غزالیات

روحِ من کم‌سال است

پتوی سنگینِ طوسی قرمز

یک روز مادرم آمد،پتوی سبز و مخملیِ سبکم را از روی تخت جمع کرد و گفت این پتو را میبرد که بشوید...
شب که شد پتوی سنگینی به من داد.گفت تا خیس خوردن و کامل خشک شدنِ پتو‌یت شاید دو سه روزی طول بکشد.از این‌ پتو استفاده کن...
یک پتوی دو نفره‌ی سنگینِ طوسی و بیشتر قرمز با دوخت‌های قدیمیِ قرمز و طوسی!
شاید دیگر کسی از این پتو‌های به قولِ قدیمی‌ها لحافی استفاده نکند و نداشته باشد ولی ما همیشه دو سه تا به یادِ قدیم داشتیم! شاید هم یادِ قدیم را بهانه کرده بودند!آخر آن پتو فرق داشت!
وقتی آن را رویم انداختم، مرا سفت بغل کرد.حس خوبی داشتم.در خانه‌ی ما تابستان‌ها کولر همیشه روشن است!حتی شب‌ها و در شب‌ها نیز اتاقم سرد میشود.آن پتوی سنگین و گرم بهترین حسِ خواب را به من میداد و‌ مرا با گرمای خودش گرم میکردم جوری که صبح‌ها زیرش ‌می‌خزیدم و خیلی دیر بیدار میشدم!
غروبی‌ زیرش می‌لولیدم و چراغ قوه‌ام را روشن میکردم و سایه‌بازی میکردم.من هنوز بچه‌ام! به من نگویید این چه کاریست دیگر!
حتی یکبار وقتی سرم درد گرفته بود،آن را روی سرم کشیدم و یکی دو ساعت،زیرِ آن پتو ماندم تا آن که خودبه‌خود سرم خوب شد بدونِ آن که بخوابم!
شب‌ها زیرش میرفتم.خنک بود.پاهایم را روی خنکی‌های لذت‌بخشش می‌کشیدم و ذوق میکردم!
زیر آن پتو خیلی هم تاریک بود!حتی بنظرم آن پتو دوجداره هم بود چون وقتی آن را روی سرم میکشیدم ،صداهای اطراف قطع میشد! صدای تسمه‌‌ی کولر که به تازگی جیرجیر میکرد نمی‌آمد،صدای تیک‌تاکِ ساعتم نمی‌آمد،صدای خنده‌های کِشدارِ مهران مدیری نمی‌آمد! وقتی زیرش میرفتم، دیگر هیچ صدایی به گوشم نمی‌رسید!
وقتی روی سرم میکشیدمش،حس میکردم هوای داخلش بیشتر از بیرون است! نرم بود،گرم بود.من از بالایش داخلش میشدم و واردِ دنیای دیگری میشدم.
گاهی شبیه غار میشد!پس غارِ تنهایی که میگویند همان بود!
گاهی شبیه تونل میشد!انگار داخل تونل هستی و باید شیشه را پایین بدهی و تا میتوانی با صدای بلند درون تونل بخندی و صدایت در تونلی بسته پخش شود!
گاهی هم شبیه جنگل بود! یک جنگلِ تاریک که ترسی به دلم نمی‌انداخت.
وقتی آهنگ میگذاشتم و زیرِ آن پتوی سنگین میرفتم،محو میشدم! آن پتو آهنگ‌ها را هم تغییر داده بود! صمیمی‌تر کرده بود.حس میکردم دارم یواشکی زیرِ پتو با خواننده حرف میزنم..!خیلی یواشکی و‌ ریز ریز!
آری!من برایش آهنگ میگذاشتم،او گوش میداد و حس‌های خوبش را به لپ‌های من میچسباند و من را لوس میکرد!
من با پتو حرف هم میزدم!پتو صدایم را،وقتی کنارش بودم، عوض کرده بود! حس میکردم درون یک بطریِ کوچک هستم و زیرِ آن پتو آخرِ دنیاست!
حتی وقتی زیرش بودم،نورِ موبایلم از بیرون معلوم نمیشد و ستاره‌های طلایی شده‌ی وبلاگ‌هایتان را میخواندم و کسی هم نمی‌آمد به من بگوید تو که هنوز بیدار هستی،موبایلت را بگذار کنار!
و حس میکنم بخشِ خوشایندش آنجا بود که پشه‌هایی که دل به شکم‌ سیری از خونِ من بسته بودند را عاجز کرده بود!شاید هم اصلا بیرون از پتو پشه‌ای نبود!من که صدایی نمی‌شنیدم چه برسد به وزوزِ پشه‌ها!
زیرِ آن پتو همه چیز عجیب بود!
وقتی پتوی خودم شسته و‌ خشک شد،وقتی مادرم آن پتوی سنگینِ سبز طوسی با دوخت‌های قرمز را جمع کرد و برد،وقتی شب شد،دلم گرفت!
من و آن پتوی سنگین بهم عادت کرده بودیم.
#غزالیـــات🍀

