه کند.میتوانی صد چیزه پنهان از درونش بیرون بکشی.

شاید مانند یک نقاشیِ خیالی باشد،هرجایش را که دلت بخواهد،با قلموی ذهنت رنگ میزنی،جان میبخشی..

وقتی که آن موسیقی، آرام‌بخش باشد،کافیست چشمانت را ببیندی،هنذفیری را در گوشت بگذاری،آن وقت میفهمی که خلائی لذت‌بخش دارد افکارِ مبهمت را میبلعد!

ممکن است با آن به طلسمی عجیب پی‌ ببری یا در فضا و کهکشان راه‌شیری غوطه‌ور باشی و دستت به تمام ستارگان آسمانِ تاریک برسد.

یا ممکن است انقدر تو را به خودت نزدیک کند که یک لحظه اشک‌هایت سرازیر شود و گونه‌ات را خیس کند.

انگار میبینی که بر خودت چه گذرانده‌ای!

و شاید مانند یک سرزمینِ ناشناخته باشد.تو در آن قدم میزنی،نفس میکشی و آرام آرام کشفش میکنی.

شاید هم هورمون‌های شادی‌آورت را قلقلک دهد و سلول‌های مغزت را برقصاند و حالت را خوش‌ترین کند!

شاید نور امید را از روزنه‌های نُت‌ها لمس کنی.انگار صدایت میزنند،با ظرافتی خاص..

و شاید گرمای سازهای نرمش را در وجودت حس کنی و یک حالِ دگرگون از وجودت شکوفه بزند...

اما در میان تمامِ این ممکن‌ها و شایدها،آرامش تنها چیزیست که در دلِ موسیقی بی‌کلام به شدت غوغا میکند...

این را خوب میفهمی ،آرامشش دارد حالت را خاص‌تر میکند!

یک موسیقی بی‌کلام از من پذیرا باشید :) 



#غزالیـــات🍀

  • 🍁 غزاله زند