غزالیات🍀

🌱 روحِ من کم‌سال است🌱

غزالیات🍀

🌱 روحِ من کم‌سال است🌱

غزالیات🍀

👣پَــرسه در حَـوالـیِ احـوالـم...
🍀من آن شبدر چهـار پـَـرم...
🎑عکس‌های من در اینستاگرام : Ghazaaliat.z

بیایم باطن زندگیمون رو با ظاهر زندگی کسی مقایسه نکنیم...
چون نمیدونی اون ظاهرِ زندگیِ دلفریبی که داری توی عکس‌ها،توی فیلم‌ها،لابه‌لای نوشته‌ها میبینی و میخونی واقعا همونقدر دلفریبه یا فقط از دور دل میبره؟!
هر چند ممکنه بدونی همه‌ی اون زندگی‌های دلربایی که گاهی بدجور دوست داری داشتیش،فقط با لبخندها و خوشی‌هاش تو رو جذب کرده و تو نیمه‌ی پنهان و غم‌زده‌ش رو ندیدی.تو غصه‌ها،دل‌نگرانی‌ها و استرس داشتن‌هاش رو ندیدی! تو صدای هق‌هق‌ها و گوشه‌نشینی‌هاش رو نشنیدی...
هیچ زندگی بدون دغدغه و سرشار از خوشی نیست ...
زندگی بالا و پایین داره،هر چند شاید من یا شما تا حالا بیشتر پایین بودیم تا بالا!
ولی آخرش همینه دیگه! تو بیا و بپذیر!
مثله یک پیتزا مخلوط!
خوشی‌های زندگی همون نون پیتزا و خمیرشه که پایه و اساسِ حال خوب و زندگیه و دردها و سختی‌هاش همون گوجه فرنگی‌ها،قارچ‌ها،فلفل‌سبز‌ها و سوسیس‌ها و ادویه‌هاشه که پاشیده میشن روی نون!
بعدش هم روش پنیر موزارلا میریزی و میزاریش توی فـِر تا پخته شه و خوب کِش بیاد!
گاهی هم درد‌ها و سختی‌ها یهویی پاشیده میشن توی زندگیمون و ما آروم آروم باهاشون پخته میشیم تا اینکه دیگه میشن جزئی از زندگیمون،جزئی از وجودمون...
اون موقع‌ست که ورزیده شدیم،مقاوم شدیم و دیگه راحت‌تر خودمون رو با اوضاع وفق میدیم و کِش میایم!
پیتزا‌ی ما با اون سختی‌ها کامل و خوشمزه‌‌‌ست و میشه پیتزا مخلوط مخصوص...!
#غزالیـــات🍀

  • 🍁 غزاله زند

بیایید چند روز از این مجازی‌های بی‌سروته بیایید بیرون...
میبینید چقدر توی مرداب دست و پا میزدید!
میبینید چقدر دنیای حقیقیِ‌مان حقیقی‌تر از آن دنیای مجازیست!
میشود اشک‌ها را دید،دردودل‌ها را شنید،
نصیحت‌ها را گفت،در جامعه چرخید،
دست‌های کمک‌خواسته را گرفت،
رفتن‌ها را با دو چشم دنبال کرد و پذیرفت،
در کافه‌ها با دوستانِ جان‌جانی نشست و شیرین‌ترین لبخندها را زد،
و حتی میتوان گفت میشود خوشبخت بود.....
و حتما میشود پابه‌پای همه به دنباله هدفی دوید...
و تنها اینطوری میتوان هیچ‌کدام را تایپ نکرد و ایموجی نگذاشت و یا تهِ تهش ویس نفرستاد!
و همه چیز را لمس کرد...........
حسِ لامسه‌مان دارد از کار می‌افتد!
زودتر اقدام کنید...!
#غزالیـــات🍀