حس‌های نرمِ سنجاق شده بر دل

میدانی گاهی بعضی چیزها زیادی لذت‌بخش میشوند!
مثلا وقت‌هایی که آسمان شیطنت میکند و بارانی میزند بر دلِ روزها یا شب‌های تابستان و همه را غافلگیر میکند و چه غافلگیریِ جذابی!
یا وقت‌هایی که خورشید نور‌های طلایی‌‌اش را از شیشه‌های پنجره‌ عبور میدهد و آن نورهای گرم روی تنت می‌نشینند و لجبازی میکنند و میگویند که بیدار شو و همه جا را گرم کن دختر جان!
یا وقت‌هایی که نسیم از لابه‌لای پنجره‌ی نیمه‌ بازِ اتاقت روی پاهایت که از پتو بیرون زده‌ است میرقصد و قلقلکت میدهد و تهِ دلت قنج میرود و کنارِ چشمانت بخاطرِ لبخند‌های عمیق‌،چین‌های ریز و شیرینی مینشیند.
حتی وقت‌هایی که کارهای روزمره‌ات را انجام میدهی و هنذفیری را در گوش‌هایت چپانده‌ای و آهنگِ تکراری چند روزِ اخیرت را برای سی و هشتمین بار گوش میدهی و لب‌هایت ناخودآگاه میخندند و آن کلمات هم وزن را آرام و گاهی بلند زمزمه میکنند.
وقت‌هایی که در دلت میگویی بعد از دیدنِ ستاره‌های چشمک‌زنِ آسمان،دیگر وقتِ خواندنِ ستاره‌های چشمک‌زنِ وبلاگم است با آنکه میدانی در آخر از هیچکدام سیر نخواهی شد.
و وقت‌هایی که خبری به هر جهت و به هر دلیل از تو نیست اما از تو خبرها میگیرند،پیام میدهند،جویا میشوند و برایت دعا میکنند و حس‌های رنگین‌کمانی‌شان را برایت با مهربانی به دل و ذهنت پُست میکنند.
و آنقدر لحظات و وقت‌های شگفت‌آور و حال‌خوب‌کُنی وجود دارد که باید در حالِ حس کردنش باشی و یا حسش کرده باشی تا بتوانی وصفش کنی اما این‌ها اتفاق‌های عجیبی نیست و خودت بهتر میدانی همه‌شان به چه نرمی و شیرینیِ دل‌رُبایی به دلت سنجاق میشوند و هیچگاه لذتش کمرنگ نخواهد شد...
#غزالیـــات🍀

