غزالیات🍀

🌱 روحِ من کم‌سال است🌱

غزالیات🍀

🌱 روحِ من کم‌سال است🌱

پَــرسه در حَـوالـیِ احـوالـم...
🎑من در اینستاگرام : Ghazaaliat.z

آخرین نظرات
  • ۱ بهمن ۹۵، ۱۳:۰۷ - الهه رمضانی
    😥😥😥

یک روز ،پنجشنبه،میشود مات و مبهوت ماند.

با یک خبر که دلمان ریش شود.

اینکه ببینی آتش‌نشان‌ها اعزام میشوند،از خانواده‌هایشان دِل میکنند و میروند.

اینکه دل به دریا میزنند،جانشان را میگذارند کفِ دست‌هایشان و میروند در دلِ آتش...

دل میخواهد،جانانه در قلبِ آتش بروی

دل میخواهد و دلدادگی...

کاش از تمامِ این دلدادگی‌ها،ما هم یک سهمِ کوچک داشتیم.

میشود این مردمانِ جَو زده‌ی سطحی‌بین،موبایل‌هایشان را بگذارند توی جیب‌هایشان و راه را برای بهتر شدنِ اوضاع باز کنند؟

یعنی میشود این مردم،دل بِکَنند از این دنیای مجازی و بیشتر لایک شدن‌های پست‌های جنجالی‌شان،وقتی که در دنیای حقیقی حفظِ جانِ یک انسان،به همان تجمع‌ نکردن‌ها وابسته باشد؟

میشود کمی خودمان را جای آن مردم و آتش‌نشان‌هایی بگذاریم که زیرِ خاک و خون دارند جان میدهند؟آن‌هایی که تیرآهن‌ها،نصفِ جانشان را لِه کرده؟

میشود این بی‌مهری‌ها را قورت دهیم؟

میشود یاری کنیم و بیش از این سدِ راهِ امدادگرانی که راهشان بسته است،نشویم؟

نمیدانم ولی این ملت،گاهی خیلی دل را خون میکنند،خیلی...

خدایا معجزه‌ای کن...

#غزالیـــات🍀

  • 🍁 غزاله زند

آدم گاهی تمامِ لحظاته سخت و یخ‌زده‌اش،در مقابله چشمانش دوباره ظاهر میشود.گویی یک لحظه داری چیزی را با الآنت مقایسه میکنی.میخواهی به خودت بگویی که چقدر همین روزهای مقهور از آن روزهای ملال‌انگیز بهتر است...

که از اینی که هست متأثرتر نشوی،بخندی و بگویی این که چیزی نیست!

یادت می‌آید لحظات زیادی بودند که جان‌کَندی تا خود را آرام کنی،که حداقل تو دیگر غم روی غم‌های شکل‌گرفته نقاشی نکردی و پاک‌کنِ غم‌های خود بودی و هنوز هم هستی...

یادم است در بدترین شرایط،وقتی آنقدر بعض‌هایم نشکسته بود و روی هم تلمبار شده بود،وقتی که قیافه‌ی یک دخترِ بی‌عقل را که حسِ درکِ سختی را از دست داده،بازی میکردم،در همان موقع‌ها توی اتاقم و زیره آن پتوی مخملی یا گوشه‌ی تک‌پله‌ی حیاطِ مادربزرگ و یا حتی بینِ بخارهایِ مه‌ماننده آب‌گرمی که از شیرِ حمام بیرون می‌آمد،خودم را قائم میکردم و اشک‌ها تحویل میدادم و بغض‌ها خلاص میکردم و خود را خالی میکردم!

بعدش دوباره نیشم را بالا میکشیدم،دست‌هایم را به هم میکوبیدم و دورِ آدم‌های غمزده‌ی اطرافم میچرخیدم و در گوششان میگفتم که همه چیز خوبه خوب میشود،غم‌ها دور میشد و...

انگار فرشته‌ی سرِ‌خوش این دنیا شده‌ام!

فرشته‌ای که بالهایش را با چسبِ یک‌دو‌سه،محکم به پشتش چسبانده تا لو نرود یک روزی دو بالش چه ناگهانی شکسته شدند...