  • 🍁 غزاله زند

بچگی‌هامون

۰۳
فروردين

داشتم به این فکر میکردم که چقدر بچگی‌های شیرینی داشتیم...
چقدر مهربونی و دل‌نشکستن برامون مهم بود،چقدر محبت از تک‌تک سلول‌های بدنمون ترشح میشد، چقدر عاشق گِل بازی بودیم،عاشقه اون ماشین کوچولو پلاستیکی‌ها که دست میگرفتیم و میگفتیم قان قااااان!چقدر عاشقه خاله بازی بودیم با اون قابلمه و ملاقه پلاستیکی‌ها،چقدر ذوق میکردیم که غروب شه و بدووییم توی حیاط و همدیگر رو با آبِ توی اون شلنگ زرد‌ها خیس کنیم یا چندتا گوجه‌فرنگی برداریم و روی چندتا چوبی که آتش زدیم، استنبلی دودیِ بدون سیب‌زمینی درست کنیم!چقدر حیاط خونه‌ی مادربزرگ برامون یادآورِ دوچرخه سواری و آب‌پاشی و گُل کاشتن بود.ما اون دستشویی توی حیاط رو هم تجربه کردیم!
حتی فصل‌هاش هم خوش آب‌و‌رنگ‌تر بود.بهارش پر بود از بوی چمن و سبزه،تابستوناش جلوی آفتاب زغال‌تر میشدیم،پاییزاش برگ‌های‌رنگارنگ جمع میکردیم و زیر بارونی که اسیدی نبود میخندیدم و صفایی میکردیم،زمستوناش تا کمر توی برفا میرفتیم.
ما بچه‌هایی بودیم که تیپ و شیک بودن برامون اهمیت خاصی نداشت،از همون اول خاکی بودیم و مامانمون رو با لباسی که بوی غذایی که پخته بود و بابایی که دستاش، سرکارش روغنی و مردونه‌‌تر شده بود ،دوست داشتیم و همونجوری هم عاشقشون بودیم و هستیم و خواهیم بود...
ما خیلی کارها کردیم...چقدر حال‌ها خوب بود،چقدر سبز میشدیم و شکوفه میکردیم،چقدر نفس‌هامون بوی آلبالو مَلَس و تمشک‌آبی میداد و چشم‌هامون رنگِ رنگین‌کمون بود!
اما حالا کافیه یه چشم بچرخونیم! انگار یه بمب هسته‌ای خورده وسط اون دوران و هیچ نشونی جز دوتا عکس برای این نسل جدید نمونده که بخوان تجربه‌ش کنن ...! با اینکه ما از درون پُر از حس‌های خوبِ بچگی‌هامونیم که تا ابد می‌مونه توی صندوقچه‌ی خاطرات قلب و ذهنمون...
حالا بچه‌هایی رو میبینیم که محبت‌ها و مهربونی‌هاشون زیر خط فقره!
که خودشون رو با طناب گره زدن به این تبلت‌ها و بازی‌های رایانه‌ایِ وقت‌تلف‌کُن و خشن!
بچه‌هایی که میگن باهوشن ولی نمیگن انقدر توی رفاه و توجه و امکاناتن که اگه باهوش نباشن غیرعادین!
بچه‌هایی که چیزایی رو میدونن که ما اون موقع‌ها گذرش هم به ذهنمون نمی‌افتاد و به قول قدیمی‌ها گوش و چشم بسته بودیم چون یه بچه بودیم و بچه‌ها هم باید بچه باشن!
اصلا خیلی قدیم‌تر‌ از این‌ها، بچه‌ها خیلی کم اهمیت‌تر از این حرفا بودن! تقریبا میشه گفت، بود و نبودشون،نظراشون،شیرین‌کاری‌هاشون انقدرا هم جذاب یا مهم نبود!
ولی در آخر باید گفت نه به آن شوری شور نه به این بی‌نمکی!
هنوزم فکر میکنم دوران ما با اون بی‌امکاناتیه نصفه‌و‌نیمه‌ش،با اون جنب و جوش‌ها و نرفتن به کلاس‌های آموزشی رنگارنگ، یه حاله خوب دیگه‌ای داشت...
هنوزم فکر میکنم نسل من و کمی قبل‌تر از من باهوش‌تر بودن.چون توی بی‌امکاناتی‌ها اول بودن!

