غزالیات

روحِ من کم‌سال است

خش خش کنان!

مهم نیست چجوری! بلند شو!
با همین جمله که توی ذهنم میچرخید،زنگ زدم به رفیقِ عزیز و شرط و شروط گذاشتم که یه سه‌شنبه رو خالی کنیم برای هم...
که اگه قرارِ سینما بریم،نریم!
که اگه قرارِ بشینیم درس بخونیم،نخونیم!
که اگه قرارِ تا لنگِ ظهر بخوابیم،نخوابیم!
گفتم این روزهای آخریِ پاییز،بیا به قولی که بهت دادم،عمل کنم.
بیا بریم یه کوچه که کُلی برگ‌های زرد و نارنجی پهنِ زمینش شده.
بیا بریم خش‌خش کنیم رفیق!
شال و کلاه کردیم و رفتیم...
روی برگ‌های خشک و نیمه‌جون راه رفتیم،دویدیم،حتی اونا رو پاچیدیم روی هوا!
صفا داشت،قشنگی داشت،هیچکس جز من و رفیق‌جان اونجا نبود...
خش‌خش‌کنان خیلی بهمون خوش گذشت!
یه روز از پاییز رو بذارید برای اینکار.
دوستِ همدل‌تون رو بردارید و ببرید زیرِ درخت‌هایی که خوشگلی‌هاشون ریخته زیرشون!
اگه رفیق هم نداشتید،نداشتید! دستِ خودتون رو بگیرید و ببرید حالی عوض کنید تا پاییز جیم نشده و فرار نکرده!
#غزالیـــات🍀

راه رو درست اومدی :)

میدونی من تازه فهمیدم گاهی نیاز نیست روی بعضی چیزها پافشاری کنی.واقعا لازم نیست توی موضوعی دائم شکست بخوری و منتظرِ درس گرفتن‌های احتمالیِ اون شکست باشی.نیاز نیست بخاطر سمج بودن روی موضوعی که میدونی صددرصد نمیشه مریض بشی،روح و جسمت آسیب ببینه و توی اتاق‌ت درمونده بشینی و غم و غصه و ناراحتی چاشتِ روز و شب‌ت بشه.مطمئنن بعدش هم قرارِ افسردگی پا پیش بذاره،دستش رو بذاره روی زندگیت و همه چیز رو برعکسِ چیزهایی که میخواستی بچرخونه و خدا نکنه تو هم بدون مقاومت مثلِ یه فرفره‌ی بی‌اختیار بچرخی و بچرخی و بچرخی و بعد سرت گیج بره و محکم بخوری زمین و وقتی چشم‌هات رو باز کردی،ببینی همه چیز بدتر شده!
یادمه یه دیالگی بود که میگفت :" مردم میگن که شکست پیروزی میاره.این جمله گاهی یه دروغِ بزرگ بیشتر نیست! گاهی اوقات شکست، تنها چیزی که بهت یاد میده،خودخوری کردن و احساس بدبختی کردنه..." 
من از اینکه تو نمیتونی و نباید بجنگی حرف نمیزنم! میگم اگه سرت رو یکبار کوبیدی به دیوار و دیدی دردت اومد،اگه دوباره هم کوبیدی و سرگیجه گرفتی و اگه بازم کوبیدی و دیدی خون‌دماغ شدی،دیگه اینکار رو نکن!دیگه بسه!دیگه کافیه! اگه یه بار دیگه سرت رو به دیوار بکوبی،حتما نیمکره‌‌های مغزت رو پخشِ زمین میبینی!!!
همیشه نیاز نیست شکست پشتِ شکست باشه.گاهی لازمه بعد از شکست‌های متوالی و دردناک،با خودت صادق باشی و خوب فکر کنی و ببینی از راهی که داری انقدر سفت و سخت توش تقلا میکنی،مطمئنی یا فقط داری به خودت امیدِ واهی و قولِ شدنِ کاری نشدنی و بی‌فایده رو میدی؟
باید وارد راهِ خودت بشی.راهی که آدرسش درست باشه،راهی که بتونی توش با حالِ خوب قدم بزنی و به حال و هوای زندگی‌ت رنگ‌های خاصی اضافه کنی و دست بذاری توی دستِ گرم خوشبختی و توی هوای نرم و نازکِ پاییز آروم باهاش قدم بزنی،نفس عمیق بکشی و با چشم‌هایی که میخندن بگی : خدایا شکرت،من حالم خیلی خوبه!
#غزالیـــات🍀

لحظاتِ یکسان...

