غزالیات

روحِ من کم‌سال است

حشره‌کُش رو بردار!

شاید ناراحتی نیاز باشه.نیاز باشه تا یه مدتی گوشه بگیری از دنیای بیرون.از این همه نشدن‌ها و نتونستن‌ها و نبودن‌ها...
ممکنه غذات کمتر از حدِ معمول شه،تندتند غمگین و زودرنج شی و گریه کنی.
شاید باید این دوره رو تنهایی گذروند.بدون هیچ درک‌کننده‌ای!
شاید برای تو اون اتاق،اون موسیقی و اون تخت کافی باشه.به نور خورشید،به جملات امیدوارکننده و مثبت،حرف زدن با رفیق فابریکت، بودن کنار خانواده و یا بازی با بچه‌های کوچیک و سرگرم شدن با کارهایی که همیشه مورد علاقه‌‌ت بوده،نیازی نداشته باشی.
نیاز باشه کمی خودت رو گم کنی ولی از خودت مطمئن باشی‌‌.مطمئن باشی که بعداً میتونی خودت رو کامل پیدا میکنی و دوباره خودت رو از اول بسازی و ایندفعه تسلیم نشی.
شاید باید خودت رو از دنیای بیرون مخفی کنی.ببری زیرزمین وجودت و اونجا حبسش کنی.همونجا که پُر از موجودات مرموز و ترسناک مثلِ ترس و ناامیدی و شکست نشستن تا از آدم‌ها انرژی‌هاشون رو بدوزدن و اون‌ها رو متعلق به خودشون کنن...!
تو توی این حالت دو راه بیشتر نداری!
یا خودت رو یه گوشه جمع میکنی و با لرز و دلهره تمام مدت زانوهات رو بغل میکنی.آخرش وقتی چشم باز میکنی،ترس و ناامیدی رو میبینی که دارن تو رو با خودشون میکشونن توی نابودی و چون تو زودتر باهاشون مقابله نکردی،دیگه کاری از دستت برنمیاد!اون موقع تو فقط میتونی از دور و با حسرت به حشره‌کُش قوی که دو قدم بیشتر باهات فاصله نداشت،نگاه کنی!
یا اینکه بلند میشی و برای اینکه از شرشون خلاص شی،حشره‌کُش رو برمیداری و میزنی به همه‌جای اون زیرزمین.حتی به خودت هم میزنی تا دیگه بوی یه لقمه‌ی چرب و چیلی رو ندی! ولی ناخواسته خودت هم تحتِ تأثیرِ مواد شیمیاییِ حشره‌کُش قرار میگیری و سردرد به سراغت میاد و چشم‌هات میسوزه و شایدم باد کنه و نمیتونی خوب ببینی،بدنت کرخت شه و قدرت تحلیل و درکت بیاد پایین و دوران نسبتاً سختی رو بگذرونی ولی بعد از مدتی خوب میشی و میبینی که همه‌ی اون موجوداتِ چندش‌آور مُردن و تویی با یه عالمه حالِ خوب و سرزندگی.
پس همین الان حشره‌کُش رو بردار،به زیرزمینِ وجودت برو و همه جا رو اسپری کن حتی خودت رو!
مطمئن باش بعد از اون حال‌های بد و شاید داغونی که تحتِ تأثیرِ مواد شیمیایِ حشره‌کُش بوجود اومده بودن،همه چیز به طرزِ عجیبی خوب و قوی میشه!
#غزالیـــات🍀

تاریکی‌

وقتی بچه بودم از اینکه وقتِ خواب برسه میترسیدم! با خودم میگفتم باید تنهایی توی اتاقم با کلی عروسک که بهم زل زدن،بخوابم.از کمد دیواری سفیدم میترسیدم.چندین بار زیرِ تخت رو نگاه میکردم و پنجره رو محکم میبستم تا وقتی چراغ خاموش میشه،چیزِ ترسناکی وارد اتاقم نشه...
بعضی وقت‌ها هم چراغ رو‌ روشن میزاشتم و تا صبح لامپ داغ میکرد!
دوره‌ی نوجوانیِ خیلی عجیبی نداشتم.افسرده نشدم،گوشه‌گیر و منزوی نبودم،درک نشدن از طرف خانواده رو حس نمیکردم و... ولی هنوز از تاریکی کمی میترسیدم.میترسیدم توی تاریکی اتفاقی بیفته ولی من متوجه‌ش نباشم ولی فقط کمی! بلاخره دلیلِ بعضی صداها مثل هوهوی دری که خوب بسته نشده،صدای چکه کردنِ شیرِ آب و یا سایه‌ها و خیلی چیزهای دیگه رو فهمیده بودم...
شاید ابتدای دوران جوانی بودن و تازه کم‌کم مثلِ یه نوجوان رفتار کردن عجیب باشه ولی یه چیزی خیلی عجیب‌تر هست.اون هم وقت‌هاییه که چراغ اتاق رو خاموش میکنم،پنجره‌ی اتاقم رو باز میکنم،آهنگِ شاید غمگین و شاید شادم رو روی پخشِ مکرر میزارم و موسیقی با صدای جیرجیرک‌ها مخلوط میشه،باد خنک میوزه لای موهام و خنکی‌هاش میچسبه به انگشت‌های پاهام و من نفس عمیق میکشم،چشم‌هام رو میبندم و میدونم بی‌خطرترین اتفاقِ دنیا نشستن توی تاریکیه...!
بلاخره فهمیدم وقتی واردِ اوایلِ دورانِ جوانی میشی دیگه از تاریکی نمیترسی بلکه تاریکی بهترین رنگِ دنیا برای پوشاندنِ غم‌ها و خستگی‌هات میشه و بهترین حسِ دنیا رو بهت میده.شاید حسِ تهی و خالی بودن از هر رنگی!
#غزالیـــات🍀

