غزالیات

روحِ من کم‌سال است

بازیافت ارزش‌ها

یه دوستی می‌گفت این روزها بعضی‌ها چرا انقدر افتادن دنبالِ حفاظت از محیط‌زیست و دفاع از حقوق حیوانات و...؟ که چی بشه؟ مثلاً میخوان بگن ما خیلی آدم‌های خوبی هستیم و دغدغه‌‌مونه؟ حالا چرا نگرانی‌های محیط‌زیستی و بشر دوستانه‌ات یهویی از زیر بوته سبز شد و زد بیرون؟ چقدر ریاکار!
خُب دوست عزیز،ملتمسانه ازت خواهشمندم الکی هم که شده آدم خوبی باشی و برای ریا هم که شده این موضوع رو دغدغه‌ت کنی!
نیّت و تفکر شاید جالب نباشه ولی در عوض توی یک بخش از این دنیا یک اتفاق مثبت میفته!
چرا دروغ؟ من خودمم نمی‌فهمیدم و همیشه فقط تا چهارتا قدم جلوترم رو میدیدم اما به مرور زمان شرایط جدی‌ای رو دیدم. برای رفعِ هر چند کوچکی از این مشکل،تصمیم گرفتم از پایه شروع کنم و چنگ بندازم لایِ ارزش‌هام و همه‌شون رو زیر و رو کنم. از اونی که به این موضوع مرتبط نبود بگیر تا اون مرتبط‌ش و بعد از کُلی چنگ زدن، ارزش‌های پوسیده‌ی نادرستِ کپک‌زده‌م رو ریختم توی کیسه‌های پلی‌اتیلنیِ قابل بازیافت و منتظر بازیافت‌شون هم نموندم چون واقعا نیازی نداشتم باز بیابمشون!
من دنبال ارزش‌های جدید بودم.ارزش‌هایی که بوی کتابِ نو رو میده وقتی که ورق‌ش میزنی،بوی نمِ بارونِ پاییزی و بوی وقتی که از بغلِ شیرینی فروشی رد میشی‌ و از اون ارزش‌های به قولِ مردمِ کوچه و بازار مَشتی! از همون‌ها که مغزت میگه درسته و دلت میگه کشکی نیست و بعد از قبول کردن‌ش،توی بافتِ جسم و روح و روان‌مون رفته باشه و بی‌توجهی و عمل نکردن بهش برامون درد و سم بشه و بزنه به ریشه و ساقه‌ی وجودمون و ما رو بی‌جون بکنه.
ما خیلی‌ ارزش‌های دیگه هم داریم که شاید هیچوقت دنبالشون نرفتیم که ببینیم درست هستن یا نه و اگه نیاز هست یک بازیافتی توش انجام بدیم ...
مثلاً همین الان از محیط زیستِ تمیز و هوای سالم انقدر کم باقی مونده که باید بگیم شما بیا یک نفس عمیق بکش،بعد ریه‌هات رو بذار یک‌ گوشه و برو چند روزی از تنفسِ اجباریِ آلاینده‌ها رها شو بلکه با انرژی برگردی و دستی برسونی به حال و روزِ زمین!
#غزالیـــات🍀