باور نمیکنم!
فکر کنم بیشتر از یک ماه است که هر وقت به ساعت نگاه میکنم،ساعات و دقایقی مثل هم میبینم!
۲:۲۲ یا ۱۶:۱۶ و حتی ۳:۰۳ دقیقه!
این ساعت‌ها و دقیقه‌ها،درست جلوی چشمانم جفت میشوند.مثلِ همان لحظه که داشتم لقمه‌ی نان و پرچمم را توی دهانم میگذاشتم،همان لحظه که کرم مرطوب‌کننده به صورتم میزدم و یا آن لحظه که جوراب‌های گرم و کاموایی‌ام را پا میکردم و حتی همین لحظه که مشغولِ‌ نوشتن هستم! همین الآن در کمالِ تعجب و شگفتی ساعت ۱۲:۱۲ دقیقه است و دیگر نمیدانم وقتی این نوشته‌ها بر روی وبلاگم جا خوش کنند،ساعت و دقیقه میتوانند چند و به چه شکلی باشند و حتی شاید دوباره یکسان شوند! شاید هم بنظر مسخره بیاید!
اغلب لحظاتی که من مشغول یا بیکارم،این دوقلو‌های زمانی،میپرند وسطِ زندگی‌ام و دورِ مغزم چرخ میزنند! لحظه به لحظه،گاه به گاه و‌ بر روی هر وسیله‌ی هوشمند و غیر هوشمندی ظاهر میشوند و به من خیره می‌مانند تا زمانیکه قصدِ رفتن بکنند!
این اتفاق مرا به یادِ روزهای معدودی می‌اندازد که به شدت حس‌ ششمم قوی میشود و دقیق میگویم چه زمانی و به احتمال چند درصد،چه میشود و اتفاقاً همان نیز میشود و گاهی در تعجب بسر میبرم و با خودم میگویم چرا؟!
و از بی‌جوابی،گاهی چقدر ترسناک میشود وقتی بیشتر با خودم فکر میکنم!
مینشینم کنجِ گرمِ اتاقم و پتویِ نرمم را بغل میکنم و فکر میکنم...
فکر‌هایی عجیب همچون کلافی پیچیده و مرموز که دستِ آخر در هم گوریده میشوند و از سرِ ناچاری گوشه‌ای پهنِ زمین!
حال همان گوشه نشسته‌ام و بی‌اغراق میگویم،این روزها با هیچ و پوچِ عجیبِ ثانیه‌ها درگیر شده‌ام!
#غزالیـــات🍀

صبحِ زودِ سرد و‌ گرم چشیده!

صبحِ زود! آسمان دلش ابری‌ست و شاید باران بگیرد.شاید هم تا سرِ ظهر که میخواهم دوباره ساندویچ بخرم،هوا آفتابی و گرم شود.حالا نمیدانم آن کتِ زرشکی‌ام را بپوشم یا زیر مانتوی لیمویی‌ام،آن بلوزِ گپِ سرمه‌ای را!
حال بگذریم! داشتم چه میگفتم؟
هان! صبحِ زود! همان زمان که به سختی دل میکَنم تا از زیرِ پتویِ گرم و نرمم بیرون آیم و هوایِ نیمه سردِ پاییزیِ اتاق به من میخورد.از همان لحظات که لرزم میگیرد و دندان‌هایم یکی پس از دیگری بر روی هم میلغزند و گاهی تق‌تق روی هم صدا میدهند!
در آن لحظه همیشه یک حمامِ آب گرم می‌چسبد.درست وقتی که دمای بدنم دارد به ۳۴ درجه سانتی‌گراد نزدیک میشود! سخت‌تر از همه راضی کردنِ خودت برای اینکار است! اینکه چطور حال و حوصله پیدا کنم و بعد از دو دوتا چهارتا کردن،تصمیم به حمام رفتن بکنم،بنظرم کار هر کسی نیست!هرچند همیشه اولش سخت است و بعدترش با زور و تهدید مرا می‌کشانند بیرون!
آب‌ِ‌ گرم و دلنشینِ حمام،رخنه میکند در بند‌بندِ وجودم!بنظر می‌رسد من یک تکه یخ‌ِ سرد و بی‌تحرکم که آب جوش رویش ریخته باشند! کم‌کم آب میشوم،ولو میشوم و وا میروم و اگر حلال بودم،درونش حل میشدم!
بخار،حمام را می‌پوشاند و من در آغوش گرم و مه‌آلود،زیر دوش ایستاده‌ام!
زمان دارد میگذرد...
من باید ساعت ۷ از خانه بیرون بزنم.
فردا صبح دوباره میبینمت.خداحافظ ای خوشیِ کوچکِ تکرار شدنی!
#غزالیـــات🍀

