غزالیات

روحِ من کم‌سال است

راه رو درست اومدی :)

میدونی من تازه فهمیدم گاهی نیاز نیست روی بعضی چیزها پافشاری کنی.واقعا لازم نیست توی موضوعی دائم شکست بخوری و منتظرِ درس گرفتن‌های احتمالیِ اون شکست باشی.نیاز نیست بخاطر سمج بودن روی موضوعی که میدونی صددرصد نمیشه مریض بشی،روح و جسمت آسیب ببینه و توی اتاق‌ت درمونده بشینی و غم و غصه و ناراحتی چاشتِ روز و شب‌ت بشه.مطمئنن بعدش هم قرارِ افسردگی پا پیش بذاره،دستش رو بذاره روی زندگیت و همه چیز رو برعکسِ چیزهایی که میخواستی بچرخونه و خدا نکنه تو هم بدون مقاومت مثلِ یه فرفره‌ی بی‌اختیار بچرخی و بچرخی و بچرخی و بعد سرت گیج بره و محکم بخوری زمین و وقتی چشم‌هات رو باز کردی،ببینی همه چیز بدتر شده!
یادمه یه دیالگی بود که میگفت :" مردم میگن که شکست پیروزی میاره.این جمله گاهی یه دروغِ بزرگ بیشتر نیست! گاهی اوقات شکست، تنها چیزی که بهت یاد میده،خودخوری کردن و احساس بدبختی کردنه..." 
من از اینکه تو نمیتونی و نباید بجنگی حرف نمیزنم! میگم اگه سرت رو یکبار کوبیدی به دیوار و دیدی دردت اومد،اگه دوباره هم کوبیدی و سرگیجه گرفتی و اگه بازم کوبیدی و دیدی خون‌دماغ شدی،دیگه اینکار رو نکن!دیگه بسه!دیگه کافیه! اگه یه بار دیگه سرت رو به دیوار بکوبی،حتما نیمکره‌‌های مغزت رو پخشِ زمین میبینی!!!
همیشه نیاز نیست شکست پشتِ شکست باشه.گاهی لازمه بعد از شکست‌های متوالی و دردناک،با خودت صادق باشی و خوب فکر کنی و ببینی از راهی که داری انقدر سفت و سخت توش تقلا میکنی،مطمئنی یا فقط داری به خودت امیدِ واهی و قولِ شدنِ کاری نشدنی و بی‌فایده رو میدی؟
باید وارد راهِ خودت بشی.راهی که آدرسش درست باشه،راهی که بتونی توش با حالِ خوب قدم بزنی و به حال و هوای زندگی‌ت رنگ‌های خاصی اضافه کنی و دست بذاری توی دستِ گرم خوشبختی و توی هوای نرم و نازکِ پاییز آروم باهاش قدم بزنی،نفس عمیق بکشی و با چشم‌هایی که میخندن بگی : خدایا شکرت،من حالم خیلی خوبه!
#غزالیـــات🍀

لحظاتِ یکسان...

باور نمیکنم!
فکر کنم بیشتر از یک ماه است که هر وقت به ساعت نگاه میکنم،ساعات و دقایقی مثل هم میبینم!
۲:۲۲ یا ۱۶:۱۶ و حتی ۳:۰۳ دقیقه!
این ساعت‌ها و دقیقه‌ها،درست جلوی چشمانم جفت میشوند.مثلِ همان لحظه که داشتم لقمه‌ی نان و پرچمم را توی دهانم میگذاشتم،همان لحظه که کرم مرطوب‌کننده به صورتم میزدم و یا آن لحظه که جوراب‌های گرم و کاموایی‌ام را پا میکردم و حتی همین لحظه که مشغولِ‌ نوشتن هستم! همین الآن در کمالِ تعجب و شگفتی ساعت ۱۲:۱۲ دقیقه است و دیگر نمیدانم وقتی این نوشته‌ها بر روی وبلاگم جا خوش کنند،ساعت و دقیقه میتوانند چند و به چه شکلی باشند و حتی شاید دوباره یکسان شوند! شاید هم بنظر مسخره بیاید!
اغلب لحظاتی که من مشغول یا بیکارم،این دوقلو‌های زمانی،میپرند وسطِ زندگی‌ام و دورِ مغزم چرخ میزنند! لحظه به لحظه،گاه به گاه و‌ بر روی هر وسیله‌ی هوشمند و غیر هوشمندی ظاهر میشوند و به من خیره می‌مانند تا زمانیکه قصدِ رفتن بکنند!
این اتفاق مرا به یادِ روزهای معدودی می‌اندازد که به شدت حس‌ ششمم قوی میشود و دقیق میگویم چه زمانی و به احتمال چند درصد،چه میشود و اتفاقاً همان نیز میشود و گاهی در تعجب بسر میبرم و با خودم میگویم چرا؟!
و از بی‌جوابی،گاهی چقدر ترسناک میشود وقتی بیشتر با خودم فکر میکنم!
مینشینم کنجِ گرمِ اتاقم و پتویِ نرمم را بغل میکنم و فکر میکنم...
فکر‌هایی عجیب همچون کلافی پیچیده و مرموز که دستِ آخر در هم گوریده میشوند و از سرِ ناچاری گوشه‌ای پهنِ زمین!
حال همان گوشه نشسته‌ام و بی‌اغراق میگویم،این روزها با هیچ و پوچِ عجیبِ ثانیه‌ها درگیر شده‌ام!
#غزالیـــات🍀

👣 پرسه در حوالی احوالم...
🍀 من آن شبدر چهـار پـرم
🍃 دانشجوی روانشناسی
Designed By Erfan Powered by Bayan