نیازهای کمتر دیده شده

شاید ما بیشتر نیاز داریم بدانیم که واقعاً چه کسی هستیم و چه کسی خواهیم بود...
نیاز داریم که قربان صدقه‌ی هم رفتن را بلد باشیم حتی در کوچه و خیابان و یا جمع‌های خانوادگی یا دوستانه...
یا باید بلد باشیم با مادر و پدرمان بیشتر رفیق شویم و به همدیگر قول‌های انگشتی بدهیم..
کاش بیشتر نیاز داشتیم که بدانیم چگونه باید استرسِ خفه‌کننده‌مان را از بین ببریم،ریسک کنیم و شکست نخوردن را یاد بگیریم و از شکست نخوردن‌هایمان درس بگیریم...
شاید باید بیاموزیم که چگونه از پسِ مشکلاتمان بر بیاییم و چگونه باید به تنهایی قوی باشیم...
شاید نیاز داریم نگاه‌ها را معنا کنیم،معنی تمامی سکوت‌ها را بفهمیم و بیشتر و بیشتر به جزئیات زندگیمان توجه کنیم...
شاید باید بیاموزیم که یکبار زندگی کردن باید چگونه باشد و از اعماقِ وجودمان درکش کنیم.
و بیشتر نیاز داریم که اول خودمان را عاشقانه دوست داشته باشیم و کاوش را از درونِ باارزشِ خودمان شروع کنیم...
ما نیاز داریم که بفهمیم چگونه باید معجونِ جادویی شادی را بسازیم و با ذوق‌زدگی،یک نفس آن را سر بکشیم و بدون ترس از تمام شدنِ آن، بقیه‌اش را نیز با دیگران قسمت کنیم...
و یا چگونه هر روز وقتی از خواب بیدار میشویم،مخزنِ انرژی‌های مثبتمان را دوباره شارژ کنیم و حالمان را خودمان خوب‌تر از خوب کنیم...
و یاد بگیریم که چرا برای رسیدن به بعضی هدف‌ها باید دیوانه‌وار جنگید و چرا باید روزانه عادت‌هایی تکراری را مرور و تکرار کرد...
و اینکه تنها نفس کشیدن و زنده ماندن کافی نیست بلکه باید با حالِ خوب اکسیژن‌ها را درون ریه‌هایمان جا دهیم و با حالی خوب‌تر دی‌اکسیدکربن را به دستانِ سبزینگی‌ها بسپاریم و از زندگی‌مان لذت ببریم..
#غزالیـــات🍀