بعضی آدم‌های عجیب

بعضی آدم‌ها برای من همیشه عجیب میمونن...
همون‌هایی که بعد از اومدنِ یک آدمِ دیگه توی زندگی‌شون،خودِ واقعی‌شون رو میذارن کنار و شروع به تولید داخلی میکنن و یک آدمِ جدید،با یک کیفیتِ دیگه و یک رنگ و‌ بویِ دیگه از خودشون میسازن تا به دلِ اون یک آدمِ جدیدِ‌ زندگی‌شون خوش و‌ پُررنگ و لعاب بنظر برسن و متاسفانه شیطونی‌ها،ذوق‌ کردن‌هاشون و از همه مهمتر خودِ قشنگِ زندگیِ خودشون بودن رو میذارن توی گونی و پرت میکنن تهِ انبارِ ذهن‌شون و یک وقت‌هایی هم به این فکر میفتن که بنزین‌ بریزن روش و بسوزونن تا ردّی از اون خودِ قبلی‌شون باقی نَمونه و یک وقت خدایی نکرده دستِ مَردم نیفته!
از اون‌هایی که هیچ اعتقادِ واقعی‌ و درستی به پاکیزگیِ محیط زیست،حقوق مساوی زن و مرد،کتابخوانی،حمایت از کودکان کار،منعِ حیوان‌آزاری و ... ندارن و فقط دَم از انسانیت و شرافت و دلسوزی میزنن و هشتگ‌های پشتیبان‌طورشون دنیای مجازی رو پُر کرده! دقیقاً همین‌ها وقتی که پاش بیاد وسط،میرن خونه‌شون و چراغ‌هاشون رو هم خاموش میکنن و میگن هیچکس خونه نیست،لطفاً بذارید آروم زندگی‌مون رو بگذرونیم و اصلاً این مشکلات به ما و فَک و فامیل‌های ما چه؟!
از همون‌هایی که زیادی دنبالِ خوردنِ شکر هستن و انقدر وقت‌شون زیاد و روزشون بیشتر از بیست و چهار ساعت طول میکشه که سَرَک کشیدن توی زندگی فلانی و بهمانی اولویت‌ اول‌شون شده و غیبت کردن دیگه داره براشون مثلِ وعده‌ی اصلی میشه و در کنارش علاقه زیادی به اضافه کردنِ حسادت به عنوان دسر یا وعده عصرونه‌شون دارن!
از همون‌هایی که فکر‌ میکنن همه چیز رو میدونن و اگه امکانش باشه میان و میگن که ما و خدا بودیم که باهم نقشه کشیدیم تا دنیا پنج قاره بشه و بعد گفتیم دیگه وقتش رسیده دایناسورها رو به دستِ انقراض بسپاریم تا نسلِ بشر رشد پیدا کنه و الان هم از شما چه پنهون،پشیمونیم که چرا اینکارو کردیم و همون دایناسورها بهتر بودن!
و . . .
بعضی آدم‌ها که برام همیشه عجیب میمونن حتی بیشتر از خط و خطوط‌ِ کفِ دست‌م هستن و حس میکنم با یک رشدِ صعودی، در حالِ پیشرفتِ نجومی هستن! خوب بودن یا نبودن‌شون دستِ خدای قشنگ‌مون..
من عریضه‌نویسی بیش نیستم و فقط داشتم درمورد بعضی آدم‌های عجیبی که در طول روز و شب‌م میبینم و خواهم دید حرف میزدم!
#غزالیـــات🍀

هندوانه‌هایمان را برداریم؟

روزهای قدیم،حتی میترسیدم که به برداشتنِ یک هندوانه با دو دستم فکر کنم!
ترس از اینکه همان یک هندوانه‌ی در دسترس را بلند کنم و همان هندوانه با ضعف و دست و پاچلفتی‌‌بازی‌هایم،لیز بخورد و جلوی چشمانم و در یک لحظه، روی زمین متلاشی شود!
اما در روزهای جدید این ترس تقریباً از بین رفت...
واقعیتش،روزهای جدید هیچوقت نیامدند و من همان روزهای دود گرفته‌ی قدیم، دست بکار شدم و سعی کردم آجرهایش را بیشتر به سلیقه‌ی خودم،آرام و با دقتِ نسبی روی همدیگر بچینم...
دیگر زیاد درست یا غلطش را مطمئن نیستم اما روزهای جدید با دو دستم،چهار پنج‌تا هندوانه را برداشتم و سخت بود و سخت هست!
اما با وجودِ سختی‌هایش تصمیم گرفتم ادامه بدهم.گفتم اصلاً بگذار خون از دماغ‌ت پایین بچکد! چون علایقت پشتش خوابیده‌اند،مهم نیست! نترس و با دقت و سماجت ادامه بده و کنارِ عاقلانه فکر کردن‌هایت،ثبات داشته باش.
جمله‌ی «تو امروز بیشتر از هر چیزِ دیگری به ثبات نیاز داری» ،همیشه یکی از مهمترین چیز‌هایی بود که باعث شد تا همین الآن آن هندوانه‌ها را باهم نگهدارم و پایین نگذارم.
حتی روزهایی بود که نق‌نق کردم اما باز هم به فکرِ کم کردن‌شان نبودم. قرار گذاشتم که روزهای بعدتر،وقتی قوی‌تر شدم،چندتای دیگر از آن هندوانه‌های شیرین و آبدار هم بهشان اضافه کنم...
حالا میبینم که ترسِ از دست افتادنِ همان یک هندوانه هم از سرم افتاده و کاش همان یک هندوانه را همان قدیم‌ها برمیداشتم و به درک که سنگینی‌اش به بندبندِ انگشت‌هایم رخنه میکرد و عاجز میشدم و هندوانه از دست‌هایم پرت میشد پایین و ترک‌های شدیدی برمیداشت و هسته‌های سفید و سیاهش کفِ زمین پخش میشدند!
و من آن وقت،بی‌شک باید کفِ زمینِ خاکیِ روزگار،بی‌اعتنا می‌نشستم و با همان دست‌های نمیدانم کثیف یا تمیز،قاچ‌های هندوانه‌ را برمیداشتم و هندوانه‌ را با آرامش میخوردم و دست آخر آن همه دل‌نگرانیِ بی‌مورد را میریختم کفِ زباله‌دانی نه مثل بعضی‌ها کفِ جویِ آب!
#غزالیـــات🍀