ولی آخرش نمیتونم بفهمم چرا اینجوری شده و چرا ما داریم از اون حال‌های خوب،از اون بچگی‌های ساده و بی‌ریا،دور و دورتر میشیم.
میترسم دیگه اون بچگی‌ها بره توی افسانه‌ها،توی قصه‌ها...!
ولی این ما هستیم که باید بگیم : افسانه‌ها از حقیقت منشأ میگیرن...
#غزالیـــات🍀

  • 🍁 غزاله زند

یه تبریکِ عیـدِ وبلاگـی با صدای مـن ! 👇



☝ممنون از آقای تد بخاطر ایده‌ی حال خوب کنی که پیشنهاد دادن ヽ(^。^)丿

       ♡´・ᴗ・`♡ ... Happy New Year ... ♡´・ᴗ・`

  • ۲۱ نظر
  • ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۰۰
  • ۱۳۲ نمایش
  • 🍁 غزاله زند

چقدر بودنت وصف‌نشدنی و عالیست!
از همان ابتدا که درونت رشد کردم و تو برایم موسیقی میگذاشتی،کتاب میخواندی،درطبیعت قدم میزدی و با من حرف میزدی...
از همان لحظه که از ضعیف بودن لثه‌هایم برای شیر خوردن رنجیدی و یواشکی چند قطره آب‌انار در گلویم چکاندی!
از همان زمان که مرا خواستار راه رفتن دیدی،دستم را در دستت گذاشتی و با من تاتی تاتی کردی!
از همان هنگام که اسم تو،پدر و آبَّ را نصفه و نیمه و گاهی تشدیددار تلفظ کردم و تو برای صدای ظریفم قربان‌ صدقه‌ها رفتی!
از همان زمان که برای خوردن غذا دورِ سُفره دنباله من میچرخیدی،میدویدی،غذا را هواپیما میکردی تا من یک لقمه غذا بخورم و بخاطر بازیگوشی‌هایم از غذا جا نمانم و در رُشد من مشکلی ایجاد نشود...
از همان هنگام که اولین‌بار به ابتدایی رفتم،با آن یونیفرم صورتی‌ِ کم رنگ و گُل لاله‌ای سفید در دست‌های کوچکم و کوله‌ی کوچیک‌ بر پشتم و تو با دوربین از من عکس گرفتی و بعدش فهمیدیم که از ذوق و شوق زیاد درْپوشِ لنز دوربین را برنداشته بودی و چقدر با هم خندیدیم!
آن زمان که برایم وقت میگذاشتی و برای معدل بیست‌های من سنگ‌تمام میگذاشتی و با وجود تو من ریاضی‌ام قوی شد و همیشه شاگرد اول بودم!
آن هنگام که حالِ بد مرا با شوخی‌های شیرینت خوب میکردی و به ذهنم آرامش میدادی و هنوز هم که هنوز است حال و هوایش را تکرار میکنی و حالم را خوب میکنی...
و بیشتر اوقات به من میگویی "تو با استعدادترینی،تلاش کن،حتما موفق میشوی" و به من انگیزه میدهی و تو هیچگاه مرا از هر کاری که به آن وارد میشوم،منصرف یا دلسرد نمیکنی...
وای مادرم!انقدر با هم خاطره داریم که گفتن تک‌تک‌ش در صد‌هاصفحه هم تمام نمیشود با آنکه تنها ۲۰ سال است که با تو در یک هوا نفس میکشم و عشقت بسیار عمیق ریشه کرده در قلبم ...
خدا تو را برایم حفظ کند مهربان‌ترینم.تو برایم بیشتر از یک مادر معنا داری . . .
همیشه کنارم بمان عزیزتر از جانم ♡
#غزالیـــات🍀

