غزالیات

روحِ من کم‌سال است

معمولی بودن دیگه بسه!

در درون ما همیشه شگفتی،خارق‌العاده و ‌متمایز بودن وجود داره ولی بعضی‌هامون معمولی بودن رو انتخاب میکنیم.انتخاب میکنیم که یک روز معمولی رو پیش ببریم با همون کسلی و بی‌رمقیِ همیشه! انتخاب میکنیم که همون نون و پنیر و چایی شیرینِ همیشگیمون رو بخوریم با همون مزه‌ی قبلی! انتخاب میکنیم که برای رفتن به محلِ کارمون از همون راهِ قبلی بریم و از همون راه قبلی هم برگردیم!انتخاب میکنیم یه زندگی معمولی داشته باشیم.یه شغلِ معمول.دوست‌های معمولی و حتی یه ذهن معمولی!
چون معمولی بودن خیلی راحتتره!انرژی زیادی از آدم نمیگیره.کافیه لم بدی یه گوشه و بدون صرف انرژی به شگفتی‌ها و موفقیت‌های دیگران نگاه کنی و بگی که از عالم و آدم طلبکاری و شروع کنی به بهانه‌تراشی.مخصوصاً وقتی که بدونی بهترین بهانه‌تراشِ جهانی!
آره!وقتی معمولی باشی،دیگه نیازی نیست به خودت زحمت بدی و از ذهنِ فوق‌العاده پیشرفتت استفاده کنی.دیگه لازم نیست خودت رو به چالش بکشی و این دفعه یه شلوار زرد بپوشی و‌ با اعتمادبنفس بری بیرون یا انقدر تلاش کنی تا از حال بری! پس همون معمولیِ همیشگی رو با بی‌میلیِ تمام پیش میبری و واقعا فکر میکنی که معمولی هستی و شاید هم با خودت بگی دنیا به آدم‌های معمولی هم نیاز داره ولی خودت بهتر میدونی که تهِ دلت این موضوع رو قبول نمیکنه...
نمیدونم چرا ولی همیشه یه جورایی از این معمولی بودن‌ها میترسیدم.از اون رفتارهای سیاه و سفید.از اون صداهای بی‌حال که خستگیِ کاذب میفرسته توی جونت!از تمامِ اون رفتارهای زیادی تکراری و‌ مسموم و کپک‌زده!
من میگم معمولی بودن خوبه ولی نه اینجور معمولی بودن‌هایی!این معمولی بودن‌ها کم‌کم دل‌مُردگی میارن و حس‌های نابی که میتونن شکوفا بشن رو در نطفه خفه میکنن.
تمام سعی‌مون رو کنیم که توی این دنیای به‌ظاهر خاکستری یه معمولیِ بی‌رنگ و‌ رو نباشیم.این همه رنگ توی دنیا وجود داره.این رنگ‌ها رو با عشق بپاشین روی زندگی‌ خودتون و دیگران!از خستگی‌هاتون یه انرژی بکشید بیرون و ازش بیشترین استفاده‌ رو ببرید.در لحظه‌های کسل‌آور بلند شید و برقصید!
الآن به انرژی‌های مثبت یا منفیِ کائنات و یا برگشت‌ این انرژی‌ها به سمتِ شما کاری ندارم.حتی کاری به اینکه دنیا میخواد بکوبه توی دهنتون یا نه و کلاً اینجور استادلال‌ها هم ندارم!
من فقط دارم از حالِ خودمون حرف میزنم.میگم که بیا بچسبیم به درونِ شگفت‌انگیزه‌‌مون و منتظر هیچ‌چیز و هیچ‌کس نباشیم.
#غزالیـــات🍀

You are amazing

بهانه...

