غزالیات

روحِ من کم‌سال است

لسان الغیبِ الهی

وقت‌هایی که درون دلم ناراحتی جا خوش کرده و دلم از تمامِ مخلوقاتِ زمینی فشرده شده‌است،غزلیات حافظ را باز میکنم،چشم‌هایی که خیسی به مژه‌هایش گرفته را میبیندم و میگویم حافظ!ای محرمِ اسرارم بعد از خدا،بیا و پیکِ بینِ من و خدا باش و آرامشِ حرف هایش را نثار روحِ آزرده‌ام کن...
و چندثانیه بعد‌ترش،شعری می‌آید همگون‌تر از هر حالی که فکرش را در سر بپرورانی!
شعرِ حافظ را آرام زمزمه میکنم. دوبار...پنج‌بار...دَه بار...
چشم‌هایم را گِرد میکنم و تک‌تکِ کلمات را حلاجی میکنم،برای هر بیت اشک میریزم،نفس عمیق میکشم،چشم‌هایِ تر و نم‌ناکم را میبندم و دوباره و دوباره درون ذهنم میخوانمش . . .
میروم و تعبیرِ فال را میبینم.لبخندی روی لبانم تَه میگیرد!
همانجاست که همیشه در اعماقِ غم‌خورده‌ی قلبم،حس میکنم در انعکاسِ چشمانِ خدا،خود را میبینم!انگار میگوید شاید تو گاهی از من دور بنظر برسی ولی وقت‌هایی که حالت دگرگونِ غم‌ها و شادی‌هاست،وقتی در اوجِ هر حسی، چشم‌هایت را درشت میکنی و روی نوکِ پاهایت می‌ایستی و به آسمان زُل میزنی تا مرا ببینی،درست در تمام لحظات،من در هر نفست جاری‌ام!در هر پلک زدنت محسوس! در هر قهقهه‌ای که از لب‌هایت خروشان میشود و در هر قطره اشکی که از چشمانت پایین می‌چکد!من در رگ‌های گرمِ بدنت،اصلاً در همه‌ات هویدام!
هوایت را همیشه گرم و صمیمانه داشته‌ام و مطمئن باش خواهم داشت...
ابیاتِ حافظ بهانه‌ایست تا تو مرا محکم‌تر بغل کنی و بگویی : چقدر خوب است که تکیه‌گاهم تو هستی!
#غزالیــات🍀