  • 🍁 غزاله زند

دیگه آخرای سال رسیده...
کنار سالی که دیگه داره تموم میشه نشستم،دستم رو انداختم دورِ گردنش و بهش گفتم:ببین سال‌۹۵جان!خیلی خوب نبودی ولی من انصاف به خرج میدم و معرفت رو برات تموم میکنم و میگم ساله خوبی بود!
میگم خوب بود چون بین اون همه اتفاقات ناخوشایند،لابه‌لای اون همه سختی،غم و گاهی به لبه‌ و دوراهی و اضطراب رسیدن،باز یه روزنه از امید به چشمم میخورد.
چون یه اتفاق‌ که خیلی منتظرش بودم رخ داد و من رو از انتظار بیرون آورد.
چون یه سری خوشحالی‌های جزئی و کوچیک رو توی لحظه‌هام حس کردم.
چون به خدام نزدیکتر شدم و از فرعیات دور شدم و حس کردم داره کمکم میکنه که حاله خوبم توی تاریکی‌ها و غم‌زدگی‌ها جونه بزنه و مقاوم رشد کنه.
چون خانواده‌م مثله همیشه کنارِ من و باعث قوت قلبم بودن و ازم حمایت میکنن.
چون یه دوست، که رفیقِ دوست‌داشتنی زندگیم شد رو حفظ کردم و دیدم چقدر زندگیم به همچین آدمی نیاز داشت.
چون خیلی آدم‌ها از پیشمون رفتن و قلبمون رنجید ولی تلنگری هم به ذهنِ خاک‌خورده‌م خورد و حس کردم باید قدرِ عزیزترین‌هام رو بیشتر از پیش بدونم.
انقدر چون‌های زیاد و شاید کوچیک بودن که وقتی بهشون فکر میکنم،دوست دارم یه نفس عمیق بکشم و بلند بگم خدایا شکرت!
و باز شکر میکنم که هنوز آدم قوی هستم.که هنوز میخندم توی دردهام،که هنوز شاد کردن دیگران رو وظیفه‌ی خودم میدونم و هنوزم که هنوزه پرانرژی،مصمم و خوش‌بینانه به آینده‌‌ای ناشناخته قدم برمیدارم!
بیاین توی این روزای آخر سال،شاد باشیم و به اون شادی‌های هرچند کوچیک فکر کنیم!
امیدوارم سال خوش و عالی رو شروع کنید...
و عیدتون هم پیشاپیش مبارک باشه الهی . . .!
#غزالیـــات🍀

  • 🍁 غزاله زند

آمدم بگویم من هم یک زن هستم!
گاهی حقوقم را پایمال کردند...
گاهی مرا در بعضی کارها نپذیرفتند...
گاهی احساساتم سر به فلک میکشد و از این بابت ملامت میشوم...
گاهی دور من خط قرمز کشیدند و مرا از مردان و جامعه‌ام جدا کردند...
گاهی ترقی‌ کردن‌ها و پیشرفت‌هایم نادیده گرفته شد و مرا حتی به حساب نیاوردند...
گاهی توان و قدرت جابه‌جا کردن چیز‌ی را ندارم و از این بابت کم شمرده میشوم...
گاهی‌های زیادی بخاطر زن بودنم بود و هست!
و آمدند و به زن گفتند ضعیفه.بعضی‌های دیر گفتند زن‌ها نمیتوانند بیرون از خانه کار کنند و آنها را به خانه قفل و زنجیر کردند و بعضی‌های دیگر در کشورهای دیگر زن‌ها را از حق‌های جزئی و کُلی‌شان محروم کردند!
با این حال به زن بودنم افتخار میکنم...
با تمام این تبعیض‌های جنسیتی که هیچ عقل و فهمی درش وجود ندارد و گاهی به زن فقط نگاه ابزاری میشود که آن جای تأسفی عمیق دارد.
با تمام بی‌عدالتی‌هایی که با حرف‌های پوچشان،استعداد و شکوفایی و گاهی اعتمادبه‌نفس و زن بودن یک زن را فلج میکنند.
زن معنای زیادی دارد و بعضی از مردان یک معنی آنرا،آن هم با تصرف و عوض کردن با دیدگاه بی‌پایه‌ی خودشان،به ظاهر فهمیده‌اند!
من یک زن هستم...
تبعیض‌ها را میشکنم و به افکار تار عنکبوت بسته‌ی بعضی مردان نشان میدهم زن بودن چیزی فراتر از زور بازو و دیدگاه‌های فاسدِ آن‌هاست...
#غزالیـــات🍀