دیر بیدار میشد و دیر بیدار شدنش را پای خستگی دیشب میگذاشت یا میگفت صبح‌ها چشمانش میسوزد و اصلا حس میکند مریض شده است!
کارهایش را انجام نمیداد و طبق برنامه‌ریزی‌اش پیش نمیرفت.میگفت حوصله ندارد.میگفت انگار دارد از بی‌حالی روی زمین پخش میشود!میگفت باید جلوی تلویزیون ولو شود و یا با موبایلش ور برود و یا چیزی بخورد!
اتاقش کثیف بود‌.میگفت سرش شلوغ است.میگفت اتاقش باید شلوغ باشد وگرنه تمرکز ندارد!نباید کسی به وسایلش دست بدهد و جابه‌جایش کند چون در آن بازار شام هیچ‌چیز دوباره پیدا نمیشود!
گاهی بداخلاقی میکرد و سرِ چیزهای کوچک بحث میکرد،دعوا راه می‌انداخت.میگفت علائم افسردگی‌ست!میگفت زودرنج شده و باید همه درکش کنند...
ورزش نمیکرد.میگفت فقط کمی اضافه‌وزن دارد و مهم این است که خودش،خودش را دوست دارد.میگفت تازه اگر هم بخواهد نمیتواند ورزش کند چون نه وقتش را دارد و نه مکانش را!میگفت ورزش هوازی دوست دارد ولی نه دیگر هوا به دردِ ورزش میخورد و نه موقعیتش را دارد!
میگفت آدم‌های دیگر با بی‌عدالتی سدِ راهِ موفقیتش شده‌اند وگرنه او همیشه بهترین است البته اگر شرایط و مقررات برای همه یکسان باشد و عدالت حس شود و یکی در پول غلت نزند و دیگری نان شبش را هم نداشته باشد...
اما او دروغ میگفت!
دروغگوی خوبی بود.گاهی حتی خودش هم باورش میشد!
یک روز در میان همان آشفته‌بازاری که برای خود ساخته بود،به چشمانش در آینه‌ی کوچکِ اتاقش نگاه کرد.خیره شد!لبخند تلخی زد.اشک در چشمانش حلقه زد.چشمانش را روی هم فشار داد و زیر لب چیزی زمزمه کرد.اشک‌های نمکی‌اش روی گونه‌هایش روان شده بودند.مژه‌های کوتاهش خیس بودند و کمی قرمز شده بود.
او دیگر فهمیده بود!فهمیده بود همیشه دست به دامن بهانه‌ها بوده...
بهانه‌‌ها و بهانه‌ها و بهانه‌ها...!
فهمید چیزی بنامِ بی‌حوصلگی،افسردگی و... وجود ندارد و تمامش را با کمکِ بهانه‌‌ آوردن‌ها ساخته..
فهمید همیشه خودش سدِ راهش بوده پس خودش هم باید خودِ بهانه‌تراشش را بتراشد و دور بریزد!
و بلاخره خودِ بی‌خودش را تا آخر تراشید.
تصمیمش جدی بود.حالا میخواهد دوباره خودش را بسازد...
من به او بدجور ایمان دارم!
#غزالیـــات🍀

تولدِ یک مهرۍماه

مثلا بیایم از روزهایی که گذشت بنویسم‌.
بنویسم که هم‌پایِ بدی‌های جان‌فرسایش خوبی‌های لذت‌بخشی هم داشته است.
بنویسم که چقدر به آینده‌ی بیست و چند ساله‌ی نیامده‌ام امیدوارم و شوقش را دارم.
بنویسم که زیادی بلند پرواز هستم و برای بلند پرواز کردن تلاش میکنم چون باید بر بلندای آسمان،بلند پرواز کرد مخصوصاً وقتی که هم بال‌هایت بلند است و هم آسمان وسیع...
بنویسم که در آغوشِ مادرم، آرامشی بی‌نظیر مرا تسخیر میکند و با حرف‌های پدرم، قدرت در تک‌تکِ سلول‌های بدنم میدوند و راه را به من نشان میدهند..
بنویسم که حس میکنم جادویی خاص در من بافته شده است و هر روز مرا شگفت‌انگیز‌تر از قبل میکند.
بنویسم که باید روزهای خوب را برای خودم بسازم آن هم با جان و دل و برایشان نَفَس گِرو بگذارم و حتی شده قانون‌ها را،اگر مخالفم باشند،دور بزنم!
بنویسم که خودم را دوست‌ دارم.نقطه قوت‌ها و ضعف‌هایم را دوست دارم و من برای خودم بیشتر از یک منم و این برایم بس است..
بنویسم که میخواهم از امروز سَر بدوانم در بافتِ بیست و یک سالگی و گره‌های کور را،حتی با دندان هم که شده باز کنم و‌ کم‌ آوردن‌های احتمالی را در همان بیست سالگی جا بگذارم..
بنویسم مگر چند بار در پاییز چشمانم بوی انار و نارنگی و شاید خرمالو میدهد که من بی‌تفاوت از کنارش رد شوم؟!
نوشتم و این نوشتن‌ها هر سال می‌آیند و میروند و من میمانم و این روحِ همیشه کم‌سال که هنوز ذوق دارد و ذوق میکند و ذوق خواهد کرد...!
#غزالیـــات🍀 