#غزالیــات🍀

  • 🍁 غزاله زند

دوست‌داشتنِ آدما،توی زندگیم،به چند شکلِ خاص بوده!

بعضیا مثله خانواده‌م،همیشه کنارم بودند.میدونستم حتی اگه توی بچگی پاهام رو روی زمین بکوبم یا نووجونی با فریاد بگم که منو درک نمیکنید و توی جوونی ازشون فاصله بگیرم و به دوستام روی بیارم،باز مثله‌شون رو هیچ‌جا پیدا نمیکنم و عاشقشونم...

بعضیا هستن که توی زندگی آدم،اسمشون رفیقه.من خیلی راحت با همه میگم و میخندم و همه هم خیلی زود باهام صمیمی میشن ولی توی این بگو و بخندا،هیچوقت،هیچکس جای اون بهترین رو نمیگیره.اون بهترین رو به سادگی انتخاب نمیکنم و وقتی هم که انتخاب کردم،دیگه ولش نمیکنم.اون بهترین رفیق رو با چنگ و دندون نگه‌میدارم.چون اون دیگه برام با همه فرق میکنه.چون دیگه انتخابش کردم و توی دلم جا خوش کرده.نمیتونم بدونه اون،با خاطره‌هاش سر کنم.خودش و خاطره‌هاش رو،هر دو رو با هم میخوام...

و اونی که میگن اسمش عشقه.نمیدونم کِی قراره چشمامون بهم گره بخوره.نمیدونم من رو واقعا دوست داره یا نه و حتی نمیدونم میتونه مثله معیارهای توی ذهنم باشه یا نه.فقط میتونم بگم اگه واقعا عشق باشه و حسش کنم،از شادی گریه میکنم!معیارهای آدم،با افزایشه سن،بیشتر و بیشتر میشه و آدم سخت پسندتر میشه ولی یعنی میشه یکی باشه که دورِ تو و خودش ،یه خطِ قرمز بکشه و خودش و تو رو از دنیایِ تظاهرها جدا کنه،توی چشمات نگاه کنه و بگه حتی دنیا هم نمیتونه جدامون کنه،چون من و تو واقعاً همدیگه رو دوست داریم و از تو برای من،همین کسیِ که جلوی چشمامه!آره،فقط تویی!

و این جمله‌ش واقعیِ واقعی باشه و در کنارش آروم باشی...؟

از این جور عشق‌ها بیاد سراغتون،اونم به موقعش...

لطفاً اگه با تمام وجود عشق رو حس کردید، یکبار اما درست و حسابی عاشق شوید،درست مثله این فیلم‌ها!

#غزالیــات🍀

  • 🍁 غزاله زند

گاهی بعضی از آدمای دور و اطرافت چیکار میکنن؟

هیچی،فقط کارشون میشه مسخره کردنه کاری که با تلاش و زحمت داری جلوش میبری.کم شمردن و بی‌اهمیت تلقی کردنه آموخته‌های جدیدت و آخرش یه حسِ نون‌خوره اضافه میندازن به جونت حتی اگه منظورشون این نباشه و دوباره تمامِ ذهنت رو مشغول میکنن.

دلسرد شدن که شاخ و دُم نداره.

گاهی کافیه یکی با زبونه بی‌زبونی یا خیلی واضح بهت بگه حالا تو هِی تلاش کن ولی هیچی نمیشی و نخواهی شد!

همین روزاست که تصمیم بگیرم دیگه توی کارا و آموخته‌هام، که با چه ذوقی یادشون میگیرم،با کسی حرف نزنم و مشورت نکنم.

همین روزاست که یه دختره معمولی شم،ساکت و بی‌حال و سرم توی لاکِ خودم باشه.

همین روزاست که با خودم بلند بلند حرف بزنم و فقط خودمو لایقِ حرفام بدونم و خودم برای خودم ذوق کنم!