  • 🍁 غزاله زند

خدای من

۱۵
اسفند

من خدایم را میپرستم...
خدای من جذاب،خارق‌العاده و بسیار مهربان و شوخ‌طبع است...
میخواهم باصداقت بگویم!
روزهایی بوده که سرش داد کشیدم و از زمین و زمان، از حال و گذشته‌ای که میتوانست شادتر از این‌ها باشد و از تمام خواسته‌هایم که نصفه و نیمه رها مانده،شکایت کردم.خب من هم انسانم!
شب‌هایی بوده که آهنگی قلبم را به درد آورده.پشیمان شدم از تمام آن ناله‌هایی که بی‌اختیار و در ناراحتی زدم.اشک‌هایم شفاف‌ترین حالت ممکن را داشتند و بغض‌هایم دردآورترین هق‌هق‌ها را در خود حبس کردند!
بله! بوده شب و روزی که شادی‌هایم را با لبخندهای گرم خدا قاطی کردم و گرمای نوازش‌گرِ دستانش را،وقتی دو دستم را محکم میفشرد، حس کردم.
غروب‌های زیادی بوده که طرحِ زندگیم را با جزئیاتش برایش وصف کردم،گفتم که من عالی‌ترین خواهم شد.
خیلی وقت‌ها از خدایم خواستم که چسب‌های کاغذی‌اش را بر لب‌هایم بکوبد،زمانی که ناخواسته و یا از روی ناراحتی بر کسی هجوم میبرم...
خدا،برای من،همان بی‌همتایِ فوق‌العاده‌یست که میگویند از مادر مهربان‌تر است و مهربانیش صد آتش را خاموش میکند.
خدای من،فقط خدای من است.سنت وشیوه‌ی خاصی در میان من و اوست.
هیچ دینی نمیخواهم وقتی خدا را عاشق هستم و خدا مرا...
دین من خدا‌ی من است!
#غزالیـــات🍀

  • 🍁 غزاله زند

نمی‌دانم چند سالی میشود که هنگام شب،وقتی بالشت را میبینم،چشمانم سریع قفل نمیشود و سریع به خواب نمیروم! شاید برگردد به پنج شش سال قبل و یا بیشتر...
انگار هیچ راهکاری کارساز نیست.
حتی اگر هر شب، شام سبک،ماست و سیب بخوری،گوشی‌ات را دو‌سه‌ساعت قبل از خواب بگذاری در حالت بی‌صدا و بیندازی زیر تخت و چک نکنی،گاهی یک کتاب مطالعه کنی،هزاران گوسفندان بیکار و سفید و فربه را بشماری،صبح‌ها با صدای خراش‌دار خروسِ خانه‌ی حیاط‌دار همسایه‌ی جدید بیدار شوی،فعالیت‌هایت را دوچندان کنی و هر روز ورزش کنی،مُتکا را به دَه شکل زیر سرت بگذاری و پتو را بالا و پایین کنی،از تخت نیمه‌آویزان شوی و اگر هم گرم باشد دائم به جاهای خنک بخزی تا حداقل دقایقی همه چیز باب میل بنظر برسد و...باز میبینی در بیدارترین حالت ممکن به سر میبری!
قرص‌خواب را هم امتحان نخواهم کرد!اصلا راه ندارد!من برای اینگونه مرض‌ها قرص نمیخورم!
گاهی حس میکنم فکر‌و‌خیالها هستند که به زور کرکره‌ی چشمانم را باز نگه‌میدارند،هورمون‌های بی‌خوابی را فعال میکنند و مینشینند و به حال پریشان من هارهار میخندند!
فکر‌وخیالهایی بی‌فایده که آدم را طلسم میکنند و درون یک قوطی شیشه‌ای می‌اندازند و حتی اگر هزاران‌بار خود را به آن شیشه بکوبی،نمیتوانی بیرون بیایی!مثل آن می‌ماند که با خود درگیری!
آخرش شب‌ها به همان سختی پلک‌هایت سنگین میشود که صبح‌ها میخواهی از زیر پتو دل بکَنی و بیدار شوی!
به هر دلیل، منطقی یا غیر‌منطقی،دلم میخواهد وقتی شب‌ها چشمم به بالشتم می‌افتد،چشمانم بهم دوخته شود و از خستگی غش کنم!
#غزالیـــات🍀