+ روزی از روزهای پاییز ۹۶/۷/۲۶

Growing

یک ساله شدنِ وبلاگِ کوچکِ من :)

درست یادم میاد!
یک روزِ بارونی بود.از همون بارون‌های ریز و دلربایی که میتونست فکرت رو بخونه!
یکی از آهنگ‌های دیمین رایس،با همون حجم از آرامش و شلوغی رو گوش میدادم.روی تختم نشستم و جورابِ حوله‌ا‌یِ بنفش‌م رو پوشیدم و پتوی سبزِ مخملی‌م رو تا روی پاهام بالا کشیدم و با کلی حال و هوای خوب ساختمش...
نمی‌دونید چقدر همه چیز دلچسب بود!
اما باید بگم که توی ساخت و خوشگل‌سازیش مهارتِ لازم رو نداشتم و هنوز هم ندارم! برخلافِ خیلی‌ها نه ریزه‌کاری‌هاش رو بلد بودم،نه رنگ زدن بهش رو ولی عوضش یه ذهنِ باز داشتم.یه فکر،یه نفسِ تازه که بوی نمِ بارون و طراوت جنگل‌های پاییزی رو میداد!
حتی دقیقا نمیدونستم دارم واردِ چه دنیایی میشم ولی مطمئن بودم حالِ خوبی توش جاریه...
الآن زیادی خوشحالم!من دوست‌های زیادی دارم که حواسشون به تک‌تکِ چیزها هست.دوست‌هایی که بهم انرژی مثبت میدن،لبخند روی لبم میشونن و دعای خیرشون همیشه همراهم بوده و مهربونی‌هاشون ابدیه.خوشحالم چون نوشته‌هایی که بدونِ هیچ زمینه‌ای روی این صفحه‌ی سفید تایپ میشن رو باهاتون قسمت میکنم.من در خلالِ این ۳۶۵ روز حس و حالم رو با شما شریک شدم.میگن توی دنیای مجازی‌ها بیشتر بدجنسی میبینی ولی فکر کنم من اولین آدمی باشم که توی این دنیا قدم میزنه و خوش‌قلبی‌ها و مهربونی‌ها رو میبینه.قدم میزنه و چشم‌هاش از این همه خوبی برق میزنه.قدم میزنه بدونِ اینکه قضاوت‌های زیاد و ناراحت‌کننده رو تحمل کنه،بدون اینکه دلش بشکنه،بدونِ اینکه از بودن توی این دنیای به ظاهر مجازی پشیمون شه.
میخوام با تمامِ وجود از نوشتن‌ها و خوندن‌ها لذت ببریم و همدیگه رو حتی از راهِ دور،گرم حس کنیم...
میخوام‌ بوسیله‌ی همین وبلاگ‌های کوچیک به قلب‌های هم پُل بزنیم...
میخوام که ادامه داشته باشیم،قوی و با لبخند بریم جلو،همدیگه رو تا جایی که میتونیم شاد کنیم و مهربونی‌هامون رو پررنگ‌تر از دیروز کنیم و در کنارِ هم به آرزوهامون برسیم...
#غزالیـــات🍀