حسِ خوبِ خونه‌ی مادربزرگ

یه وقتا از خونه دور میشی و برای چندین روز به خونه‌ی قدیمیِ همیشه خاصِ زندگیت میری ولی چون خونه‌‌ی خودت نیست،اولاش سخت میره جلو...
بعد کم‌کم عادت میکنی.مخصوصاً وقتی یه همزبون هم داشته باشی و مهم هم نباشه که چقدر با اون همزبونت اختلاف سنی داری..‌.
بعد از چند روز آروم آروم میبینی نه واقعا داره جای خوبی میشه!انگار حال و هواش از این خونه‌های آپارتمانی هم بهتره!
سقف‌ش بلندتره،حیاط داره و وقتی بارون میاد میتونی بری توی حیاط و زیر بارون خیس شی. بعدازظهر‌هاش همه چرت ظهرگاهی میزنن و غروب‌هاش اگه تابستون باشه فرش میندازن توی حیاط و تخمه،آجیل و پفک و بستنی میخورن.. سر ظهر هم که صدای بَق‌بَقوی کفترها مثله یه لالایی آدم رو آروم میکنه و چشم‌ها رو سنگین.البته گاهی اوقات هم بچه‌های توی کوچه موقع بازی‌کردن‌هاشون انقدر جیغ و داد میکنن که باید چادر سر کنی و بری دَم در و بهشون تذکر بدی که "هیس! سرِ ظهره!مَردم خوابن‌ها! اصلا برید دَم خونه‌ی خودتون بازی کنید.عِــه!" و چقدر هم سرحالی برای خوندن درس و حفظ کردن واکنش‌های شیمی و واژگان انگلیسی و فارسی.انگار هر وقت گیر میاری میشینی،کتاب باز میکنی و شروع میکنی به خوندن.البته اگه بچه‌های کوچیک لولیدن اطرافت رو کنار بزارن،میبینی چقدر هم روی درس‌ها تمرکز داری و داره همه چیز بهت میچسبه! هیچ وای‌فای یا آنتنی هم نیست و موبایلت برای چندین روز بی‌استفاده میفته یه گوشه و حداقل هفتاد درصد شارژ باتریت دست نخورده باقی‌میمونه و اصلا ممکنه روی میز خاک بخوره و آلارمش هم موقع صبح برای بیدار کردنت زنگ نزنه چون دیگه عادت کردی به زود بیدار شدن و سحرخیزی و خوردن صبحونه با نون‌بربری تازه و پنیر لیقوان و‌ چای داغ.حتی گاهی خوردنِ ته‌مونده‌ی مخلوطِ سیب‌زمینی،گوشت چرخ‌کرده، رب‌ و قارچِ شامِ دیشب که موقع صبحونه دوباره داغ شده،بهت مزه میده! روزها هم انقدر زرنگ و کارکُن هستی که نگو و نپرس!گردگیری میکنی،سرامیک‌ها رو طی میکشی،گُل‌ها رو آب میدی،برای درست کردن غذا به خوش‌پختِ‌خونه کمک میکنی و لباس‌ها رو میریزی روی بند‌لباس‌ها و حیاط رو آب‌وجارو میکنی و کلاً چیزی بنام تنبلی و بی‌حوصلگی وجود نداره...هر جمعه هم که رادیو رو روشن میکنی و صداش رو تا آخر زیاد میکنی و میبینی داره چه حالِ وصف‌نشدنی و خوبی به حالِ اهالی خونه واریز میشه! شب‌هاش هم که انقدر آسمونش تمیز و صافه که راحت ستاره‌های بزرگ و کوچیک رو میبینی که بعضی‌هاشون دارن بهت چشمک میزنن و بعضی‌هاشون با چه ترتیب معروفی کنارهم جمع شدن و برق میزنن!اصلا میدونی،همین‌هایی که گفتم، نصف اون حالِ خوب هم نمیشه و بیشتر از این حرف‌هاست.این حال و احوال کِیف داره،عشق داره،صمیمیت داره!ولی آخرش وقتش میرسه که دلت برای خانواده‌ت تنگ میشه و برمیگردی به خونه‌ای که هیچ کدوم از اون حال‌های خوب رو نداره ولی خب خانواده‌ت با یه دنیا عشق منتظرت هستن... ولی شاید وقتی برمیگردی،یه حالِ غم و کرختی تو رو مچاله کنه...! یه حالی که میگه حالا که برگشتی، تنبل باش و بیفت جلوی اینترنت یا تلویزیون و اصلا مهم نیست که چقدر از کار و سرزندگی بیفتی!فقط تا میتونی بی‌هدف و خسته باش! و دوباره به همون خونه‌ی آپارتمانیِ دل‌مُرده برمیگردی! بعدش هم به همین وضع مثلا قابله‌قبول عادت میکنی و ناچار دوباره همین سبک زندگی بی‌تحرک و غم‌باد کرده رو ادامه میدی!

کاش زندگی‌های آپارتمانی‌مون،رنگ و لعابِ خونه‌های حیاط‌دار و سرسبزِ قدیم رو داشته باشه :)
#غزالیـــات🍀

همراه با تحویل سال . . .