قانونِ بالن

بچه که بودم هر چیزِ لازم و غیرِ لازم رو نگه‌میداشتم...
قوطیِ شیشه‌ایِ عطرم که دیگه تموم شده بود و ته‌مونده‌هایی از بوهایِ آرامش‌بخش،کف‌ش مونده بود!
قابِ طلاییِ موبایلی‌ که دیگه موبایلش رو نداشتم و موبایلی جدید با یه قابِ جدیدتر جاش رو گرفته بود!
گلدونِ سبزی که من رو یادِ بهترینِ کاکتوسِ گلدارِ اتاقم می‌انداخت و لبه‌ش کمی شکسته بود!
ساعت مچیِ سفیدم که عقربه‌های شب‌نما و فسفری‌ش شب‌ها توی اتاقم برق میزد ولی دیگه کار نمیکرد!
پلیورِ صورتی‌ای که دیگه رنگش صورتی نبود!هلویی شده بود ولی چون یه خاطره‌ی ارزشمند لایِ تار و پودش جا خوش کرده بود،هنوز توی کمدِ لباس‌ها بود!
کلکسیونِ پاک‌کن‌های ریز و درشتی که توی یه جعبه‌ی استوانه‌ایِ سفید و قرمز ریخته بودم و بویِ خوبی میدادن!
گارانتیِ فلشِ ۱۶ گیگابایتی که خودِ فلش هم سوخته بود!!
و حتی چیزهای بیشتری که باورم نمیشه که روزی نگه‌شون میداشتم!
نگه‌ میداشتم تا یه روزی برسه!یه روزی که ازشون استفاده شه!روزی که اجناسی که به خار اومدن،به کار بیان!روزی که دوباره بخوام تجدیدِ خاطرات کنم و حتی شاید تجدیدِ انگیزه!
تا اینکه یه روز درست وسطِ خونه‌تکونی‌های عید،دلم خودش رو زد به دریا!
رفت عمیق‌ترین بخشِ آب ایستاد و خودش رو تکوند!
وسایلِ خاطره‌انگیز و به اشتباه بدرد بخورش، افتادن توی آب و خیس و ناپدید شدن ولی هنوز خودِ خاطرات رو به یاد داشت!
دلم همه چیز رو یادش بود...
لبخندی که وسطِ بو کردنِ عطرِ اَکلت میزد،کاکتوس‌ها و گلدون‌های دیگه‌ش رو به یادآورد و حتی اون پاک‌کن‌هایِ تزئینی‌ای که دیگه تزئینی نبودن!
دلم یادش بود‌ و موند و خودش رو سبک‌ کرد.
اون دیگه به قانونِ بالن اعتقاد داشت...!
#غزالیـــات🍀