  • 🍁 غزاله زند

من هیچوقت مثلِ این دخترهای مثلا روشن‌فکر و یا شاید خیلی امروزی و شیک رفتار نکردم.
هیچوقت در زمان کودکی،از رفتار و حرکاتِ شیرینم فیلم گرفته نشد و عکس‌هایی جذاب در آتولیه‌های رنگارنگ با دکور‌های روی مُد و خاص نینداختم.
هیچوقت در دوران نوجوانی از خود‌بی‌خود نشدم و بین خودم و پدر و مادرم خطِ درک‌نشدن‌ها را نکشیدم.حتی جوش‌های غرور نوجوانی در صورتم بیرون نزدند!
هیچوقت در طولِ مدارس مانتوام را کوتاه‌تر و شلوارم را تنگ‌تر نکردم و موهایم را فشن نکردم و هیچوقت هم به مدرسه‌ی غیر‌انتفاعی نرفتم...
هیچوقت بعد از رسیدن به سنِ قانونی،یک کیفِ آرایش با انواع رنگ‌ها و اقسام رژ و ریمل و کرم‌پودرهای آنچنانی نخریدم...
هیچوقت بعد از فارغ‌التحصیلی‌ام بلافاصله دغدغه‌ی برداشتنِ ابرو یا اصلاح کردن صورت و بزک‌دوزک کردن را نداشتم و نخواستم با آرایش‌های غلیظ صورتِ واقعی‌یم را بپوشانم و زنانگی به صورتم بنشانم و خود را در نظر مردم با نامِ لنگِ‌شوهر یا به قوله بعضی‌ها الهه‌ی زیبایی‌ها توصیف کنم!
هیچوقت در قیدوبَند مانتو‌های پُرزرق و برق و کیف‌های ورنی و کفش‌های پاشنه بلند نبودم و هنوز هم نیستم و روی مُد نمیچرخیدم.اعتقاد دارم چیزی که میخواهم بخرم باید به ظاهرم بیاید و به دلم بنشیند.مُد برود کشکش را بسابد!
هیچوقت دائماً با دوستانم در کافه‌ها یا رستوران‌ها قرار نگذاشتم و حرفمان سرِ سینگل بودن یا رِل زدن نبوده و اگر موقعیت دیداری هم پیش می‌آمد، تمامِ حرفهایمان یا درمورده آینده‌‌ و یا درمورده کشوری که دیوانه‌وار دوستش داریم،خلاصه میشد...
من این باکلاس بودن‌های عجیب را،این کشش‌های عجیب‌تر و بعضی از افکارهایی که در نظرم گاهی به شکلِ علامت تعجب ظاهر میشوند را نمی‌فهمم!
نمیدانم ولی بعضی از این کارها انگار به گروه خونی من نمیخورد!
البته همیشه بعضی چیزها به اندازه،معقول و به موقعش،خیلی زیاد به دل مینشیند.
سادگی‌هایی که شاید خیلی ساده بیایند!
و شاید هیچ خودنمایی‌ِ غلیظی در ظاهرش نباشد.
من به همین سادگی‌های شیرین راضی هستم...
#غزالیـــات🍀

  • 🍁 غزاله زند