غروبِ نارنجیِ جمعه

گاهی جمعه‌ها مظلوم‌ترین روزِ هفته میشوند...
انگار چند ساعتی بیشتر فرو رفتن در خنکی‌های پتو و بالشتِ روی تخت،رفتن به پیک‌نیک‌های دوستانه یا خانوادگی با آن کُلمن‌های پُر از یخ،دیدنِ آن فیلم‌هایی که گوشه‌ای از اتاق کنار گذاشته‌ایم تا بعدها آن‌ها را ببینیم و انجام دادنِ کارهایی که چند روزیست برای عملی کردنشان به خودمان قولش را میدادیم و یا هر اتفاقِ ناگهانی یا پیش‌بینی شده‌ای که شاید حالمان را جا بیاورد و یا نیاورد،به بعضی از ما آدم‌ها نیامده است!
آدم‌ها گاهی بی‌ذوق میشنوند و آن غروبِ نارنجیِ دلربا را با ناله بر سرِ جمعه میکوبند!انگار نمک میخورند و نمکدان میشکنند!
اگر جمعه‌ها تعطیل نبود،شاید هیچگاه آنقدر بر او اجحاف نمیشد.شاید هیچگاه بعضی‌ها از تنگِ غروبش نمی‌نالیدند.شاید خصلت‌های جذابِ دیگرش بیشتر در چشمانِ آدم‌ها خودنمایی میکرد...
شما را نمیدانم اما یکی از علایقِ من این است که جمعه‌ها پرده را کنار بزنم و پنجره‌‌ی اتاقم را باز کنم،موسیقیِ نرم و نازکِ پیانو را روی پخشِ مکرر بگذارم و دستانم را زیرِ چانه‌ام بگذارم و همراه با آرامشی که درونم نفس میکشد جذاب‌ترین غروبِ هفته‌‌ را با چشمانم ببلعم و از این همه زیبایی،رنگ‌های گرم و رگه‌های زرد و قرمزِ پخش شده در آسمان حظ کنم بدونِ آنکه ذهنم را به شنبه‌ای پُرکار و شروعِ هفته‌ای خسته‌کننده و شاید هم جذاب مشغول کنم و یا غروب را با نبودنِ کسی یا کسانی که دوستم ندارند به خود زهرمار کنم!چرا باید به آنها بها دهم؟!فکر کردن به انسان‌های خودخواه، بی‌روح و بی‌ارزشی که فقط حلقه‌های اشک در چشمانم غوطه‌ور میکنند و باعث میشوند غروبِ دل‌انگیزم را تار ببینم.هرگز اجازه نمیدهم...
باید یکبار هم که شده دست از این بیچارگی‌ها و درماندگی‌ها و ناامیدی‌های بی‌معنای جمعه و غروبش برداریم و خودمان را به غروبِ نارنجیِ سیر و در آغوشِ شب رفتنِ خورشید،دلخوش کنیم و برای دیدنِ ستاره‌های پُر نور و زیبایِ احتمالیِ شب منتظر بمانیم...
#غزالیـــات🍀

🌇 + موسیقیِ نرم و نازکم را با شما سهیم شوم...

دوست داشتن از مغز میاد

شاید عجیب باشه ولی بنظرم قلب نمیدونه محبت چیه!
قلب فقط دهلیز و بطن داره با چندتا دریچه که حتی خودِ اون دریچه‌ها با خون باز و بسته میشن و اختیارِ کنترل کردنِ خودشون رو هم ندارن!
قلب فقط یه عضوِ مهمه که کارِ مهمش خون‌رسانی و تپیدن توی سینه‌ست که مثلا بگه آره،هنوز زنده‌ام!
این قلب چجوری عشق میورزه و چجوری میتونه عاشق شه؟چطور میتونه محبت کنه؟
من از همون اول هم به این نظریه‌ی بی‌اساس مشکوک بودم!
میگن دل فرمان میده،دل میبندی،دل شاد،دل آزرده و رنجور! دل فلان است و بهمان میشه!
همینجا میگم! مغز همه کاره‌ست!
این مغزمونه که تصمیم میگیره به کسی محبت بکنه و محبتی رو بپذیره.
این مغزمونه که احساسات داره،حس داره،عشق میفهمه چیه.زیاد هم میفهمه!
مغز آزرده،مغز شاد،مغزِ عاشق‌پیشه،مغزِ سخت‌جون!
دستگاهِ لیمبیک که مسئولِ همه‌ی احساسات توی بدنمون هست توی مغزمونه نه دلمون!
این مغز رو نادیده نگیرید.دل خیلی هم مهم نیست.اون فقط داره برای خودش پمپاژ میکنه که کاری کرده باشه!
این مغز هم عاشق میشه،هم متنفر میشه،هم دودوتا چهارتا میکنه و عقلت رو میسازه،هم گریه میکنه،هم میخنده و هم آرومت میکنه...
روزها که سخت میگذرن،این مغزته که حالش میگیره ولی داره مقابله میکنه...
پس انقدر نگید از این به بعد مغز و عقلم حکم میکنه نه قلبم!
نه عزیزجان! از همون اول هم مغز و عقلت حکم میکرد ولی حالا دیگه زورش به بعضی چیزها نمیرسه و باید دنبالِ بهونه و مقصر بگرده تا خودش رو آروم کنه و عذاب وجدان نگیره...!
اصلا باید موقع عشق ورزیدن روی کاغذ و نامه‌،دست و شیشه‌های بخار کرده، دیوار و...قلب نکشید. باید مغز کشید!
ما مغزهای قوی داریم.چندین کار رو با هم جلو میبره و دنبالِ پیشرفتِ سلول‌های خاکستریشه و میخواد بهمون بفهمونه که نباید این سلول‌ها بی‌هدف و آک‌بند یه گوشه خاک بخورن!
میشه این مغزِ حساسِ لطیفِ قویِ یک کیلو و‌ نیمی با این همه خزئیات رو دوست نداشت؟!
#غزالیــات🍀

👣 پرسه در حوالی احوالم...
🍀 من آن شبدر چهـار پـرم...
📷 اینستاگرام : Ghazaaliat.z
Designed By Erfan Powered by Bayan