همیشه شروعِ یکسری کارها برای ما توی چهارچوب‌ خاص و بی‌منطق و بی‌اساسی قرار گرفته!
مثلاً همون ساعتی که باید رُند شه! هفته‌ای که باید از شنبه شروع شه و یا اول ماه یا اول سال نویی که باید سر برسه!
نمیدونم تا حالا دل زدید به شکستن بعضی قواعدِ خود‌تعیین کرده؟! به شکستن وسواس‌های زمانی؟! به شکستن شروعی جدید از اولِ همه چیز و ریسک کردنی بی‌ضرر و بی‌خطر؟!
تا حالا شده بجای شنبه از سه‌شنبه شروع کنید؟ یا بجای شروع از ساعت‌های بی‌دقیقه‌ و رُند،از ۷:۴۵:۲۸ شروع کنید؟ یا شده بیست‌و‌نهمِ آخرِ یک سال پا روی پدالِ زندگیِ اصلی‌تون بذارید و فشار بدید؟!
تصمیمِ شما به تک‌تک‌ ثانیه‌هاتون زندگی میبخشه،پس قدرِ تک‌تکِ همین لحظات کوچک رو بدونید و تصمیمِ درست و به موقعی بگیرید! تصمیمی که بوی کِز خورده‌ی نشدن‌ها رو نده! تصمیمی که اگه عملی کنیم،برامون از اومدن بهار هم شگفت‌انگیزتر و جذابتره!
حتی همین الان میتونید دفترچه‌ی رنگِ سال‌تون رو بردارید و توش بنویسید به این دلیل پا توی سال ۹۷ میزارم که برای رسیدن و حقیقی شدنِ آرزوهام بیشتر از سال‌های قبل انرژی بزارم و حتی اگه لازمه برای عملی شدنِ هدف‌ها و خواسته‌هام،خودِ تنبل و همیشه سُست و بی‌حوصله و بهونه‌تراش رو بزارم دَمِ در تا نون‌خشکی،اگه رغبت کرد،برداره و ببره!
در همین حوالی،وقتشه که برای ساخت سال جدید،یک یاعلی بگیم،بلند شیم و برای عملی شدنِ هر آنچه در آینده میخوایم،تلاش کنیم . . .
عیـدتـون مبـارک(◍•ᴗ•◍)❤
#غزالیــات🍀

خودت رو زندگی کن . . .

همیشه حواسم به اینکه جوری زندگی کنم که حرف مردم برام مهم نباشه،هست!
برام مهم نباشه وقتی مردم بهم میگن آخه این رنگ‌ها چیه میپوشی!فکر نمیکنی دیگه مُد نیست؟اصلا مگه تو بچه‌ای!مشکی بپوش،هم رنگِ سنگینیه و هم لاغر‌تر نشونت میده!
مهم نباشه وقتی به یک کوچولو نگاه میکنم و لب‌هام‌ رو براش ماهی میکنم و بعدش جفتمون ریز‌ریز میخندیم،به اطرافم و‌ نگاه‌‌های مردم توجه کنم!
یا وقتی دارم یک جفت گوشواره میخرم،به این نگاه نکنم که زرد و بزرگ باشه تا توی چشمِ مردم باشه بلکه مثلِ قبل بگم ظرافت و سلیقه‌ی خودم و اینکه خودم باهاش شاد هستم،در اولویت هست نه دیده شدنش!
حتی مهم نباشه چقدر دارن سعی میکنن تا من رو جوری که خودشون میخوان،تغییر بدن و از راهِ اصلیم منحرف کنن یا بهم بگن دست بردار،تو اونی نمیشی که میخوای! هر چقدر هم که بگن،من با پررویی میگم اتفاقا من باید همونی بشم که میخوام چون باید و باوری در‌ کارم هست!
به هرحال شاید مردم هم گاهی مهم باشن چون ما توی همین مردم داریم زندگی میکنیم ولی فقط گاهی و شاید!
وقتی که بخاطر مردم خودمون رو عوض کردیم،دیگه خودمون رو نمی‌بینیم چون یه خودِ تغییر‌شکل یافته‌ی مصنوعی هستیم! دستِ آخر هم باید تظاهر به اعتمادبنفس بالا داشتن و خود‌دوستی کنیم با اینکه قبلاً توی واقعیتِ خودمون،بخاطر مردم،دست بردیم و خرابش کردیم و دیگه خودی نمونده...!
پس میشه گفت اگه میخوایم خودمون رو دوست داشته باشیم،باید زیاد به حرف مردم گوش نکنیم‌،نقش بازی نکنیم و یا بهترِ بگم خودمون رو خوب زندگی کنیم!
#غزالیـــات🍀

وبلاگرام :)