🎥 ویدیوی یک ساله شدنِ غزالیات 
🔗توضیحات سنجاق شده به ویدیوی خیلی کوتاهِ بالا :
۱. به مناسبت یک ساله شدنِ وبلاگم این ویدیو‌‌ی کوتاه رو ساختم.هر چند ناشیانه و ساده‌ست ولی به بزرگی و مهربونی‌ خودتون ببخشید :) 
۲.برای ساختش از برنامه‌ی videoshow کمک گرفتم.امیدوارم خوشتون بیاد :) 

حالِ خوبِ پاییزی‌ام

در روزهای پاییزی لابه‌لای زندگی و چای و درس سرم گرم است.
بدجور به لحظه‌ها چسبیده‌ام.ثانیه‌ها را عمیق نفس میکشم و دقیقه‌ها را به جلو میدوم! بهانه گرفتن‌هایم را تهِ قلبم سوزاندم!فهمیده‌ام هر چه بر سرمان می‌آید از همین بهانه آوردن‌هاست.فهمیده‌ام که دنیا به من بدهکار نیست.فهمیده‌ام به دنبالِ هدف رفتن دقیقا یعنی چه!این فهمیدن‌ها مرا خیلی عجیب از روی زمین بلند کرده است!
دلم هوای بازیگوشی ندارد.ذهنم متمرکز‌تر شده است.روی آرزوهایم لجوج‌تر شده‌ام.تیک‌تاکِ ساعت برایم پُرمعنا شده است.دلم برای دیدنِ خودم در آینده مشتاق‌تر است!
صبح‌ها وقتی بیدار میشوم،در قسمتِ کوچکی از رویایم قدم میزنم و برای نزدیک شدن به آن بیشتر وقت صرف میکنم.
هوای پاییز به حال و روزهایم میسازد و دلم را میبرد.سبک میشوم وقتی لطافتش لای موهایم میپیچد و در گوش‌م زمزمه میکند : "مهری‌ماهِ من،میبینم که لپ‌هایت گُل انداخته است.انگار پاییزک جان‌ها شده‌ای!"
و من لپ‌هایم را در دستانم بگیرم و چشمانم از خوشحالی بدرخشد!
آری!حالِ روزهای پاییزی‌ام خوب است...
باز هم میگویم حالِ من خوب است :) 
#غزالیـــات🍀

پاییز را دق ندهیم

حال و احوال پاییز را چه کسی میفهمد؟
او خوش در حالِ ما میدود،اما ناخوشی‌ها را میبیند.
او جست‌و‌خیز کنان خنده‌های ریز سر میدهد،اما اشک‌های رهگذرانه تنها را میبیند.
او حالش را به طبیعت گره میزند،اما سرمای رخنه کرده در قلبها را میبیند.
بخدا اگر سنگ بود،آب میشد چه برسد به پاییز!
پاییزِ من دلش نرم و نازک است.دست‌هایش بوی نارنگی و باران میدهند و چشم‌هایش به رنگِ اناری ملس است!
بخدا خیلی احساس دارد.خیلی نازک‌نارنجی است!
فکر نکنیم خودش غم را آورده و میخواهد ما را دل‌مُرده‌ و رنجور در هوای مه‌گرفته‌اش گرفتار کند!
میخواهیم جدا شویم،میخواهیم همیشه افسرده باشیم،فصلهای دیگر را انتخاب کنیم!
فصلهای دیگر پوست‌کلفت‌ترند!
مثلا تابستان،غم‌هایتان را میسوزاند یا زمستان اشک‌هایتان را منجمد میکند و بهار با حساسیتی فصلی،مشکلات را از درون مغزتان به بیرون پرتاب میکند!
اما پاییز نمیتواند کاری کند.
انقدر کنارِ گوشِ پاییز غم ناله نکنیم.
دلش خیلی نازک است،دستِ آخر فقط کمی همدردی بلد است.
دلش خون میشود از ناراحتی‌هایمان...
پاییز آمده،فراریش ندهیم...!
بگذاریم با دلی خوش بیاید و با دلی خوش برود.
#غزالیـــات🍀

دختر پاییز
👣 پرسه در حوالی احوالم...
🍀 من آن شبدر چهـار پـرم...
Designed By Erfan Powered by Bayan