خیال‌پردازی‌های شبانه

من نمیتونم بگم کدومشون مهمترن!
نمیتونم بین تیک‌تاکِ ساعت و صدای جیرجیرک‌ها یکی‌شون رو برای خواب انتخاب کنم چون جفتشون بهم آرامش میدن...
حتی اون پتو‌های سنگین‌ِ سفید گُل‌گُلی‌های قدیمی هم باعث میشن من زودتر بخوابم.
آهان! توی پذیراییِ خونه قبلی‌مون شومینه داشتیم.زیرِ اون سفال‌های به ظاهر چوب رو روشن میکردیم و بهش خیره میشدیم.مامان میگه من چندین بار بی‌هوا جلوی گرمای آتیش خوابم برده بوده!
ولی هر چقدر که فکر میکنم هیچکدومشون به قدرت رویا‌پردازی‌های شبانه‌ نبودن!
من چشم‌هام‌‌ رو میبندم و به رویاهای دور و نزدیک فکر میکنم...
به اینکه چجوری دارم توی مزرعه‌ی کوچک و سرسبزم گوجه‌ گیلاسی میکارم و بعدش سریع میرم دست‌های گِلی‌م رو میشورم تا بیشتر از این مورمورم نشه و اینکه با کمک بابابزرگم اون قسمتِ پُر نورِ زمین‌ رو گُل آفتابگردون کاشتم و منتظرِ تخمه‌هاش هستم تا سریع بکَنم و تَفت بدم و بوی خوبش همه‌ی آشپزخونه‌‌ رو‌ پُر کنه...
به اینکه اون ماشین قرمزَ رو خریدم و رفتم دنبالِ رفیقِ همیشگی‌م تا بزنیم به دلِ دریا. اونوقت سریع کفش‌هامون رو از پامون بکَنیم و توی ساحلِ ماسه‌ای دریا بدووییم و چشممون دنبالِ سنگ‌های دریایی باشه،جمع‌شون کنیم و نگه‌شون داریم و هر وقت که نشد بریم لبِ ساحل و دلمون تنگِ دریا شد،چندتاشون رو در بیاریم،بهشون زُل بزنیم و بو کنیم!
و اینکه رفتم همون شهری که دوستش دارم و مشغولِ مزه‌ کردنِ غذای خیابونی‌ش هستم و به مردم و روشناییِ شب‌ش نگاه میکنم و قرارِ بعد از اون برم سوئیتِ کوچکِ خودم در انتهای کوچه‌‌ای که پُر از خونه‌های حیاط‌دارِ و ازشون بوی شیرینی و دمنوشِ گُل‌ گاو‌زبان میاد و جلوی درِ خونه‌شون آب و جارو شده و بوی نمِ خوبی به مشام میرسه!
حالا که دارم بیشتر فکر میکنم،رویاپردازی شبانه بهتره و از همه مهمتر باعث میشه پلک‌هام زودتر بخوابن! :)
#غزالیـــات🍀

همیشه ملس

یه آهنگ‌هایی رو به مرور میشنوی که هم میتونی باهاشون گریه کنی،هم بخندی،هم آرامش داشته باشی و هم عادی باشی!
یه جوری که میتونید هر روز زیرِ آفتابِ ذوب‌کننده‌ی تابستون دو کیلومتر رو تنهایی با یه بطری آب معدنی پیاده تا خونه بیایید یا وقتی که روی تختِ خنک و بالشتِ سفیدتون ولو شدید و دارید آبنبات چوبی لیس میزنید و انگشت‌هاتون بخاطر سرمای کولر داره با یخ رقابت میکنه،اون آهنگ رو‌ گوش بدید.
حتی وقتی اوضاعِ زندگی فشرده‌‌ست و اونجوری که میخوای پیش نمیره...
یه جورایی مثلِ یه دوست واقعی میمونه! هم توی خوشحالی‌هاته،هم توی ناراحتی‌هاته و هم توی بی‌حسی‌هات!
نمیدونم واقعا اسمِ اینجور آهنگ‌ها رو‌ چی میشه گذاشت!
حتی نمیدونم درحالتِ عادی باید باهاشون خوشحال بود یا ناراحت!
این آهنگ‌ها که هیچوقت تکراری نمیشن،این آهنگ‌ها واقعا مَلَس و همیشگی‌اند!
#غزالیـــات🍀

👣 پرسه در حوالی احوالم...
🍀 من آن شبدر چهـار پـرم
🍃 دانشجوی روانشناسی
Designed By Erfan Powered by Bayan