و حتی اون روز دیگه نوشته و دردودل‌هام رو هم برای کسایی که دوسشون دارم،نگم و نفرستم،چون آخرش میان و میگن خودت مقصری و اینجوری سرخورده‌تر و بدبخت‌تر جلوه میکنی و شایدم بعد از مدتی بگن چقدر نق میزنی و کارتو بکن!

همین روزاست که ممکنه هِی نزدیکتر بشه...

انوقت مطمئناً هیچ حرفی برای هیچکس ندارم و هر کسی ازم بپرسه چه خبر،همون شعارِ لوکسِ قدیمی رو بگم : سلامتی...!

خدا نکنه اون روزا برسه؛چون اون موقع دیگه «مـَـن» نیستم!

مواظب خودتون باشید.احساساتتون خدشه‌دار میشه ولی سعی کنین عوض نشه!

#غزالیــات🍀

  • 🍁 غزاله زند

نمیدانم چرا ولی کریسمس را کمی بیشتر از عید نوروز دوست داشتم...

امیدوارم با خود نگویید هی دخترکِ غربی‌زده،مگر رسم و رسوم کشورِ خودمان بد است که اینگونه نقد میکنی!

نگویید چون حالم با خیلی از عقایدِ حال خوب کُنِ خودم گره خورده...

کشورم را نفروختم،غربی‌زدگی در ذهنم نماسیده و جوگیر هم نیستم و نشده‌ام!

فقط دلم یک صفای رنگی میخواهد.با بابانوئلی که شب،موقعی که زیرِ پتوی گلبافتم خزیده‌ام،از شومینه‌ی چوبی خانه پایین آید و زیرِ درختی که با عشق،هر شیِٕ درخشان و براقی را که دیده‌ام آویزانش کرده‌ام،کادو‌هایِ با کاغذِ قرمز و سبز کادو شده را قرار دهد و سوارِ همان سورتمه‌ی معروف با آن گوزن‌های پرنده‌اش شود و گازش را بگیرد و برود!

اینکه واقعی باشد یا نباشد مهم نیست.مهم ذوق کردن‌هایم است و بس!

میخواهم وقتی بزرگتر از اینی که هستم،شدم،با رفیقِ جان‌جانی‌ام،بروم محله‌های ارمنه‌نشین و با هم در آنجا گشتی بزنیم.مهمان نوازی‌های یک دینِ دیگر را ببنیم و در آخر تمام روز را با خاطرات خوش پُر کنیم.

میخواهم همین خواستن‌ها را!همین‌ها که چندین سال است،وقتی دی‌ماه می‌آید و سرودِ معروفِ کریسمس را میشنوم،دلم را بیشتر میبرد!

#غزالیــات🍀

  • 🍁 غزاله زند

شب یلدا

۲۹
آذر

امشب که طولانی‌ترین شب‌ِ سال است،

عشق میکنم که کنارِ خانواده هستم.

عشق میکنم وقتی همگی میگوییم و بیشتر میخندیم...

وقتی برای همدیگر لَبو در پیش‌دستی میگذاریم، به انارهای دانه شده نمک میپاشیم و تخمه میشکنیم...

وقتی حافظ را باز میکنیم و غزلی از حافظ میسراییم و فالش را نیکو می‌یابیم...

و حتی داستان‌هایی شگفت‌انگیز و شاید تخیلی از پدر و مادر،پدربزرگ،مادربزرگ میشنویم...

این یلداها میشود یک تکیه‌ از خوشی‌ها،خوبی‌ها

لحضاتی که باید خوب ثبتش کنی،برای وقت‌هایی که حالت ناخوش است،وقت‌هایی که میگویی چه رسم‌های عجیبی یا میگویی این چه دنیاییست؟!

باید در ذهنت بماند،این ماندن‌های زیبا که بر دل مینشیند.این بودن‌ها که خنده بر لب جاری میکند.

خدایا به این شادی‌های جانانه تو را قسم میدهم،شب یلدایی دیگر دوباره همه با تنی سلامت و روحی صفا‌بخش در کناره همدیگر باشیم...