من هیچگاه دوست نداشتم از کانال یا وبلاگ و یا هر چیزِ دیگه‌ای تبلیغ کنم مگر اینکه خودم از اون کانال یا وبلاگ یا...خوشم اومده باشه که البته در اینصورت اسمش دیگه تبلیغ نیست! چند روزی هست بچه‌های وبلاگ یه کانال نوپا تأسیس کردن و به قولِ خودشون "پلی به سرزمین عجایب وبلاگ‌ها!شما دعوتید به ضیافتِ وبلاگ‌نویسی، به صرفِ دنیایی با طعمِ بی نهایت" هست!
بنظرم این کانال برای همه‌ی وبلاگ‌نویس‌ها الزامی و مهمه و البته برای غیر وبلاگی‌های عزیز هم میتونه جالب باشه و شاید روزی این عزیزان به دنیای ما وبلاگی‌ها اومدن و‌ موندگار شدن!

خلاصه اگه دوست دارید،حتماً عضوش شید و نوشته‌های دنیای وبلاگ‌نویس‌ها رو بخونید و همچنین میتونید نوشته‌هایی که دوستشون دارید رو با «وبلاگرامی‌ها» به اشتراک بذارید تا با خوندنشون در کنار هم لذت ببریم...
آیدی کانال وبلاگرام : officialweblogram@

طبیعی پیر شویم

شاید به هیچ چیزِ دیگر در آینده خیلی مطمئن نباشم اما مطمئن هستم میخواهم طبیعی پیر شوم! میخواهم کم و بیش چین‌هایی که در همین بیست و یک سالگی،هنگام خندیدن،کنار چشمم جا خوش‌ میکنند،تا سال‌های بعد بیشتر و بیشتر هم بشوند و وقتی چشم‌هایم میخندد،بخزند اطرافِ پوستِ نازکِ چشم‌هایم!
واقعاً میخواهم با گذر زمان،خطِ خنده‌هایی که لپ‌هایم را پررنگ‌تر میکنند،عمیق‌تر شوند و من همچنان بی‌پروا به خندیدن ادامه دهم و به فکر تزریق ژل و یا کوبیدن و از اول ساختنِ خود نباشم!
میخواهم به مرور، یک خطِ بزرگ بر روی پیشانی‌ام نمایان شود و من هرگاه تعجب میکنم و ابروهایم را بالا میدهم،بیرون بپرد و دلم به همان تعجب‌های شادِ ناگهانی خوش باشد!
من عمیقاً میخواهم وقتی خود را جلوی آینه میبینم باز عمیق‌تر بخندم و ‌بگویم خط‌های زیادی بخاطر خنده‌ها و شاید گریه‌هایم،کنار چشم‌هایم افتاده‌اند و من تک‌تکِ‌شان را دوست دارم ؛چون بوی زندگی میدهند و از پُر فراز و نشیب و کماکان جذاب و ماجراجویانه‌ بودنِ دنیایم میگویند و شناسنامه‌ی آن سختی‌ها و شادی‌ها همین چین‌و‌چروک‌های کوچک و بزرگند!
میخواهم دست بکشم روی چین‌های ظریفِ دست و‌ صورتم،چشم‌هایم را ببندم و تجربیات زندگیم را مرور کنم.
میخواهم همین چشم،همین بینی،همین لب و همین پوست را در کنارِ عزیزانم پیر کنم و همیشه یادم بماند من همین را دوست دارم.همین همیشه ساده را! کسی که به نقاشیِ بی‌نقصِ خدا دست نبُـرد و طبیعتِ طبیعی‌اش را شاکر بود.درست به همین صورتِ گرد و بچه‌گانه،به همین نگاه‌های براقی که هیچ عملِ جراحی‌ِ موفقی هم نمیتواند برای چشمی بسازد! 
بی‌شک باید همیشه برای طراوت روح و جسممان وقت بگذاریم اما به زیباییِ طبیعی‌مان دست نبریم . . .
همین طبیعیِ خالص و بی‌آلایش! :)
#غزالیـــات🍀

👣 پرسه در حوالی احوالم...
🍀 من آن شبدر چهـار پـرم...
📷 اینستاگرام : Ghazaaliat.z
Designed By Erfan Powered by Bayan