منِ روزهای عجیب

روزهای عجیبین...
روزها یکِ ظهر بیدار میشم و شب‌ها تا پنج یا ششِ صبح بیدارم و میخونم...
روزهای عجیبین...
زیاد غُـر میزنم،دائم درمورده کنکور حرف میزنم و با همه بحث میکنم،میگم زیاد استرس دارم چون واقعا هم دارم!من هیچوقت نمیگم استرسِ زیادی دارم. یعنی ببین چقدر استرسم زیاده که دارم این رو میگم!
روزهای عجیبین...
همه میگن برات آرزوی موفقیت میکنیم،میگن این دفعه‌ی آخره،میگن موفق باشی،میگن داری جمع‌بندی میکنی؟! من توی این لحظات حتی نمیتونم بهشون لبخند بزنم!
روزهای عجیبین...
نمیدونم غذاهام رو چجوری دارم میخورم،نمیدونم روز و شب کدومه،نمیدونم کی وقتِ حمومه،نمیدونم چه زمانی بود که از این تخت و اتاق و کتاب‌ها جدا شدم و نمیدونم بیرون از این اتاق چه خبره!
روزهای عجیبین...
فقط یک سری آهنگ‌های خاص گوش میدم،نمازهام سرِ وقت شده و با صدای اذان آرامش میگیرم و همون پنج یا شش صبح،اگه برای تمومِ اموات فاتحه نفرستم خوابم نمیبره!
روزهای عجیبین...
دلشوره‌های ذهنیم از صدای کولر و تیک‌تاکِ ساعتم بلندترن و دارن من رو کَر میکنن و من هیچکاری نمیتونم بکنم.شاید مثلِ همیشه دو دستم رو روی گوشم بزارم،فشار بدم و بلند بلند آواز بخونم تا صداشون رو نشنوم!
روزهای عجیبین...
من گاهی لبِ تیغِ ناامیدی میشینم و حس میکنم دارم بُریده میشم!حتی میلِ هیچ چیز و هیچ‌ کس رو ندارم.گاهی هم به خودم میام و امید و انگیزه حل میشه توی وجودم،حس‌های بدی که من رو زخمی کردن رو میندازم دور و‌ زخم‌هام رو میشورم و بدونِ هیچ مرهم و حرف و فکر اضافی میرم جلو..
روزهای عجیبین...
من به آینده خیلی فکر میکنم.این غلطه،من خوب میدونم! ولی دارم فکر میکنم.تا حالا انقدر از آینده نترسیده بودم!از نشدن‌ها نترسیده بودم،از برعکس شدن‌ها نترسیده بودم،از خودم رو به دستِ زمان و حتی خدا سپردن نترسیده بودم!میدونم،مسخره‌ست!
روزهای عجیبین...
من یه بازنده نیستم ولی ممکنه دو سه رینگ رو باخته باشم.ممکنه ذهنم از دل‌مشغولی‌ها کبود شده باشه،ممکنه صدام از تهِ دلِ پُر شورم در نیاد،ممکنه همه چیز متوقف شه ولی حسِ ششمم میگه توی این یکی رینگ دیگه برنده‌ای!ولی مگه میشه به این حس‌ها دلخوش کرد،اطمینان کرد؟!
روزهای عجیبین...
من اراده دارم،انگیزه دارم،امید دارم اما میترسم!این ترسِ لعنتی همیشه باهام بوده،انگار خودش رو به من بخیه زده! باید روزی این بخیه‌ها رو بیرون بکشم حتی اگه درد داشته باشه!
من این روزها،حتی از خودمم میترسم!
منِ این روزهای عجیب خیلی برایم عجیب است!
#غزالیـــات🍀

اون گوشه‌ی کذایی رو بکوب!

گاهی یه گوشه کِز میکنی،به اون گوشه سفت میچسبی،همون گوشه گریه میکنی و میگی که خسته شدی!
میگی شرمنده‌ی دلت و آرزوهاتی...
میگی حاضری همیشه همون گوشه بشینی و به کنجش زُل بزنی تا اینکه همینجوری ادامه بدی و دائم هم شکست بخوری...!
میگی و میگی ولی آخرش به جایی نمیرسی.
میگی چرا دل‌آشوب‌هات دیده نمیشه،چرا استرس‌هات تموم نمیشه.
میگی و ‌میترسی...
میترسی که رویاهات رو توی زندگی آدم‌های دیگه ببینی. ببینی چقدر با آرزوهات دارن خوش میگذرونن. ببینی صداشون داره از جای گرم بلند میشه.یعنی همیشه از جای گرم بلند میشده!
میترسی و دوباره سرت رو تکیه میدی به همون گوشه‌ی معهودِ خودت‌!
آخرش وقتی دیگه خسته میشی، میبینی با گفتن‌هات هیچی درست نشده بلکه زمان هم از دست دادی،وقتی میبینی ترس‌هات و اضطرابت داره تبدیل به عصبانیت میشه،بلند میشی،خودت رو میتکونی. خودت رو از اون گوشه میکشی بیرون.
با اینکه اون گوشه هیچکاری برات نکرد ولی ممکنه بازم در آینده بری همونجا و چمبرک بزنی و بهش تکیه بدی...
و ممکنه با همه‌ی این‌ها بزاری ناراحتی و عصبانیت‌ها بهت غلبه کنن...
اون گوشه تو رو توی تاریکی‌ها بغل میکنه ولی این رو بدون کم‌کم تو رو میکشه درونِ خودش.عادتت میده به غُر زد،به سرد شدن،به انرژیِ همیشه منفی داشتن و...
گاهی لازمه اون گوشه رو با یک کلنگ از بین برد تا تو رو به مرورِ زمان توی سیاه‌چالِ ترس و تنهایی نندازه یا روی سرت آوار نشه و لِهت نکنه!
گاهی لازمه با حرف،با منطق،با واقع‌بینی بریم جلو.حتی اگه سخت باشه...
توی سختی‌ها رفتن و باهاشون مبارزه کردن و روی پا ایستادن آدم رو قوی میکنه البته اگه خودت بسمتشون بری.با دلی قُرص و محکم،با باور و ایمان به خودت و خدات و رسیدن به آرزویی که حقته نه مثلِ ترسو‌هایِ بُزدل و شکست خورده‌ا‌ی که هنوز به میدون نرفته جا زدن‌!
#غزالیــات🍀

حس میکردم کافیه...