#غزالیــات🍀

  • 🍁 غزاله زند

با شنیدنِ یک آهنگ،حسی امشب دوباره مرا میبلعد

توِ لعنتی این حس را به جانم افکندی

ما میتوانستیم امشب کنار همدیگر آسمان صاف را تماشا کنیم

به ستاره‌ها و آن ماهِ نقره‌ای خیره شویم

و از سرمای هوای پاییزی آزرده نشویم

چون آغوشِ گرم تو بود

چون قلب‌ِ من حتماً خیلی گرم میتپید

و میتوانستیم برای کنار هم پیر شدن،

برای انگشت‌های همیشه بافته شده در دست‌هایمان،

برای سفر‌های دونفره‌مان و حتی برای شب‌بخیر گفتن‌هایِ هر شب‌مان حرف بزنیم و ...‌

تو به امشب

به این ماه،به این ستاره‌ها،

به اتفاقاتی که میتوانست بیفتد،

لعنتی،تو به من ظلم کردی...!

غزالیــات🍀

  • 🍁 غزاله زند

امروز کمی ناراحتی توی ذهنم حل شد!

کاش امروز را به من تبریک میگفتند،به عنوان یک دانشجو!

کمی تاسف چاشنی کلِ روزم بود و حالا که آخرِ این شانزدهمِ غبطه‌خوردنیِ من هست،خواستم از به وقوع پیوستنش ابرازِ امیدواری کنم!

یعنی فکر نمیکنم که نشود...

هم میخواهم و هم اراده و انگیزه‌اش را در خودم روشن میبینم.

حالا یک بسم‌الله،یک یاعلی،یک موفق باشی،یک میتونم،یا همان فایتینگِ خودمانیِ مان مرا میکِشد جلو!

سالِ دیگر،همین ماه و همین روز،جشن میگیرم.به مناسبتِ دانشجوی دندان‌پزشکی شدنم و می‌آیم و این قسمت از بلاگم را باز میکنم،نفسِ عمیق میکشم و حتما بلندتر میخندم و میگویم:دانشجو جان،روزت مبارک!

#غزالیـــات🍀

  • 🍁 غزاله زند

این پاییز انقدر بارانی دل و جان پُرکن نمی‌بارد که زمستان برسد!

زمستان هم که بیاید،باران میشود دِسِر!

اصلا همان برف را میخواهی،نیست!

اصلا چرا هر چه برای هرچیز انتظار میکشم یا دیر میشود یا اصلا نمیشود!

این تهرانِ زبان بسته‌ی سرخ شده ،تهِ‌ته‌ش غبارآلود میشود،ریز‌پرزها میروند بالا و پایین...!

باران هم که ناز میکند،یکی‌درمیان،با کرشمه،آن هم شاید چند قطره‌ای ببارد!

کاش خدا،ابتدای هر فصل و ماه،تقویم آب‌و‌هوایی خود را روی دیوارِ آسمان نصب میکرد و میگفت : این را ببینید،الکی دلتان را خوش نکنید! این روزها باران می‌آید،این روزها نمی‌آید...!

دلتان هوای خوش‌تر میخواهد،دل بزنید به کوه و جنگل!

اینطور شاید دیگر از بی‌بارانی‌های این روزها،تعجب نمیکردم!

شما را نمیدانم ولی من بارانی چند روز متوالی میخواهم!

#غزالیــات🍀

  • 🍁 غزاله زند

وقتی وسطای راه،خسته میشوم یک جمله می‌آید جلوی چشمم :

«نمیخوام،نمیتونم،نمیشه»نداریم.

به عبارت دیگه چه بخوای و چه نخوای،باید راهت رو ادامه بدی...

و این‌گونه میشود که آب خنک به صورت می‌پاشم،کمی حرکاته کششی انجام میدهم و بلند به خودم میگم: Fighting 

الان هم میروم تا بقیه‌ی روزم را تلاش‌وار بگذرانم و آخرِ شب از کارهایی که باید امروز انجام میدادم ولی ندادم،پشیمان نشوم.

شما هم بلند شید! این دنیای مجازی به هیچ وقت و زمانی رحم نکرده! آخرش میبینید همش هدر رفته...

#غزالیــات🍀

  • 🍁 غزاله زند