منِ همیشه کوچکم

و من هیچوقت از زندگی سیر نمیشوم...
یک دختربچه‌ی دوازده ساله درونم نفس میکشد و من جانانه او را بزرگ میکنم...
میگذارم وسط خیابان رقص‌پا کند بدون آنکه از نگاه پیرمردانِ شکاک بترسد...
میگذارم وسطِ رانندگی کردنش پنجره را پایین بیاورد و از هوای خنکِ زمستانی که لای موهای لختش میپیچد لذت ببرد و دلهره‌ی شالِ افتاده‌اش را نداشته باشد...
میگذارم وقتی بچه‌های کوچکتر را دید،مارمولک‌بازی در بیاورد و به زور هم که شده لبخند بچسباند گوشه‌ی لب‌های مات‌زده‌شان!
من میگذارم برود دنبال هنر درحالیکه ارتباطاتش را با اطرافیانش قوی میکند و آرام و متین و لجباز است!
من میگذارم خودِ کوچکم برای همیشه درونم زنده باشد و عمیقاً نفس بکشد...
وقتی همسن‌هایش به قولِ دیگرانِ خاله‌زنک بچه‌دار میشوند،او خودش را بغلِ پدرش بیندازد و لوس کند و یا از مادرش بخواهد پشتش را مثل همیشه و به همان آرامی و مهربانی نوازش کند...
وقتی هم که پا به سن گذاشت،یادش می‌اندازم که بداند این پا گذاشتن از آن پا گذاشتن‌ها نیست! میگذارم درونم حتی وقتی بیش از هفتاد سال سن دارد،یادگیریِ زبان فرانسوی‌اش را شروع کند و به دنبالِ بلیطِ کنسرت‌های مورد علاقه‌اش باشد و درحالیکه کمردرد و پادرد به سراغش آمده،رقص جدیدی یاد بگیرد و لاک قرمزِ دیگری به یادِ جوانیِ باقی‌مانده‌اش بزند،حظ کند و لم بدهد روی تختش و دوستانش را در وبلاگش بخواند و آنلاین پیتزا سفارش دهد!
منِ کوچک،همیشه کوچک می‌ماند.حتی اگر صورتش مملو از چروک‌های ریز و درشت شود،پا به سنِ ظاهری بگذارد و حتی اگر بمیرد...
#غزالیـــات🍀

لذت ببریم تا تموم نشده!

وقتی داشتم سرسختانه کلمات نزدیک بهمِ جامعه‌شناسی رو حفظ میکردم،در همون بین که نگران فراموشی‌شون دقیقا سر جلسه‌ی امتحان بودم،داشتم به روز‌های بعد از امتحان‌هانم فکر میکردم!
روزی که میپرم روی تختم و تا لنگ ظهر میخوابم،یک بستنی لیوانیِ بزرگ با طعم قهوه رو تموم میکنم درحالیکه دارم قسمت به قسمت سریال خاطرات الحمرا رو میبینم و بعد ادامه‌ی کتابِ کافکا در کرانه رو میخونم و زودتر از سه روز تمومش میکنم و به رفیقِ فوقِ صمیمی‌جانم میگم بیاد بریم توی برف‌هایی که باید توی این روزها ولی نیست،خودمون رو ولو کنیم و من کادو تولدش رو بهش تقدیم کنم و بعد هم بشینم تمام فیلم‌هایی که گرفتم رو ببینم و یکی‌یکی لذت ببرم ازشون و البته از همه مهمتر امیدوارم هر شب برق‌ها بره تا وای‌فای قطع شه تا من و مامان و بابا کنار هم بشینیم و بابا از خاطرات قدیم بگه و ما بخندیم و حتی شاید گریه هم کنیم!
و من در بین این‌ روزها گل‌هام رو آب بدم،اتاقِ همیشه شلوغ‌م رو تمیز کنم و به درس‌های زبان انگلیسی و کُره‌ای‌م رسیدگی کنم و یکسری آهنگ‌های مدنظرم رو دانلود کنم و بهشون گوش بدم و کمی هم توی فضای مجازی خواهم لولید و یا با مامان میرم بیرون تا خرید کنه و امیدوارم یادم بمونه و بهش بگم برای من یه کرم‌مرطوب‌کننده‌ی شاتوتی بگیره و...
دیروز آخرین امتحان رو هم با موفقیت گذروندم و امروز اولین‌ روز از رهاییِ امتحاناست!
امروز هم که صدای بارون میاد،صدای تگرگ و برف،صدای رعد و برق . . . بیایین به شدت بچسبیم به حال و احوال خوبمون.لذت ببریم ازشون و کِیف کنیم از این همه قشنگی!
#غزالیـــات🍀

👣 پرسه در حوالی احوالم...
🍀 من آن شبدر چهـار پـرم
🍃 دانشجوی روانشناسی
Designed By Erfan Powered by Bayan