همیشه فکر میکردم همین کافیه که همیشه به یادتم،همیشه وجودت رو حس میکنم،همیشه توی همه چیز تو رو میبینم...
ولی این فقط یه حسِ اشتباه بود!
نه! این‌ها برای من کافی نبود.خیلی وقت بود دست کشیده بودم. من دست کشیده بودم تا با یه دلیلِ محکم برگردم.یه انگیزه که باعث شه من هیچوقت اون کار رو ترک نکنم،از انجامش لذت ببرم و با جون و دل انجامش بدم.
ولی من احمق بودم! احمق بودم و حسِ خوبش رو درک نکردم! احمق بودم و نفهمیدم که همچین کاری دلیل نمیخواد. احمق بودم و پشتِ پا زدم به خودم!و کسی هم که افتاد من بودم...
نمیدونم چجوری شروع شد ولی مطمئنم خودش خواست. وقتی خودش بخواد حتی کوه‌ها جابه‌جا میشن،حتی آسمون و زمین زیر و رو میشن و آدم‌ها عوض میشن...
و من خوشبختم که او خواست!
خواست که بیشتر بسمتش برم.خودش بهتر میدونست من مالِ رفتن و برنگشتن نیستم! خودش حالِ من رو میدونست که با یه اشاره راه رو روشن کرد،جوری که با چشمِ دل هم بشه دید...
من حتی الان هم دارم اشک میریزم! از این همه دوری،از این همه بی‌خیالی،از این همه راهِ رفته‌ی اشتباهِ به ظاهر درست!
وقتی کسی رو واقعا دوست داشته باشی،هر چی بخواد میگی چشم! حتی خواسته‌ی خودت هم به چشم نمیاد! اصلا مگه میشه بگی دوستش داری ولی کاری که خودت میخوای رو انجام میدی و خواسته‌ی او مهم نباشه؟!
تو چیزی ازم خواستی که سبکی و حالِ خوبِ خودم رو سبب میشه...
از اون لحظه که نیت میکنی و صدایش میزنی،امکان نداره که نگاهش رو نفهمی و خودت رو در آغوشش حس نکنی...
آرامشِ الآنم رو با هیچ چیز عوض نمیکنم و نمیزارم کسی این آرامشِ دلگرم‌کننده رو بهم بزنه...
#غزالیـــات🍀

دیگه شارژ شدی

وقتی دراز میکشی به چیزی فکر نکن.فقط دراز بکش!
دراز بکش و چشم‌هات رو ببیند.پلک‌هات رو روی هم فشار نده،خودت رو سفت نکن،آروم باش!
سه تا نفس عمیق بکش.بازدمت رو از اعماقِ ریه‌هات بده بیرون.موقعِ دَم خنکی هوا رو توی خنجره و شش‌هات حس میکنی.اینطور نیست؟
صبر کن! چشم‌‌هات رو باز نکن!
خودت رو شُل کن! انگار روی آبی،انگار روی ابر‌هایی،توی همون آسمونِ سبز!فقط نه انقدر گرم.خنکِ خنک.انگار کولر رو زدی روی دورِ تند و جلوش ولو شدی و داری به آرامش بخش‌ترین آهنگِ زندگیت گوش میدی...
ذهنت رو‌ متمرکز کن.نیازی به روشِ آلفا و هیپنوتیزم نیست،تو به من گوش کن!
خیلی هم عالی!از این ساعت‌هایی که تیک‌تاک میکنن هم داری! به تیک‌تاکش گوش کن...
تیک‌تاک...تیک‌تاک...! اصلا توش زندگی جریان داره.
حالا به نفس‌هات گوش کن،به صدای قلبت،به صدای درونت...
حالا آروم چشم‌هات رو باز کن!
دیگه میتونی بلند شی و بری...
تو برای امروز بطور کامل شارژ شدی!
#غزالیـــات🍀

👣 پرسه در حوالی احوالم...
🍀 من آن شبدر چهـار پـرم...
Designed By Erfan Powered by Bayan